تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 شب خوش

شب خوش

من که شب خوشی ندارم

چون یاری در کنارم نیست

تا دلم  را  روی دلش بگذارم

و لب بر لبش

دوستی اگر بود شاید شب تارم روشن می شد

و مرا از این تنهایی بد خیم نجات می داد

دوستم تنهایی خوب نیست

تو راست می گویی

اما اگر گیر هزار نا دوست باشی

باز هم می گویی تنهایی بد است

و من شب خوشی ندارم

باور کن

کیست که باور کند

تو  راست می گویی

من واله و شیدای دوستی ام

اما کو دوستی که سر بر شانه اش بگذارم

و شادی را در اغوش گیرم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 گاه مهتاب تا لبه بام خانه من می اید

گاه مهتاب تا لبه بام خانه من می اید

و روی دلم می نشیند

گاه مهتاب قهر می کند

 و مرا در تنهایی رها

نیست می شود

نمی دانم کجا می رود

اسمان تیره است

و از مهتاب خبری نیست

این است که می گویم

تنهایی خوش است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 نظری از دوستی مهربان

نظری از دوستی مهربان

 

اي‌كاش آن‌زمان كه شكوفه‌هاي نسترن براي ديدنت دزدانه سر به ديوار مي‌كشيدند و اشك‌باران بوسه بر گونه‌هاي سرخ شقايق مي‌زدند، من هرگز ترا نمي‌ديدم. در آن موقع كه گيسوانت بر چهره سياه شب سيلي مي‌زد و دستان باد نوازشگر زلفان مواج تو بود من چه مي‌كردم در خيال رويت؟ نمي‌دانم. من آن روزها در خلوت خود مي‌گريستم و با چشمانم نظاره‌گر مرگ دل درد آشنايم بودم. روزهايي كه من بي‌تو پشت سرگذاشتم روزهاي سرد و وحشتناكي بودند. يادت هرگز حتي يك لحظه از ذهنم خارج نمي‌شد. اگر چه تو نبودي ولي بوي تو، نام تو و ياد تو در اتاقك كوچك دل من تنيده‌بود و عشقت مانند پروانه‌اي در پيله تن من رشد نمود و آن زمان كه فهميدي، آسمان مال توست و جهاني زبان به تحسين تو گشوده‌است زيبائيت را به رخم كشيدي و پرواز كردي و رفتي. رفتي و من ماندم و يك عمر انتظار و چشماني اشكبار كه به اميد برگشتنت آسمان‌آسمان ناله مي‌زد. من آن روز شقايق‌هاي سرخ را در زير خاك سرد غم مدفون كردم تا صداي هق‌هق گريه‌هاشان را نشنوم و آواز بارز عشق را در گلو خفه‌كردم و زندگي را در مرگ خلاصه نمودم

 

  اما نه من بايد برخيزم مردن سزاوار من نيست! عشق در يك قدمي من خانه ساخته‌است. بايد برخواست! هنوز نيلوفران آبي بر لبان جوي بوسه مي‌زنند و ميخك‌هاي سفيد در انتظار ديدن منند. من بايد برخيزم، اگر عاشقم با ياد تو هم مي‌توانم زندگي‌كنم. اي‌كاش! مي‌تواستم عشق تو را همچنان اسباب‌بازيهاي كهنه دوران كودكي به دور بريزم و آنگاه بربلنداي پرچين كوههاي بلند و سر به فلك كشيده سبلان بايستم و برمنظر زيباي درد نظرافكنم. من بايد بروم و سبدسبد ستاره‌اشك را در پاي مرغان در قفس عشق بريزم آنها كه در پشت ميله‌هاي زندان هم باور دارند زندگي زيباست و آسمان همچنان نيلي. چه من باياد تو بميرم و چه بي‌ياد تو زندگي‌كنم دنيا همين است. پس بگذار تا براي هميشه ياد و نامت را در كوچه‌هاي تنهايي و غربت خود دفن كنم و يكبار ديگر به زندگي سلام بگويم. سنگفرش كوچه‌ها هنوز هم منتظرند تا من يكبار ديگر بوسه بر عذار خاكي و خالص آنها بزنم. اميد در پشت در مانده است. شمعدانيها در گلدان خشكيده‌اند قطره آبي محبت مي‌جويند. چه بي‌رحميم ما! بايد از تو آموخت همه آنچه را كه زيباست. تو رفتي و من بايد بمانم. تو سنگدلي و من بايد مهربان باشم. اگر تو زندگي با يك نگاه ارزان خريدي، من چه؟ مني كه عمري در پاي عشقي نافرجام سوختم. گوهر عمر مانده را بايد در صندوقچه‌اي محكم پنهان كرد و كليدش را دور از چشم روزگار غدار نگه داشت. وقت عزيز است من بايد بروم من هنوز هم همان سرو بلند قامتم كه بودم هنوز هم عاشقم اما اينبار عاشق تو نه من عاشق دستان پينه بسته فرهادم. بيستون زندگي و غم در انتظار من است بايد رفت. پس اي گذشته اي عشق نافرجام من اي دردهاي كهنه خداحافظ. بدرود

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 امروز در غار تنهایی خود حال می کردم

امروز در غار تنهایی خود حال می کردم

نمی دانید تنهایی چه حالی دارد

گاه چشمانم را می بستم

و با خود می گفتم خیال کن  که نیستی

و من برای دقایقی کوتاه و شاید چند ثانیه به حال خودم می رفتم

و در این حال در شعف خوبی بودم

ارامشی جانم را فرا می گرفت

شبیه ارامش ابدی

می گفتم با خود مرگ هم همین است

پس این همه ترس از مرگ برای چیست

نیستی که بهتر از هستی است

نه عاشقی رفته است

نه دوستی ترکت کرده است

و نه مادری شیرش را حلال نکرده است

و نه پدری عاقت کرده است

و نه معلمی به شلاقت بسته است

و نه دادگاهی به زندانت افکنده است

و هزاران نه دیگر

انگار همه طلبکاراند

شیطان طلبکار است

برای این که تو را بفریبد

جهنم چشمک می زند

ادم های بد تو را ازار می دهند

بدون ان که به انها ازاری داده باشی

نمی دانم ادم وعالم برایت دندان تیز کرده اند

تا تو خطایی کنی

تا تو کسی را دوست بداری

تا تو عشق بورزی

و همین  است که تنهایی را دوست دارم

تاریکی را

دوری را

دوستی که نیست

تنهایی گوهر گران قیمتی است

که قدر ندارد

و من در غار تنهایی خود به ابدیت  سفر می کنم

و چونان پرنده ایی سبک بال تا دل اسمان نیلی پرواز می کنم

دوستم تنهایی هم عالمی دارد

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 شب خوش
شب خوش

این هم شعری از استاد  صمدی املی

دلبر چو تويى ز جز تو دل بردارم
دل را چه كنم تا چو تو دلبر دارم
ار شاخه اى از طوبى عشق تو شوم
در سايه خود هزار كوثر دارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری ست رنجیدن

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 بهار که می اید همه سبزه ها سبز می شوند

بهار که می اید همه سبزه ها سبز می شوند

سرشان را از توی خاک در می اورند

و سلام می کنند به بهار و باران

قد می کشند و بزرگ می شوند

افتاب تنشان را گرمی می دهد

و اب زندگی را در گل ها جاری می کند

چند صبایی که می گذرد

ساقه ها به گل می نشینند

بعدش هم بهار تمام می شود

 و تابستان می اید

افتاب گرم دیگر مهربان نیست

تن گیاه ها می سوزد

بارانی هم نیست

بادی می اید و همه را از ریشه و بن در می اورد

بوته هاست که  با باد به پرواز در می ایند

و من زندگی ام از این هم بدتر است

گل ها چند روزی دل خوش اند

گل ها چند روزی به افتاب بوسه می زنند

اما من چی

چی دارم بگویم

زندگیم بر باد رفت

ریشه ام سوخت

دوستم مرا فراموش  کرد

و من به اسارت  باد و طوفان در امده ام

و با باد رقص مرگ را تمرین می کنم

من از روزی که زاده شدم

مرگ را با خود اوردم

دوستم تو رندی کن

 زندگی بهانه ایی بیش نیست

و من حیرانم از بعضی ها که مرگ را باورندارند

و این همه ناروایی می کنند

دوستم مرا در تنهایی رها نکن

ظلمت شب بسی ناجوانمرد است

دوستم زندگی مرگی است که با خود داری

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 من در کنار تو هستم دوستم

من در کنار تو هستم دوستم

من واله تو هستم

من واله مهتابی هستم که در شب تیره می تابد

و دلهای افسرده را نوازش می دهد

دوستم ارزوی خوبی تو برایم حکم تیرباران دارد

و من نمی دانم از چه حرف می زنی

هر کجا که هستی به سلامت باش

به دیده منت

اما من تو را می خواهم

من خانه خود را برای امد ورفت تو اماده کرده ام

و گل دان ها را از گل های مریم و نرگس لبریز کرده ام

تا تو بیایی

دوستم خانه دل من خاموش است

مدتها ست مهمانی نداشته ام

دل مهربانی که نور عشق در دلش بتابد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 سلام ....

این هم سه نظر از سه دوست دیگر اون نظر سومی خیلی قشنگ است

تا نظر شما چه باشد دوستم

سلام ....
واقعا بهت تبریک میگم بابت این وبلاگت ....
خیلی قشنکه ...
مطمئنم که دلت هم مثل این وبلاگت زیباست ..
همیشه موفق باشی ..


به من هم سر بزن ....

من لوگو دارم اگه خواستی میتونی من رو لینک کنی (( تو وبلاگم هست )) .. به من هم خبر بده که لینکت کنم ... خوشحال میشم .... موفق باشی ...

...:: رامین ::....
 وب سایت   پست الکترونیک


دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت: 17:36

توسط:دلتا

سلام

برای تو
فرقی نمی کند با من
شمالی بخندی یا جنوبی
اما من
دوست دارم برای چشمهای شمالی ات
بندری (جنوبی) برقصم !

دل...تادل

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 این هم سه نظر از سه دوست

این هم سه نظر از سه دوست

نویسنده: ارجان
دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت: 17:24
بر خاک بخواب نازنين،

تختي نيست.

آواره شدن ,

حکايت سختي نيست.

از پاکي اشکهاي خود فهميدم .

لبخند هميشه راز خوشبختي نيست


 

نویسنده: پرنده عاشق
دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت: 17:24
قشنگ بود





موفقو شاد باشی همیشه


 

نویسنده: میلاد
دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت: 17:25
سلام

وبلاگ جالب و زیبای داریند

اسمشم خیلی قشنگه

خوشحال میشم به منم سر بزنیند
موفق باشيند
راستي من شما را اگه اجازه بدي لينك ميكنم شما هم اگه دوست داريند با اسم "لالالاو"لينك كنيند.

باي

www.lalalove.blogfa.com


|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 سلام

سلام

سلام من که حالم خوب نیست

نه دوستی که مرا به اغوش خودببرد

و نه معرفتی که که مرا به خود مشغول دارد

و نه باغی که در ان گل گشت کنم

و نه دل اویزی که مرا به مستی ببرد

ان چه که هست پارکی است

که در ان پیر مردان دوز بازی می کنند

وادم را به  یاد مرگ و نیستی می اندازند

هیچ خبری نیست در این شهر ماتم زده

و من غصه دارم چه کنم

کجاست دوستی تا شانه ام  را بر شانه اش بگذارم

تا در مستی دوستی کمی ارام شوم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386  |
 مهتابی

نظر دوستی که دوستش دارم مهتاب مهربانم

و اله و شیدای جانم

________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx
x
________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx
x
________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx
x
________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx
x
________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx
سلام دوست من.. اومدم هم سلامی بهت هدیه کنم و هم به اون دوستی که از می خوارگی شما شکوه کرده بود بگم که اگر به دنبال مطالعه فهم ادبی و فرهنگ تشبیه و تعریف در زبان ما و در تمام زبانهای دنیا بروند خیلی بهتره تا اینکه اینطور بی مطالعه و نا آگاهانه و سطح پایین از مطالب برداشت بکنند.... قصد بی احترامی نداشتم ولی خواستم بگم که این رو هر کسی خوب میدونه که ما برای ابراز محبت و یا احساس از زبان شعر که رساترین زبان بیان احساسات درونیست کمک میگیریم ... و اینگونه بیشتر بر دل می نشینه و اینجا شما گفتید و ما شنیدیم و دیدیم....
دوست من کمی مطالعه ات رو زیاد کنی بد نیست..........
عذر میخوام و از من نرنجید........

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 من ذاتا راه های نرفته را دوستتر دارم

من ذاتا راه های نرفته را دوستتر دارم

من خیلی وسوسه می شوم برای ورود ممنوع رفتن

نمیی دانم با جانم عجین است

فرزند ادمم

و گندم خورده

و رانده از بهشت تن اسایی

من قانون شکنی را دوست ندارم

اما بسیاری از قوانین را خود ساخته می دانم

اخلاق را دوست دارم

و پایبندی به اخلاق را   

اما بسیاری از موازین اخلاقی من در اوردی است

علف های هرز است

و من چرا باید تاوان علف های هرز را بدهم

قناری باید بخواند

مرغ عشق باید عشق ورزی کند

و برای همین است که از هنجار شکنی خوشم می اید

تو خوشت نیاید

دوستم دوست داشتن مگر خلاف است  

من دوستم را دوست دارم

این همه منهیات دیوانه شدم

هزاران  هزار قید و بند

بگذار افتاب به جانم برسد نامرد

بگذار اب بر پای سپیدار بیاید

تنم سوخت

نمی دانم از چه حرف می زنی

معلم اخلاق

بد اخلاقی نکن

مهتاب در اسمان تار می تابد

و من دلم روشن است

تو چه می گویی

و مرا از چه می ترسانی

من دوستی در پای سپیدار را دوست دارم

من دوست دارم کلاغچه باغ ما بخواند

و سارها ولوله کنند

و من شادی کنم

و مهتاب را در اغوش گیرم

با اوای بهشتی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
 می
دوستم مرا بی بهانه مورد شماتت قرار داده است که چرا در باره می خوارگی  و.... سخن گفته ام  دوستم این ها بهانه است ان چه که باید مورد شماتت قرار گیرد سیات اخلاقی است چون حسد و بدی و البته کیست که نداند مراد من  از می خوارگی می خواری نیست دوست نا مهربانم چشم ها را باید شست این چه حرفی است که برایم نوشته ایی و تند هم قضاوت کردی در باره چه حرف می زنی پس اگر این طور باشد باید حافظ و دیگران را به دار و فلک بست و ....همه این ها از می سخن گفته اند و سروده اند دوستم خواهش می کنم
مرا به جرم ناکرده نرنجان خدا را خوش نمی اید .
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386  |
  از خانه دوستی می امدم

  از خانه دوستی می امدم

دوستم مرا به  مستی  دعوت کرده بود

و من ساعتی را در مستی  گذراندم

زیبا و دل انگیز بود

گلی را  در سفره مهربانی نهاده بود

و من با شوقی سیری نا پذیر دوستم  را در اغوش داشتم

و مست مست بودم

خدایا مستی چه دنیای قشنگی است

ساعتی بعد به خیابان در امدم

و پسرکی گل فروش با دسته های گل نرگس به سراغم امد

و با نگاه من فهمید که گل می خواهم

ان هم گل نرگس

که من خیلی انها را دوست دارم

با ان عطر سحر امیزش

با ان گل برگ های سفید و زرد  و ساقه سبرش

دو دسته گل نرگس را داد

و چراغ سبز شد

و من گل های دوستی را به خانه اوردم

و به یاد دوستم و مستی دوستانه

گل ها را در اب نهادم

و الان دارند مرا نگاه می کنند

و نمی دانید چه مهربان دارند  دید می زنند مرا

و چه فریاد می کنند دوستی را و مستی را

و من می خندم دوستم به گل های نرگس

و به مهتاب می گویم باور کن مستم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 نظری از دوستی مهربان

نظری از دوستی مهربان

در انتهای کوچه بن بست
حتما دری به آینه ها هست
باور نمی کنی تو ز میخانه
یک شب بیا به کوچه ما مست
سلام و صدها سلام بر دوستی و دوست خوبم........
برای پدرتون دعا میکنم......

و اما دوستم من بار ها  امدم  مست

مست در دوستی تو

مهتاب را در کوچه زیبایی ها  می جستم

پرچینی از گل های یاس دو سوی کوچه را پر کرده بود

و من هزاران گل یاس چیدم

تا به مهتاب دلم تقدیم کنم

و تا امدم مهتاب را در اغوش گیرم

تو گریز پا رفتی

و دامن  بر کشیدی

و من ماندم حیران در کوچه سر گردانی

کوچه را بارها طی کردم

تا راهی بیابم

و حال دوستم می گویی کوچه بن بست نیست

ایینه ایی هست

باید مست باشی

و من هر چه شراب است در می خانه های شهر

خواهم خرید

و مست خواهم کرد

و به در خانه ات خواهم امد

ببینم دوستم چه می کنی

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 من که گفتم نیستی بر تر از هستی است

من که گفتم نیستی بر تر از هستی است

هستی همه درد سر است

و مستی هم نیستی است

و من برای همین با نور مهتاب

و به نرمی بال زدن پروانه  

به می خانه های  بسته شهر رفتم

دور از نگاه غریبه ها

دور از نگاه نامحرمان

دور از نگاه ادم های حسود

شاید می خانه ایی باز باشد

شاید می فروشی در کار باشد

شاید دوستی را بیابم

و یافتم می خانه ایی را باز

و عجب در غوغای  شهر

کسی این می فروش را نمی دید

و من هر چه داشت خریدم

برای سال های عمرم

تا مست کنم

و دوستم را در کوچه های شهر بیایم

چرا که دوستم مستی را دوست دارد

می گوید ادم مست بی ریا است

دلش صاف است

و من باور دارم

دوستم راست می گوید

در مستی نیستی است

و یگانگی

و عشق را می شود

 در مستی  می بهتر جستجو کرد

دوستم من همه می های شهر را  خریدم

و در خانه ام جا دادم

تا تو بیایی

و من  و تو ضیافت دوستی راه اندازیم

و مهتاب را دل می بیابیم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 نظری و سلامی

نظری و سلامی

خيلي سعي كردم اشك چشمانم را عابراني كه به تندي از كنارم مي‌گذشتند نبينند، اما نشد. اين چراغ‌هاي پرنور لعنتي كنار خيابان همه‌چيز را لو مي‌دادند تا به سيم آخر زدم و بي‌پروا، هاي هاي گريه سر‌دادم. هيچ‌كس اعتنائي به من نمي‌كرد!
سلام دوست همیشه های من . واقعاَ متاسفم که نمی تونم همزمان با شما بیام
مطمئن باش یه روز همه دردلهام و بهت می گم ولی تا اون روز یه کمی باید صبر کنی
من می دونم دوست من صبوره مگه نه ؟
راستی با یه شعر تازه به روزم حتماَ بهم سربزن و شهر رو تا آخرش بخون خوشحال میشم نظرت رو بدونم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 شب خوش مهتاب زیبا

شب خوش مهتاب زیبا

و مهتاب زیبا اگر نبود

شاعران چه می کردن

مهتاب تو افتابی برای من

و من افتاب را در چشمان تو می بینم

باور نمی کنی به اغوشم در ای

تا گرمی و سوز ان را احساس کنی

و من مهتاب را دوست دارم

هر چند مهتاب مرا دردل اسمان تیره رها کرده است

و مهتاب هر شب به خانه ام می اید

و نورانی می کند دلم را

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دهم اسفند 1386  |
 از دوست مهربانم ممنونم که برای پدرم دعا کردی

از دوست مهربانم ممنونم که برای پدرم دعا کردی

دلت مهتابی و همیشه روشن

و این هم دعای دوستم

پدر.........
در این افسانه باغی که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من خوب و جاویدان و زیباست

الهی که پدر همیشه زنده و سلامت باشه
پدر همیشه بمون...... همیشه
برای پدر خوب شما از صمیم دل دعا میکنم.......

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دهم اسفند 1386  |
 به یک مهمانی دعوت شدم

به یک مهمانی دعوت شدم

حال خوبی بود

و دوستی مرا به خانه دلش دعوت کرد

و سور  و ساتی و یک پذیرایی رندانه

اما حیف که خوشی های این دنیوی زودگذر و فانی است

و دقایقی پس از ان انگار که هیچ وقت نبوده است

و خاطره ایی در ذهن

نمی دانم چرا خوشی ها این دنیا این قدر بی مایه  است

و حبابی بیش نیست

شاید وغ وغ سگ ها ماندگاری بیشتری داشته باشد

و شاید غروب افتاب دل انگیز تر باشد

غروبی که طلوعی در پی دارد

و من حیریانم از خوشی های زود گذر این دنیا

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دهم اسفند 1386  |
 امروز برای دیدار پدر رفتم

امروز برای دیدار پدر رفتم

پدرم گلی است که از ریشه در امده است

گل برگ هایش یکی یکی می ریزد

در حیاط را باز کرده بود

و من راحت به خانه پدر در امدم

پدرم روی صندلی خود نشسته بود

و بوسه ایی بر صورت او زدم

و بوسه ایی هم بر صورت مادر

پدرم بچه شده است

تند تند گریه می کند

بعد از نهار پدرم را به باغش بردم

کمرش خمیده است و با عصا راه می رود

دقایقی طولانی کشید

تا توانست دم  پایی هایش را به پا کند

راه افتادیم به سمت باغ مهربانی

یک دستش توی دستم بود

تا زمین نخورد

دستانش گرم بود

و من لذت می بردم از دستان گرم پدر

کمی که راه رفتیم خسته شد

کوچکتری مانع می توانست او را زمین گیر کند

حتی یک پستی  و بلندی کوچک

از یک باغ گذر کردیم

سگ های ان باغ پارس می کردند

از پشت دیوار

واغ واغ واغ

و من هم اوای واغ واغ در میاوردم

و سگ ها هم جواب می دادند

نمی دانی چه حالی داشت وغ وغ کردن

و هم اوا شدن با سگ ها

از ان باغ عبور کردیم

و رسیدیم به باغ خودمان

پدرم خسته شده بود

گفتم می خواهی بنشینی

گفت بله

و من کنار درخت گردویی جایی برای پدر یافتم

و گفتم پدر بنشین

و نشست

 و چشمان کم فروغش را به باغ دوخت

باغی که دوست او بود

و روزگارش را در این باغ می گذارند

ان روزها که در باغ خیار و گوجه فرنکی می کاشت

و گاهی من و  دیگر بچه ها به کمک پدر می رفتیم

و خیارهای تر و تازه را از میان بوته ها می چیدیم

و برای بارگیری در کیسه ها می ریختیم

الونک و یا سایبانی برای این کار در باغ بود

و خاطرات ان روزها از ذهن پدر می گذشت

نمی دانم پدرم به چه فکر  می کرد

چند دقیقه نشستیم و باز راه افتادیم

و بر خاستنش چه سخت بود

گفتم پدر یا علی بگو

و بر خیز

و در نهایت با کمک من بر خاست

و بعد عصایش را به دستش دادم

و دو باره به خیابان در امدیم

و پا به  پا و گاه تند و گاه اهسته قدم بر می داشتیم

و گاه احساس می کردم

اگر کمی اهسته تر نکنیم راه رفتن  به زمین خواهد خورد

این بود که گاه او را نگاه می داشتم تا نفسی تازه کند

و دو باره به خانه رسیدیم

هوا خوب بود و بوی بهار می امد

و کلاغچه ها سر و صدا می کردند

اما برای پدرم بوی بهاری درکار نیست

و زندگی اش  همه درد است