تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 شب خوش
 

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 ز کوی یار می اید نسیم باد نوروزی

ز کوی یار می اید نسیم باد نوروزی

ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

میی دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 باران می بارد

باران می بارد

دلم بارانی است

نیلوفر های مهربانی خشکیده اند

ابی نیست دوستی نیست

من در تنهایی خود تنهایم

تنهای تنها

نمی دانید تنهایی چه عالمی دارد

زیر سقف این اسمان ابی  کسی را ندارم

و من مرگ را دوست دارم

نیستی را بهتر از هستی می دانم

در هستی حسد هست

در هستی دشمنی است

در هستی خود خواهی است

در نیستی هیچ یک از این ها نیست

از هستی خود چه دیده ایی

چه گلی را چیده ایی

چه بوسه جاویدی داشته ایی

چه دوستی داشته ایی

من نمی دانم چرا از مرگ می ترسیم

مگر مرگ چیست ؟

 راحتی از همه بد جنسی ها

از همه بد کاری ها

از همه بغض ها و کینه ها

ادم ها چه نا مهربان اند با هم

و به چه درد می خورد

این به هم پریدن ها

این دندان تیز کردن ها

این سر هم داد کشیدن ها

این چاقو کشی ها

اگر قانونی نبود و اگر ترسی نبود

هر روز در کوچه و بازار   هزاران کشته را باید جمع می کردی

ادمیان همین اند

دروغ می گویند مدنیت دارند

به راحتی اب خوردن دروغ می گویند

و حق دوستش را بالا می کشد

و چه درس انسانیت هم می دهد

من مردن را بر این زندگی ترجیح می دهم

من ناامید نیستم

 من هم دوست دارم زندگی کردن را

اما دلم روشن نیست

من رنج می برم از این همه دو رویی

از این همه زشتی

بودن با این زشتی ها افتخاری دارد

من که نمی فهمم

خدایا دوست دارم نباشم

هستی من همه درد سر است

دوستم تنهایی نوعی نیستی در خود هست

و نیستی  اوج رهایی از همه بدی ها

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 دلم سوخت

دلم سوخت

در بد عهدی

در بی وفایی

دوستم اگر با شیطان هم قرار داری

به قرارت وعده کن

خدا ادم با وفا را دوست دارد

دوستم اگر دوستی می کنی

دوستی کن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 سلام دوست مهربانم

سلام دوست مهربانم

دوستم من نمی دانم از کدام دوست است  تحت عنوان دوست برایم می نویسی و من نمی دانم اگر برایم بگویی دوستم خوب است شاد باشی

سلام بر شما.... روز و روزگارتون خوش....
موفق باشید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه هفتم اسفند 1386  |
 زنان نویسنده

زنان نویسنده، در طول چند دهه، توانسته‌اند موقعیت خود را در عرصه ادبیات ایران، به جایگاه تثبیت‌شده‌ای برسانند.

در دهه چهل شمسی که دوران شکوفایی ادبیات ایران به شمار می‌رود، فقط ۲۵ نویسنده زن فعال بودند.

 

در آن سال‌ها، به ازای هر زن، پنج نویسنده مرد داستان می‌نوشتند. حسن میرعابدینی، پژوهشگر ادبیات داستانی در ایران می‌گوید، در سال‌های اخیر زنان به طور چشمگیری پیشرفت کرده‌اند به طوری که اکنون به ازای دو نویسنده زن، سه نویسنده مرد، در حوزه ادبیات فعال هستند.

 

در دهه های هفتاد و هشتاد، زنان زیادی پا به عرصه داستان نویسی ایران گذاشتند و تیراژ برخی ازنوشته های آنها گاه به بیش از ۱۰۰ هزار نسخه رسیده است.

 

 

گزارش رادیویی ندا سانیچ در مورد نویسندگان زن ایرانی

 

اما این رشد تنها افزایش کمی آثار زنان نیست. فرزانه طاهری، از مسئولان برگزاری جایزه ادبی بنیاد گلشیری اعتقاد دارد که کیفیت برخی از داستان‌های زنان، باعث شده تا این پیشرفت، در جوایز مختلف ادبی هم دیده شود.

 

زنان نویسنده، بسیاری از جوایز ادبی برگزار شده در سال‌های اخیر را در پرونده داستان‌نویسی خود ثبت کرده‌اند.

 

روایت‌های داستانی از طبقه متوسط ایران

 

مدیا کاشیگر، نویسنده ایرانی تأکید دارد که پرداختن به طبقه متوسط اجتماعی ایران، باعث شده است که مخاطبان به داستان‌های آنان توجه خاصی داشته باشند. در حالی که پیش از این، طبقه متوسط ایران در ادبیات داستانی، برجسته نبودند.

 

منیرو روانی پور 

 

زنان ایرانی در چند سال نخست پس از انقلاب، فعالیت جدی در حوزه‌های اجتماعی نداشتند.

 

گلی ترقی، نویسنده ایرانی مقیم فرانسه معتقد است که زنان از آن فضای بسته به تنگ آمده بودند و ادبیات، بهترین فرصت بود تا از آن حجاب بیرون آیند و خود را مطرح کنند.

 

آنان به کتاب و کاغذ و قلم پناه بردند. فرزانه طاهری می‌گوید: "زنان خانه‌نشین، احساس کردند که نیاز دارند حرفهایشان را بزنند. حقوقی را از دست داده بودند که اهمیتش در آن زمان درک نمی‌شد. آنان نیاز داشتند که با صدای بلند حرفشان را بزنند."

 

تولد ۳۷۰ نویسنده زن در ۱۰ سال

 

بر اساس یافته‌های حسن میرعابدینی، در سال‌های ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۰، حدود ۳۷۰ زن نخستین اثر خود را منتشر کردند. این میزان، ۱۳ برابر دهه قبل از آن است.

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 ادم ها شب و روز کار می کنند

ادم ها شب و روز کار می کنند

تا نانی به چنگ اورند

و فراتر از ان نانی ذخیره کنند

تا در روز مبادا گرسنه نمانند

مبادایی که ممکن است هر گز نیاید

و نان ها هم کپک می زند

و به درد هیچ کاری هم نمی خورد

سمی است نان کپک زده

اما من دوستی را دوست دارم

دوستی از جنس دیگری است

کپک نمی زند

دل را شاد می کند

و روحت  را پرواز می دهد

دوستی از جنس نیستی است

و بهتر از هستی

هستی همان نان کپک زده است

نیستی که کپک نمی زند

بوسه که کپک نمی زند

دوستی که کپک نمی زند

برای همیشه تر و تازه است

وزنی ندارد

نماز مگر وزن دارد

دعا  مگر وزن دارد

گرمی محبت مگر وزن دارد

من دوستم را که می بینم

عاشقانه او را می بوسم

به سبکی خیال است

دوستی هزار باره هم دلت  را سنگین نمی کند

می توان  در خانه چشم هزاران گل نیلوفر را ابیاری کرد

و هزاران اوای بهشتی را در جانت به ودیعت نهی

و اگر به پهنای ابدیت شادی کنی

چیزی از تو  کم نخواهد شد دوستم

هزاران چلچراغ را می توانی در دلت بیاویزی

و هزاران دوست را در خانه ات پذیرایی کنی

دوستم دوستی بهانه بودن است

و زندگی بی دوست

همان نان کپک زده است

غم زده و برهوت  تنهایی

و من به عشق دوستم زنده ام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 ستاره من دراسمان می درخشید

ستاره من دراسمان می درخشید

و من ستاره خود را می دیدم

مرا به خود می خواند

و من می ترسیدم

رهایی کار اسانی نیست

مرگ حیاتی دیگر است

بر تر و والاتر از هستی موجود

هستی مگر در نیستی  هستی نمی یابد

 می فهمی چه می گویم

هستی در نیستی زاده می شود

 و اگر نیستی نباشد که هستی نیست

و هستی و نیستی هر دو افریده خدایند

و من هر دو را دوست دارم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
  نظری

 نظری

 

آنروزها برجاي ماند و باد زمان ما را با خود برد. من از درك قامت قيامت وي عاجز بودم. باد مرا تنها نمي‌برد. خار‌و‌خاشاكي كه با من در هوا آويزان بودند به پشت و پهلو و صورت من مي‌خورد و اذيتم مي‌كرد. آهسته‌آهسته به رنگ شب درآمدم تا مُردم و نفس كشيدن فراموشم شد. من نبودم؛ خود زندگي شده بودم، خاطره گذشته‌ها شده بودم. ساعتهاي زنگي مسموم. روزها شتاب بيشتري گرفته بودند. شب‌ها و روزهاي زندگي باهم مي‌افتادند و سيل عمر ويرانگر و عجول بر من مي‌گذشت.

بادي سرد به صورت من خورد. روزن زندگي خالي‌ست. اشك در چشمان خسته‌ام حلقه زد و من احساس كردم كه هنوز باراني‌ام.

بهم سربزنی خوشحال میشم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 سلام و نظری از دوستی مهربان و ابی

سلام و نظری از دوستی مهربان و ابی

در زندگی بارون نباش که فکر کنن با منت خودت رو به شیشه می کوبی
ابر باش تا منتظرت باشند که بباری

سلام بر دوست خوبم
موفق باشی دوست من

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 عشق تازه

عشق تازه

خیلی وقته اینجا پرسه میزنم اگه حتی تو جوابمو ندی من بازم با عکس تو حرف میزنم سهم اون یه عشق تازه سهم تو طناب داره سنگ صبورم دیگه دوستت ندارم سهم اشکاتو نگه دار سهم تو یکی دو تا نیست جای پاته نسیه بوسه میزنم پا نذار روی غرورت جای اون به زیر پا نیست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 چون شهاب امدی

چون شهاب امدی

و شب تار مرا نورانی کردی

اما چه عمر کوتاهی

زندگی همین است

از این هم کوتاهتر

اگر بدانی

و شب عمر پایایی دارد

و نیستی

بر تر از هستی

جهان اگر همه هستی باشد

پس نیستی کجاست

و هستی در نیستی است

که حضور دارد

و نیستی ان سوی هستی

و نوعی از هستی است

و هستی و نیستی دو امر ذهنی

و اگر تو نباشی   و من نباشم

هستی و نیستی چه معنی دارد

معرفت من از هستی چیست

تو می دانی

من می دانم که هستم

و ادراک می کنم هستی را

هستی خود را

و حس می کنم اطرافم را

و من چیستم

پاره ایی از هستی

و یا نیستی

و یا حیران  در این هر دو

نمی دانم

نمی دانم من چیستم

برای چه هستم

و برای چه نباید باشم

و برای چه باید بروم

برای این که کامل تر شوم

یعنی چی

مگر نمی شد کامل  باشیم

چه می دانم

از هستی و نیستی سر در نمی اورم

و نمی دانم راز  هستی خود را

دلم خوش است به رندی

دلم خوش است به دوستی

دلم خوش است

به این زندگی

زندگی یک لحظه نورانی است

و شب پایاتر

و نمی دانم روزم کی است

و زندگی در کجا می تابد

و حیات جاوید است

 و تاریکی عمری ندارد

 
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 من در ارزوی چیز ی هستم

من در ارزوی چیز ی هستم

که هر گز بدان نخواهم رسید

من زیبایی را می خواهم

که هر گز بدان نخواهم رسید

من دوستی از ته دل  می خواهم

که هر گز بدان نخواهم رسید

من عسلی را می خواهم

 که در هیچ کندویی نخواهد بود

و هیچ زنبوری شهد ان را به کندویش نبرده است

من صداقتی را می خواهم

که در هیچ جا نخواهم یافت

من معرفتی را می خواهم

 که در هیچ مکتبی پیدا نخواهد شد

من رندی را می خواهم

که حافظ هم ان را نمی شناسد

من چشمان پر تمنایی را می خواهم

که در هیچ دحتری نشانی از ان نمی یابم

من عشقی را می خواهم

که معشوقم مرا برای خود نخواهد

من عاشقی را می خواهم که مرا زندانی نکند

برای خودش به نام عشق

عشقی که برای خود خواهی باشد

به واقع عشق نیست

خود خواهی است به نام عشق

من بهشت را در جایی جستجو می کنم

که هر گز بدان نخواهم رسید

من ابی را می خواهم

که برای همیشه مرا سیراب کند

و چنین ابی نیست

من نوری را می خواهم

که میرا نباشد

من دوستی را می خواهم

وقتی ادعا می کند برایت می میرم

بمیرد

چون ان درویشی که در سرای عطار نیشابوری مرد

من نمازخوانی  را دوست دارم

که جر خدای نپرستد

و معبودی جز ان یکتا نداشته باشد

من حلاوتی در این دنیا نمی بینم

همه چیز در واقع مجازی است

واقعیتی وجود ندارد

دارد مگر ؟

دوستی و  شیرینی و عشق و دوری و رنج این ها چیست ؟

نمی دانم نمی دانم

باور کن نمی دانم

من تمام جهان را سیر کرده ام

من به همه جا سر  زده ام

من همه نگاه ها را پاییده ام

اما هیچ نیافته ام

هیچ چیزی مرا سیراب نکرده است

مهتاب در میانه اسمان است

دستم به ان نمی رسد

می رسد ؟

در گل رازی است

که هر گز بدان نخواهم رسید

من دوستی را می خواهم که در اغوش او بمیرم

فنا شوم

نمی دانم کدام نگاه می تواند مرا ارام کند

نمی دانم کدام اغوش پر لطف می تواند مرا به ابدیت  پیوند دهد

نمی دانم کدام دوست می تواند مرا در شادی غرق کند

من نمی دانم چیزی کم دارم

پاره ایی از من نیست

و نمی دانم ان پاره چیست

وصلی می خواهد

عشقی می خواهد

دوستی می خواهد

نمی دانم من تشنه ام

هیچ کس نمی فهمد

از هیچ چیز راضی نیستم

پر توقع نیستم

از بودن خود سر در نمی اورم

تو می دانی برایم بگو

من که نمی دانم

و نمی دانم چه می خواهم

خدایا ان پاره رها شده من چیست

عشق است دوستی است

ازادی است

رهایی است رندی است

بی خیالی است

خوشی است

نمی دانم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 خوابم نمی برد

خوابم نمی برد

اوای مهربانی نا مهربانی کرد

و شادی را  در من خشکاند

ریشه ام را سوزاند

و در کویر نمک رهایم کرد

تشنه و در مانده

تا چشم کار می کرد سرابی از اب

اما از اب خبری نبود

خدا را فریاد زدم

و گفتم خدایا تشنگی دادی

پس اب کجاست

ندا امد اب در کنارت

چشمانت را باز کن بنده در مانده من

اب را می بینی

و من با چشمان گشاده دو باره همه کویر را کاویدم

اما از اب خبری نبود

ندا امد

اب در ابادی است

در کویر که ابی نیست

اب اگر بود انجا هم ابادی بود

ابادی در کنار کویر است

رویت را به سمت ابادی ببر

نگاهت را به ان سو بدوز

اب را می یابی

و من دیدم ابادی را

و شادی را در کوزه های پر از اب

و دختران شادی را که اب می بردند

از ابادی

 
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 دارم اميد عاطفتي از جانب دوست
دارم اميد عاطفتي از جانب دوست
كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست

دانم كه بگذرد ز سر جرم من كه او
گر چه پريوش است وليكن فرشته خوست

چندان گريستم كه هر كس كه برگذشت
در اشك ما چو ديد روان گفت كاين چه جوست

هيچ است آن دهان و نبينم از او نشان
موي است آن ميان و ندانم كه آن چه موست

دارم عجب ز نقش خيالش كه چون نرفت
از ديده‌ام كه دم به دمش كار شست و شوست

بي گفت و گوي زلف تو دل را همي‌كشد
با زلف دلكش تو كه را روي گفت و گوست

عمريست تا ز زلف تو بويي شنيده‌ام
زان بوي در مشام دل من هنوز بوست

حافظ بد است حال پريشان تو ولي
بر بوي زلف يار پريشانيت نكوست

منتظر حضور سبزتان هستیم
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 سلام به مهتاب دل انگیز

سلام به مهتاب دل انگیز

سلام به مهتاب زیبا

در این شب ها

سلام به مهتابی که

 مرا با خود می برد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 دوش می امد و رخساره بر افروخته بود

دوش می امد و رخساره بر افروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهر اشوبی

جامه ایی بود که بر قامت او دوخته بود

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 دلم را به هر بهانه ایی می دهم

دلم را به هر بهانه ایی می دهم

خودمم را حسابی گرفتار می کنم

نمی دانم با این دل صاحب مرده چه کنم

گاه می گویم بی خیال همه چیز

بی خیال دوست بی وفا

بی خیال

گویی تو هر گز ندیده بودی

اوایش را نشنیده بودی

این همه گل

گیر داده ایی که چی

عاشق است

خود خواسته است در زندان باشد

تو چه کاره ایی

تو نمی فهمی

عشق را نمی فهمی

 اگر می فهمیدی عاشق می شدی

من چه بگویم

دلم دیوانه است

دلم هرزه است

باید حساب ان را رسید

با تبر هم شده باید شقه اش کرد

دوستم چه می گویی

من نمی فهمم

اخر در دل اسمان یک مهتاب است

یک دل عاشق

و من هم مهتاب در اسمان تار را دوست دارم

هر چند در پس ابر باشد

من شادی را دوست دارم

هر چند در کنارم نباشد

دوستم بی راه می روی

دلت را بردار  و برو

برو به هر کجا دوست داری

دوستی را در جای دیگری جستجو کن

نمی دانم چه کنم

خودم را رها کردم  در نادانی

گفتم نمی دانم شاید این طوری بهتر باشد

اما دلم مرا دیوانه  کرده است

و سر به هوا

باور کنید گاه خود را فراموش می کنم

و در غار تنهایی خود می ارامم

اشک می ریزم در پای گل های نیلوفر

تا هزاران گل نیلوفر در اید

و به افتاب سلام کند

و بگوید دوستم با گل های نیلوفر خوش باش

و شادی را با انها تقسیم کن

مهتاب که نباشد افتاب که هست