تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 ویاگرا
در پی  انتشار مطلبی با نام “واياگرا می تواند عوارض فشار عصبی بر قلب را ‘تخفيف دهد’” سوالات زیادی از طرف همکاران و بازدیدکنندگان سایت در مورد این دارو مطرح شد که در زیر سعی به پاسخ سوالات شده است .ویاگرا
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 نا گهان پرده بر انداخته ایی یعنی چه

نا گهان پرده بر انداخته ایی یعنی چه

مست از خانه برون تا خته ایی یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه در ساخته ایی یعنی چه

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 این هم نظری از دوستم

این هم نظری از دوستم

در سرزمین من ادمیانی سکنی دارند که شادمانی اشان ازار یکدیگر است
و نگاهشان فقط وقار گذشت یک زمان را بر دیدگانم ارزانی می کند
فریب ادعای کلامشان چه راحت بی خیالم می کند!
بی ادعا می گذرم
سرگردان....
قطره ای باران گدایی می کنم
خاطره ها یم بارانی می شوند...

سپیده دم اشتیاقم را بزرگ می کند
در خیالم
نرمی گرده گل داودی را لمس می کنم
این همه زندگی من است
خیالات!
الان همیشه نیست و من همیشه نخواهم بود
از این جا تا لحظه ای دیگر کفاف عمر من است

گوشه ای محبت جهانم را صیقلی خواهد کرد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 به انتظارم بود

به انتظارم بود

گل مهربانی را با خود داشت

مرا ساعتی  به مستی برد

نیستی  را حس کردم

مگر می شود نیستی را هم حس کرد

چرا که نه ؟

مگر هستی در نیستی هست نمی شود

پس نیستی خود هستی است

خودت می دانی داری چه می گویی

باور کن نمی دانم

مستی پاک شدن از تعلقات است

رها شدن از هستی پوچ است

رهایی خود ازادی است

ازادی از بدی

ازادی از مردم ازاری

ازادی از بت پرستی

و من مستی را دوست دارم

مستی نه از نوع می خوارگی

نه نه این از کار انداختن عقل است

من در ان مستی نیز عقلم را از کار می اندازم

 و این کار را عارفانه انجام  می دهم

معرفتی در این مستی است که عین دانایی است

دوستم من گاه در تنهایی خود مست می کنم

و گاه با دوستم مست می کنم

و دوستی شرابی  است مستی بخش

اگر تو بدانی و قدر بدانی

و من با دوستم خوشم و مست می کنم

و خانه دلم را می پیرایم

و در اغوشش ارام می گیرم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت عزیزم.وبلاکت عالی بودفیض بردمبه ماهم یه سربزن.شادباشی عزیزم.

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 شب خوش

شب خوش

شبی خوش است

که در کنارت یاری دلنواز باشد

و این عین شادی است

همان بهشت موعود است

بهشت نقد

بهشت زمینی

و در نگاه من زمینی

دوستم شبت خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیستم اسفند 1386  |
 درغار تنهایی خود خوشم

درغار تنهایی  خود خوشم

گاه به ملکوت می روم

گاه در خودم می روم

گاه از خود بی خود  می شوم

گاه به تجربه های جدید دست می یابم

و گاه در اسمان خیالم تو را می بینم

و گاه به شادی می رسم

و گاه در غمی جانکاه فرو می روم

و گاه از تنهایی خود به تنهایی دیگری می رسم

نمی دانم تنهایی هم عالمی دارد

گاه در این اندیشه ام که نیستم

منی نیست

بودن خود فریب است

گاه می گویم

شادی وجود ندارد دلت خوش است

گاه می گویم من برای چه هستم

خود که باید بدانم نمی دانم

نمی دانم دوستم

چای می خورم

بوق می زنم

پیاده روی می کنم

بوس می کنم دوستم را

چشمم هزار راه می رود

اما گویی هیچ راهی نیست

کدام راه

این همه بی راه

تو از راه حرف می زنی

دیوانه شدم دوستم

تنهایی هم عالمی دارد

گل ها بیدار می شوند

و کبوتر ها اوای رهایی سر داده اند

و دارند لانه های خود را اماده می کنند

و من دارم زندگیم را می کنم

زندگی که از ان هیچی نفهمیدم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیستم اسفند 1386  |
 سلام به دوستی

سلام به دوستی

سلام به دوستی که نازش را بکشم

سلام به دوستی که عطر دل انگیزش را به من هدیه کند

سلام به دوستی که مرا تو خانه خودش راه می دهد

سلام به دوستی که غم های مرا پاک می کند

و دست نوازشش را روی سر و شانه ام می کشد

سلام به دوستی که هر روز برایم یک دامن گل یاس می فرستد

سلام به دوستی که  با نگاهش دلم ارام می گیرد

و بهانه مردن نمی کند

سلام به دوستی که مرا به این زندگی امیدوار می کند

سلام به دوستی که مرا هر گز ازار نمی دهد

سلام به دوستی که دوستش دارم

و جانم را برایش می دهم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیستم اسفند 1386  |
 سلام دوست مهربانم

سلام دوست مهربانم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیستم اسفند 1386  |
 گو هر پاک بباید که شود قابل فیض

گو هر پاک بباید که شود قابل فیض

و ر نه هر سنگ و گلی لو لو مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 دوستم از بدی نالیده است

دوستم از بدی نالیده است

دوستم از ریاکاری بد گفته است

دوستم از ادم های مردم فریب شکایت کرده است

دوستم برای همین است

که من گفتم نیستی  بهتر از هستی است 

در هستی است که این همه درد سر است

ادمیان به ناچار در کنار  هم اند

گل ها با هم دعوایی ندارند

قناری ها  هزار هزار هم با هم باشند

زندگی می کنند

و عشق می کنند و اواز می خوانند

من ندیدم  کلاغ ها با هم دعوا کنند

و برای همین است دوستم من غار تنهایی را دوست دارم

نمی دانید با خود بودن چه لذتی دارد

دوستم من هم ازرده می شوم از این همه دو رویی

چه می شود کرد

گاه با خود می اندیشم

کاشکی من نبودم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 سلام به دوستی

سلام به دوستی

که در ان مهر است  و مهربانی

که در ان ارام دل است و پاک دستی

سلام به دوستی که دشمنی را می کشد

و ریشه عدوات را می خشکاند

و در باغش جز گل نمی روید

و مهمانی جز بلبل ندارد

سلام به دوستی که حاصلش بوسه است

و اشک شوق دو دیده در دیدار  هم

و من دوستی را دوست دارم

که در دوستی دل ادم گرم است

و امید و ارزو  زبانه می کشد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هجدهم اسفند 1386  |
 سلام دوست خوبم

سلام دوست  خوبم

سلام به روی ماهت

من دو روزی نبودم

و امروز بعد ازظهر امدم

رفته بودم برای دیدار پدر

که مرد خداست

مردی از جنس بهشتیان

نور تو صورت پدرم موج می زند

بیماری پدرم را در مانده  کرده است

وقتی می امدم سه بار صورتش را بوسیدم

و من خدا حافظی کردم

چشمانش پر از اشک شد

پدرم گفت من که تو را نبوسیدم

باز گشتم

و پدرم مرا بوسید

و باز دوباره به اشک نشست

گفتم پدر چرا گریه می کنی

با گریه ات دلم را می شکنی

گریه نکن پدرم

با کمری خمیده چند قدمی امد به بدرقه

با عصا و لنگان لنگان

چه می توانیم  بکنیم

پدرم مرد خداست

همه این را می گویند

دوست و دشمن

هیچ کس در پاکی او شکی ندارد

باور کنید در عمرش دروغ نگفته است

در عمرش به کسی بدی نکرده است

پدرم سبز و خرم بود

مثل باغش

مثل گندم زارش

خدایا من سلامتی پدرم  را از تو می خواهم

برای پدرم دعا کنید

مادرم خوب است

پدرم را تر و خشک می کند

خدا مادرم را هم نگاهدارد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هجدهم اسفند 1386  |
 این هم نظری

این هم نظری

امروز يكي توي دلم رخت مي شورد.
مثل ديروز و مثل روز قبلش..
شايد نگراني خاصي دارم كه نمي دانم چيست .!
شايد به انتظار كسي هستم كه نمي دانم كيست .!
شايد به خاطر اتفاقي ست كه مي خواهد بيفتد و نميدانم كي؟!
شايد به دليل غمي ست كه در دل دارم ونمي دانم چرا ؟!
شايد به اميد چيزي هستم كه از او هيچ نمي دانم.
همه اينها و همه آنهايي كه نگفتم مي تواند باشد .
اما ..
حالا كه من اين همه را گفتم ..مهمان من مي شوي تا كمي احساس خوب در من جان بگيرد؟!
تا بعدا كه بهتر شدم با تو درباره راز آغازم گفتگو كنم ؟!
تا بعدا كه احساس كردم كمي تا قسمتي مي توانم براي ادامه دادن روي خودم حساب كنم ..
مرا دلداري بده.. و از روشنايي چيزي كم نگذار !
تا بعد ...

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هجدهم اسفند 1386  |
 نظری در یاهو مسنجر از غریبه

نظری در یاهو مسنجر از غریبه

صحرا خالي است

هيچ فرصتي براي حس کردن بهار نيست

 بهار بيايد و برود مستي ندارد

نرگس خمار هم شيدايي ندارد

من اين جهان را دوست ندارم

شايد نيستي بهتر از هستي باشد!

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هجدهم اسفند 1386  |
  نوروز در خانه پدرم بود

 نوروز در خانه پدرم  بود

تمام بچه ها بسج شده بودن برای نو نوار کردن خانه بزرگ انها

هر کس گوشه ایی از کار را گرفته بود

خانه پدرم در روستا است

روستایی نزدیک کرج

اکبر اقا دامادمان هم بود

اکبر  اقا عاشق قلیان و نوار است

و چای اتشی و سیب زمینی پخته و بلال

در لابلای خاکستر اتش 

نواری از عارف نهاده بود

و مرتب به قلیان پک می زد

و هر از گاهی تعارف می کرد

و من ابا می کردم

یک بار کشیدم و اذیتم کرد

گفتم اکبر اقا من سیب زمینی را دوست دارم

 سیب زمینی ها با اتش ذغال پخته را  

این بود که یکی یکی انها را درمی اورد و به من تعارف می کرد

الحق  خوش مزه بود

شب بود

و هوا سرد و سرد بود

و در حیاط خانه  کسی نبود

من نشسته بودم روی صندلی

و اکبر اقا  هم مرتب اتش را ور می داد

و کتری چای را اماده می کرد

دو کلاغ هم اوا سر داده بودن

سگمان نبود

اسمان با زیبایی تمام  افسونگری می کرد

شاخ و ساقه درختان با ترنم باد می رقصیدند

و هیاهویی در باغچه ما بود

به خیابان در امدم هیچ کس نبود

تنهای تنها

نوری کم رنگ از چراغ های خیابان می تابید

و گاه پارس سگی ازدور دست به گوش می رسید

و من سر به اسمان بردم

و نگاهم را به انتهای گنبد نیلی دوختم 

که اکنون به سیاهی می زد

ستارگان چشمک می زدند

و من گاه با خود می اندیشیدم

در ان ستارگان چه خبر است

و چه پیامی برای ما دارند

نمی دانم شب به نیمه امده بود

و اکبر اقا هنوز از قلیان  کشی سیر نشده بود

و من داشتم حسابی یخ می کردم

تنم می لرزید

دویدم به سمت خانه

پدرم بیدار بود

و من سلامی کردم و نشستم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هجدهم اسفند 1386  |
 دوستم ادعا کرده من عاشقم

دوستم ادعا کرده من عاشقم

می خواهم بگویم نه

من عاشق زیبایی هستم

من عاشق عاشقی هستم

من عاشق دوستی هستم

و دلم پرواز می کند برای دوستی

برای عاشقی

  اما کو دوستی که سر بر شانه اش بگذارم

کو معشوقی که برایش بمیرم

نه این ها عشق و دوستی نیست

عشق من نیستی است

و این هم ادعای دوستی که نمی شناسم

و اما ممنون دوستم که برای پدرم دعا کردی

خدا تو را هم نگاه دارد

سلام

ابتدا آرزومنم ایزد منان سلامتی به پدر تان عنایت کند

ساده با او صحبت کردید ساده جوابتان را می دهد.

آرام باشید که از عاشقانه های درون وبلاگتان معلوم است عاشق هستید

عاشقان به خدا نزدیکند و خدای عاشقان هم به آنها نزدیک
سبز باشید
 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه هجدهم اسفند 1386  |
 برای دیدار پدر می روم

برای دیدار پدر می روم

پدری که بیمار است

و احساس دلتنگی می کند

و تند تند تلفن می زند

و می گوید برای دیدنش بروند بچه ها

بمیرم پدر برایت

تو تو سرو قامتی بودی

که همه در سایه تو ارام می گرفتند

و لختی می اسودند

و اما اکنون از ان سرو خرم خبری نیست

گنچشک ها رفتند

کلاغ ها رفتند

چهلچله ها نیستند

که در بام تو سرود زندگی بخوانند

و شادی کنند

خدایا من سلامتی پدرم از تو می خواهم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه هفدهم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه هفدهم اسفند 1386  |
 مهتاب کجایی ؟

مهتاب کجایی ؟

افتاب رفته است

اسمان تار تار است

و تو هم بی خیال

عشقت را داشته باش

اما دوستت را هم رها نکن

و اگر باز هم نیایی شکایتت را به خدا خواهم کرد

و می گویم خدایا مگر تو مهتاب را برای شب تار نیافریدی

مهتاب اسمان در انتظار مهربانی است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386  |
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد

بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد

دولت خبر ز راز نهانم  نمی دهد

از بهر بوسه ای  ز لبش جان همی دهم

اینم همی ستاند و انم نمی دهد

مردم دراین فراق و در ان پرده راه نیست

یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386  |
 من خورشید خود را یافتم

من خورشید خود را یافتم

خورشید من در میانه اسمان نیلی می تابد

خورشید من دو نگاه خورشیدی دارد

دو نگاه عاشق

اما از یک دل

و هر دو مرا می پاید

دیوانه نگاه صادقانه ات هستم

و نوری که دیده دلم را روشن می کند

من دلم را رها کردم در دو نگاه خورشیدی ات

زیبایی افسونگرت مرا به مستی برد

و اگر صد و بیست چهار  هزار ادعای شگفت هم بخواهند

تو را تکذیب کنند

من باور نخواهم کرد

می دانی چه می گویم

می خواهم بگویم تو راست ترین مدعای دل منی

زیبای ات با همه افرینش برابری می کند

و دل سوخته ات هزاران خورشید را در خود دارد

اما من مهتابی در خانه دارم

که دلت  را ارام می کند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386  |
 دوستم دل من ارام و قرار ندارد

دوستم دل من ارام و قرار ندارد

دل مهربان نا مهربانی می کند

و من شادی ام را داده ام

غمی وامانده در دلم لانه کرده است

می خواهم لانه اش را خراب کنم

و بر باد دهم هر چه در ان است

جان سختی می کند

هستی ام را به سخره گرفته است

و برای همین است که نیستی را دوست دارم

دوستم  کمکم می کنی

شادی را  در دلم برویانی

و من هم بهاری دوباره را تجربه کنم

دوستم من هم دوست دارم زندگی را دوستی را

وقتی که نیست می گویم

نیستی بهتر از هستی است

دوستم هزاران گل در خانه دلم به انتظار اند

تا تو بیایی

و اگر بیایی حتم دارم که غم پا به فرار می گذارد

و من زندگی را دو باره خواهم ساخت

و باغچه دلم را پر از گل های مهربانی خواهم کرد

و برایت هزاران گل خواهم چید

و هزاران بوسه تقدیمت خواهم کرد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

دو چشمان سیاهت

سلام  سلام سلام

سلام  سلام سلام سلام سلام صد تا سلام

سلام به اونی که خودش می دونه

خودش می دونه می دونه

وقتی که می اید خورشید غروب می کنه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386  |
 از دیده خون دل همه بر روی ما رود

از دیده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی ما ز دیده چه گویم چها رود

ما در درون  سینه هوایی نهفته ایم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

حافظ به کوی میکده  دایم به صدق دل

چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  |
 الماس

مزاج الماس گرم و خشك بوده و درجه كم آن مزاج سرد و خشك دارد استفاده تعليق از آن يعنى بصورت گردن بند تقويت كننده قلب است . اگر بيماران فلج لقوه ,رعشه , جذام ,صرع و كسانى كه بيمارى پوستى دارند اگر در چشمه معدن الماس حمام كنند بيمارى آنان درمان ميگردد. كشته الماس يبوست هاى بسيار سخت را درمان مينمايد و براى قوه باه و زيادى عمر و تندرستى مفيد است.طالع هر شخصى برج حمل باشد استفاده از الماس ,وقار و عزت او را در ميان خلايق چند برابر ميكند.قدرت اراده را زياد و حافظه را قوى ميكند ,فكر و ناراحتى را از آدمى دور و قدرت بدنى را زياد ميكند.
متولدين برج حمل اسد و ميزان با استفاده از الماس خوش شناسى , بركت , عقل و دانش و خوشبختى به همراه خواهد داشت.
الماس يك درمانگر اساسى واقعى تلقى ميشود .داروى نيروى بسيار تصفيه كننده اعضاى بدن و تقويت كننده عضوهاى دفع كننده از جمله شانه و كليه ها است به علاوه از بوجود آمدن سنگ كليه ,مثانه و كيسه صفرا جلوگيرى ميكند.هم چنين الماس براى بيمارى هاى معده و روده بسيار موثر است به خصوص تعيين كننده بيمارى هاى استخوانى و غدد ميباشد و غده تيموس را تحريك ميكند الماس باعث نيرو بخشيدن به مغز و دو نيم كره آن و همچنين مخچه ,سيستم ماهيچه اى به طور كامل ,اعصاب و انشعابات آن ميشود. الماس به ما ياد ميدهد كه در زندگى شكست ناپذير باشيم.همچنين ما را از اشتباهاتمان آگاه ميسازد خطر خود خواهى و غرور را از بين ميبرد الماس تابع نشان هاى شير (مرداد) ,قوچ (فروردين) و جدى (دى) است.

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  |
 هر روز تکرار دیروز

هر روز تکرار دیروز

حالم به هم خورد از این زندگی

هر سال باغبانان بنفشه ها را می کارند

و بنفشه ها منادی بهاراند

دو ماهی هستندو  می روند 

تا سال دیگر و زمستانی دیگر

و من از این امد و رفت هیچی نفهمیدم

و خانه بی دوست

که هیچ صفایی ندارد

دوستم گاه به سرم می زند

این دل هرزه و هر جایی را خفه کنم

تا ابروی خانودگی ام بر باد نرود

دوستم همه گل ها خوش بویند

دوستم همه گل ها مهربانند

دوستم همه گل ها عاشق بهاراند

گل مریمی بچین و با او خوش باش

و رندی کن و واله و شیدا باش

شادی کن

زندگی همین است

دنبال چه می گردی

هر روز تکرار دیروز

و من متعجبم از این ادمیان که گمان می کنند

کارشان انتهایی ندارد

و گر نه این همه مردم ازاری نمی کردند

و مال مردم بی پناه را نمی خوردند

نمی دانم

مگر چند بهار دیگر خواهیم بود

مگر چند بنفشه زار دیگر خواهیم دید

شادی کن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  |
 سلام باز هم به روی ماهت

سلام باز هم به روی ماهت

اما روی ماه من رفت

چه می شود کرد

من عاشق کسی هستم

که خود عاشق کس دیگر است

سلام و بوسه های من بوی نای می دهد

و دوستم مرا نمی بیند

شهابی بود و امد و رفت

و خاکسترش را هم باد برد

نمی دانم چرا نمی فهمی

اما دلم را چه کنم

دست بردار نیست

خفه اش کن

این که کاری ندارد

دلم نمی اید

مهتاب  در دلم نشسته است

می ترسم بشکند

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  |
 
 
بالا