تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 مهتاب کجایی ؟

مهتاب  کجایی ؟

دلم گرفته است

 قدر بدان دلم را  هوایی کرده ایی

زیاده هم نمی خواهم

مهتاب از پس ابر در ای

و مرا از کوچه ایی که گل های یاس دارد

با خود ببر  

من هزاران گل یاس چیده ام 

خانه من در همان  کوچه است

کوچه ایی که راه دارد به دریا

و من تو را می بینم

دوستی کن و بیا

و مرا به ضیافت خود  ببر دوستم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 شب خوش

شب خوش

شبی خوش است

که ارامی در برت باشد

و اگر خاری در کنارت باشد

بهتر است ان شب هر گز نباشد

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 گندم ها همه یک دست اند

گندم ها همه یک دست اند

تمام خوشه ها مثل هم اند

کوچک و بزرگ دارند

اما گندم ها در اندازه  هم اند

یه کمی یا هم فرق دارند

ان هم از نظر کوچکی و بزرگی

غیر از ان فرق زیادی با هم ندارند

قناری های هم مثل هم اند

مثل هم اواز می خوانند

مرغ های عشق مثل هم عشق ورزی می کنند

مرغ های عشق به هم دروغ نمی گویند

شیر ها همین طور اند

اما ادم ها چی ؟

ادمها چه طور اند

خیلی هایشان دروغ می گویند

دلشان پیش ان یکی است

می گوید من فقط تو را دارم

اخر  مریضی که داری دروغ می گویی

دل ادم ها هزار تا راه دارد

بن بستی ندارد

دروغ می گوید

که به تو می گوید

تو بن بست منی

یعنی که اخر کوچه ایی

ته ان کوچه هم خانه من است

و خانه تو همان یک خانه در ته ان کوچه است

نه نه دارد دروغ می گوید

ادم های خیلی بی صفت اند

خیلی می توانند حقه بازباشند

باور کن در هیچ صنفی از موجودات به دروغ گویی ادم های پیدا نمی شود

تو چشم ادم دارد دروغ میگوید

من فقط تو را دوست دارم

تازه از بوسه دیگر امده است

زن و مرد هم ندارد

تعارف که نداریم

این نهایت بد اخلاقی است

دور از انصاف است

من نمی دانم ادمها برای چه دست به این کار می زنند

دلش می خواهد دوستش داشته باشند

 خوب راستش را بگو

بگو من با چند نفر دوستم

چه عیبی دارد

راست گویی خیلی خوب است

کی گفته  تو فقط باید مرا دوست داشته باشی

دوستی که عیبی ندارد

دوستی از دل است

و دل هم می تواند با چند نفر هم زمان دوست باشد

چرا خودمان را فریب می دهیم

دوستی خود به خود خوب است

این که دروغ گویی نمی خواهد

ما دوستی را می بریم توکوچه و پس کوچه های نا شناخته

خوب کی می فهمه تو این کوچه ها چه خبر است

خودت که می فهمی

چرا داری دروغ می گویی

هر کس را توی یک کوچه سر کار گذاشتی

این که عین بد اخلاقی  است

عین بی مروتی

برای این که دروغ می گویی

و این دیگر دوستی نیست

کار تو حقه بازی است

زیر یک سقف به ان می گویی دوستت دارم

زیر یک سقف دیگر هم می گویی دوستت دارم

کدامش را باور کنیم

این که دوستی نیست

عشق و عاشقی نیست

عاشقی که دروغ بگوید عاشقی کرده است

نه به خدا

دوستی با این ها جور در نمی اید

تو بگو

همه ما یک جوری های داریم دروغ می گوییم

و این خیلی بد است

کاشکی ما هم مثل گندم ها بودیم

به افتاب راست می گفتیم

به اب راست می گفتیم

به مهتاب راست می گفتیم

راست می گفتیم دلمان اب می خواهد و نور

دوستی این دو را می خواهد

ان وقت گندم ها گل می کردند

ادم ها راست نمی گویند

خیلی هفت خط اند

تو می گویی من دارم راست می گویم

دیگر همه چیز در این دور و  زمانه تقلبی شده است

دوستی هم تقلبی شده است

دوستی واقعی کجاست

دوستم تو می دانی کجاست

شادی را می شود یافت

 و اوای بهشتی را می شود  شنید

 من نمی دانم

اما می دانم که راستی بهتر از هر چیزی است

و دوستی با راستی است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 نظری و اقتباسی

نظری و اقتباسی

وبلاگ جالبی دارید ... مخصوصا که ظاهرا هیچ نثری در آن نیست ...
موفق باشید ...

بر گرفته از  این وب

گاهی که از سفر بازمی گردم، به یاد داستان آن سربازی می افتم که قبل از برگشتن به خانه با مادرش تماس می گیرد و از دوستی می گوید که یک دست و یک پایش را از دست داده است. او به مادرش می گوید که دوستش، کسی را ندارد و می پرسد که می تواند او را با خود به خانه بیاورد؟ مادر پاسخ منفی می دهد و می گوید نگهداری از چنین کسی کار سختیست و .... روز بعد خبر می دهند که پسرتان خودکشی کرده. وقتی برای دیدن جسد این سرباز، که خود را از ساختمان بلندی به پایین پرت کرده بود، میروند، می بینند که یک دست و یک پایش را در جنگ از دست داده است.

گاهی فکر می کنم اگر من هم در توصیف دوستی که قصد به خانه آوردنش را دارم، خودم را توصیف کنم، اگر هم خانواده ام از پذیرفتن چنین کسی امتناع نکنند، قطعا با اکراه می پذیرند که عضوی از خانواده شان این موجود دوست نداشتنی باشد...

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 گاو

گاو

چشمانش به اندازه چشمان گاو بود

همه جا را می دید

دور و نزدیک را

اما عقلش هم به اندازه عقل گاو بود

و همین را مرا ازار می داد

و من نمی دانستم با این گاو چه باید بکنم

گاوی که دو پا هم داشت

راستی ها بعضی ها خیلی گاو اند

چشمان در شتی دارند

سری بزرگ

و شکمی بزرگتر

فرق شان با  گاو این است 

که گاو ها شیر می دهند

اما  این ها شیری هم ندارند

من وقتی این ادم های گاو صفت را می بینم

از ادم بودن خودم خجالت زده می شوم

شاید هم من هم مثل ان گاوه باشم

از کجا معلوم

می اید در خانه سر همه داد می کشد

فریاد که منم

این منم که به  تو فرمان  می دهم

این منم که زور دارم

این منم که تمام جاها را می بینم

با این چشم های درشتم

اما به خدا ان هیچی ندارد

ان فقط یک گاو است

گاوی که هیچ کاری بلد نیست

فقط بلداست  بخورد

و صدای گاو را در بیاورد

تا همه از این گاو بترسند

ادمی که گاو باشد هنری ندارد

گاو است

تازه از عشق و دوستی هم حرف می زند

امده زمین مردم را شخم می زند

بی اجازه وارد باغ شده

و دارد چمن ها را لف لف می خورد

ککش هم نمیگزد

بیچاره صاحب باغ خبرندارد

چه گاوی به باغش  امده است

دیر بجنبد

تمام باغ را لگد مال خودش می کند

من گاو ها را دوست دارم

چون گاوها شیر می دهند

اما ادم های گاو صفت را نه

گاو صفت ها زور دارند

خرناسه می کشند

و وحشی هم که می شوند حمله می کنند

خیلی وحشی می شوند

من از این ادمهای گاو صفت می ترسم

عقل ندارند

چشمان درشتی دارند

اما چشمانشان مات مات است

من از این ادمها بی زارم

کار ادم زار می کنند

خدا کند سر راه ادم قرار نگیرند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 ان قدیم قدیم ها

ان قدیم قدیم ها

بچه که از دل مادر در می امد

می رفت روی کول مادر

 و بیچاره مادر

تا سه سالی بچه خودش را این ور ان ور می برد

من درست یادم است

باور کنید یادم است

من چه کولی از مادرم می گرفتم

اما الان مادرها به بچه هایشان شیر هم نمی دهند

چه برسد بخواهند بچه خودشان را کول هم بکنند

من نمی دانم مادرها خیلی مظلوم بودند

تو ان دوره ها

کار هم می کردن تو مزرعه

تو دشت

علف ها را می زدند

وجین کردن زمین ها کار زنها بود

پنبه چینی کار زنها بود

نان پختن کار زنها بود

غذا درست کردن کار زنها بود

شیر دوشیدن از گاو و گوسفندها کار زنها بود

زنها همه کاری می کردند

مردها چه کار می کردند

ابیاری

راحترین کار را

ابیاری که کاری ندارد

اما میوه چینی کار زنها بود

وقتی یاد ان روزها می افتم

 دلم می گیرد

برای مادر بیچاره ام

که چه قدر کار می کرد

و من از این که روزی روی کول مادرم بودم

 خجالت می کشم

راستی چه طوری مادرم

 این کار را می کرد

دلم براش کباب می شود

مادرم مهربانم

مادرم بهترین غذا های دنیا را می پخت

خوش مزه خوش مزه

نمی دانید نان شیرمالش به اندازه دنیا شیرین بود

ما به این نانها می گفیم بابایی

نانی که می پخت

حرف نداشت

مادرم خیلی زحمت کشید

برای بچه ها

الان مادرم و پدرم تنها هستند

مادرم پیر و افتاده

و پدرم هم بیمار

و ان روزهای خوش گذشت

نیست ان روزها

رفت ان روزها

همه رفتند

پدر بزرگم رفت و مادر بزرگم رفت

و خیلی ها رفتند

و ما هم به زودی می رویم

باور کنید به زودی زود

زودتر از ان که فکرش را می کنیم

پس این همه اذیت و ازار برای چیست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 ما شبی دست بر اریم و دعایی بکنیم

ما شبی دست بر اریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

انکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش ارید خدا را که صفایی بکنیم

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 کعبه

دوستم

امروز یکی از دوستانم امده بود پیشم

می گفت بیست سالی است

 که افسر ناظر کشتی های مسافری است

در خلیج فارس

می گفت گاه می شود

شش ماه در ماموریت  روی ابیم

و از کارم هم راضی ام

انجا روی کشی با کسی دعوایت نمی شود

همه اش اب است

و تا چشم کار می کند

اب ابی دریاست

و مردم مهربانتر اند

دوستم می گفت یک شب از خواب بیدار شدم

و دیدم 

زنم دور بستر من می چرخد 

کمی تعجب کردم

این کار چیست که همسرم انجام می دهد

فردای ان روز از همسرم پرسیدم

این چه کاری بود که می کردی

مگر من کعبه بودم که دورم طواف می کردی

همسرم گفت تو کعبه منی

تو جان منی

و من داشتم برایت دعا می کردم که تو را خدا نگاه دارد

برای من 

من تو را دوست دارم

از جانم هم بیشتر

و وقتی این داستان را گفت دوستم

من اشک در چشمانم حلقه زد

و گفتم خیلی دل انگیز بود

و من تحسین می کنم همسرت را

چه همسر مهربانی داری

و بعد من اضافه کردم

تو با این همسر مهربان بهشت را در خانه داری

زیبایی را در خانه داری

و مهر را در خانه داری دوستم

قدر بدان

و چه نگاه پر لطفی داشت دوستم

 وقتی این ها را تعریف می کرد

من گریستم بر این مهربانی و وفاداری

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 اسمان که دلش گرفت

اسمان که دلش گرفت

 ابری می شود  و می بارد

ادم که دلش گرفت

باید ابری بشود و ببارد

اما همه اش که این طوری نمی شود

خیلی کم دل ادم بارانی می شود

ادم ها می ریزند  تو خودشان

خجالت می کشند که ابری بشوند

و از دست  دوستشان گریه کنند

دوست که چه عرض کنم

دوست که دوستش  را به هر بهانه ایی تنها نمی گذارد

من دلم پر از اشک های خفته  است

یک عالمه اشک در دلم انبان شده است

نمی دانم به هر بهانه ایی هم اشکم می ریزد

اما اشکم زیاد است

هر چه گریه می کنم تمام نمی شود

گاهی می روم در غار تنهایی خود

با خودم تنهای تنها می کنم

به دلم می گویم مادر مرده ابت نیست و نانت نیست

دوستی برای چیست

دوستی که قدر دوستی را نمی داند

فقط خون به دلت می کند

یه کمی تو خودمم می روم

و در غار تنهایی خود اشک می ریزم

هیچکس نیست که من را ببیند

من این ها را راست می گویم

دلم خیلی پر است

از این زمانه

و از ادم های رنگارنگ ان

می اید روی احساس ادم سوار می شود

و بعدش تو را ول می کند و می رود

خیلی بده

خدایا می شد

دل من هم مثل کوزه ایی بود

و می شد ان را شکست

و هر چه اشک در ان است

سرازیر کرد

تا دلم خالی شود

از این همه درد

کاشکی می شد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
  افتاب و مهتاب

سلام به تو دوست مهربانم

و سلام به افتاب و مهتاب

که هردو  نور اند

مهتاب در شب تار نورانی است

و افتاب خود نور است

و سلام بر جان های پاکیزه

و دلهای مهربان

دلهای افتابی و مهتابی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 سلام به روی ماهت

سلام به روی ماهت

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 من امشب برای خود می گریم

من امشب برای خود می گریم

همین طور اشک از چشم هایم می اید

و می ریزد روی کیبورد

و دلم شکسته است

و دل شکسته را که شکستن ندارد

دلم شکسته بود

 و تو امدی ان را  دو باره   شکستی

دلی نماند

تازه داشتم به تنهایی خود عادت می کردم

امدی و مرا بردی به باغ مهربانی

و من گفتم با دل من بازی نکن

و تو کردی

و اکنون عین خیالت نیست

چرا که خودت نیستی

تو مهربان بودی

و مهتابی در دل تاریکی

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  |
 سلام بر بانوی مهتاب

سلام بر بانوی مهتاب

سلام بر مهتابی که می تابد

و دل مهتابی دارد

و من مهتاب را برای در بند کردن نمیخواستم

من مهتاب را برای نورش می خواستم

و نه هیچ چیز دیگر

نه نه من زیاده خواه نیستم

می گفتم مرا به قربان گاه نبر همین

من مهتاب  تو دل اسمان نیلی را می خواستم

مهتابی که نورش را از هیچ دوستی دریغ نمی کند

من مهتابی  را می خواستم که مرا نیز به پاید

همین  

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  |
 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می برند

عیب جوان و سر زنش پیر  می کنند  

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  |
 من ادمم

من ادمم

من که اهن نیستم دوستم

تو با من مثل  اهن رفتار کردی

دلم را له کردی

پا بر ان نهادی

و هیچ دردت هم نیامد

نگفتی ان هم دوستی را دوست دارد

نگفتی ان هم دل دارد

من دلم را داده بودم

برای دوستی

و تو قدر ندانستی

مرا اواره  کردی

و درمانده

باد مسمومی امد

و مرا از ریشه در اورد

و تنم را خونی کرد

و من اکنون می گریم

و تاوان دوستی را می دهم

دوستی که وفادار نبود

خار شد و در دلم نشست

خودش نبود

مرا تماشاچی می خواست