تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
  تیغم زد و رفت

ان که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش ارید خدا را که صفایی بکنیم

خشک شد بیخ طرب راه جرابات  کجاست

تا در ان اب و هوا نشو و نمایی بکنیم

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 سلام

سلام

سلام به پدرم

که با زبان بی زبانی می گوید

 اجازه بدهید بروم به خانه خودم

پدرم نمی داند

که خانه ایی نمانده است

خانه ایی نمانده است

وقتی او بیمار است

پدرم سالها پیش از کاشان درامد

و امد و امد یه نا کجا اباد

در دل روستایی ریشه زد و ماند

در حالی که او می توانست در تهران هم بماند

و نماند

چون در دکان داری خود ان قدر نسیه  داد

و نسیه داران بردن دسترنج او را

و او رفت از این شهر در مانده  و بد

 و رفت و ماند در ان روستا

و اکنون دل شکسته است پدر

راه می رود گریه می کند

و من می سوزم وقتی پدر گریه می کند

نمی دانید با چه حس عجیبی می گرید

پدر خانه ایی ندارد

رفت ان خانه مهربانی

در این خانه اوای گنچشک ها نمی اید

و مرغ ها و خروس ها نیستند

و من تخم مرغ تازه پیدا نمی کنم در خانه انها

و چند سگ پدر هم نیستند

و معلوم نیست  کجا رفته اند

و پدرم که شکست

خانه دل ما هم شکست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 من ندیدم گنچشک ها

من ندیدم گنچشک ها سر این شاخه و یا ان  شاخه نشستن دعوا کنند

من ندیدم کبوترها در پرواز در دل اسمان به هم حسادت کنند

من ندیدم پرندگان مهاجر راه خود را گم کنند

من ندیدم مورچه ها در کار خست کنند

و من ندیدم زنبورها در بوستان گل به هم چشم غره بروند

و اما من می بینم

که سگ ها برای لقمه ایی نان و یا گوشت به جان هم می پرند

و من خیلی باید سگ باشم

که همسرم را به باد کتک بگیرم

برای این که تحت سلطه من در اید

و هر روز  این کار زشت را تکرار می کند

تا مردانگی خود را ثابت کند

عجب تو که از سگ هم بدتری

تو از مار هم بدتری

تو از هر حیوان پستی بدتری

من نمی دانم چطور به خود اجازه می دهد فرو کوفتن زیبایی را

و لگد مال کردن احساس را

و پر پر کردن گل را

و گل الود کردن اب را  

در خود چه می بیند این ادم نامرد

بشکند دستی که بخواهد از زور بازوی خود استفاده کند

برای شکستن سرو خوشبختی

سبزه را از هستی انداختن

خدایا چه بی رحم اند بعضی ها

هیچ نمی فهمند

سنگ بر می دارد و می شکند  بلور زندگی را

و می سوزاند دل ابی را

و شادی را می برد

و قبرستانی می کند زیستن را

و بهار را به عمد جهنمی می کند

خدایا این ها دل ندارند

شیطان اند و خود را انسان جا زده اند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 نظری

نظری و سلامی به دوستان عزیز

تنت را در میان چشمه ی مهتابها شستم
ترا در معبد هستی خدا کردم
ولی این ار نمی دانم اگر روزی
به تنگ آرد غرورت دل یکتا پرستم را

شبی مهتابی و روشن.شبی در گوشه ای تنها
که از غمها تهی بودم،
تو را با تیشه ی اندیشه ی شومم تراشیدم.
نشاندم برق صد الماس میان دیدگانت

گرفتی روشنی تابنده گشتی
تنت را در میان چشمه ی مهتابها شستم
ترا در معبد هستی خدا کردم
ولی این ار نمی دانم اگر روزی

به تنگ آرد غرورت دل یکتا پرستم را
تو را با تیشه ی سنگین قهرم افکنم بر خاک
که تا هر کس مرا بیند بگوید
او خدایش را به دست خویش بشکسته!!

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 شب خوش
 

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 عاشقانه

گل گاو زبان  چه گل قشنگی تقدیم به تو

گل تقدیم به تو دوست

و چه زیبایند گل ها

نه از کسی کینه دارند

و نه دل در کینه دارند

حسود هم نیستند

خانه دلشان پر از مهر است

افتاب دلشان را روشن کرده است

و می خندند

عاشقانه

به همه انهایی که دوستشان دارند

دوستی را که در حصار نمی برند

دوستی دستی است از بهشت

دستی  است که از پرچین باغ به محبت در امده است

و دست  میدهد به همه رهگذران

و تعارف می کند همه را به باغ مهربانی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیستم بهمن 1386  |
  Happy valentain day ♥♥valentain* ♥ valentain ♥……..♥ valentain ♥ ♥ valentain ♥............♥ valentai
 Happy valentain day ♥♥valentain* ♥ valentain ♥……..♥ valentain ♥ ♥ valentain ♥............♥ valentain ♥ ♥ ♥..………♥ valentain ♥ ♥ valentain ♥………♥ valentain ♥ ♥ valentain ♥♥ valentain ♥ .............♥ valentain ♥ ....♥ valentain ♥.... valentain ♥ ...♥ valentain ♥........♥ valentain ♥ ..♥ valentain ♥..........♥ valentain ♥ .♥ valentain ♥...........♥ valentain ♥ ...♥ valentain ♥…...♥ valentain ♥ ... valentain. ♥....♥ valentain ♥ .............♥ valentain ♥ .........♥
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 و این رسمش نیست دوستم

و این رسمش نیست دوستم

بیا و در خانه دل من شده برای ساعتی هم بمان

من تو را به زندان نخواهم برد

من تو را برای زندانی کردن نمی خواهم

من عشق را در زندانی کردن معشوق نمی دانم

این که عشق نیست

این که  زندان بانی است به نام عاشق

عاشق که معشوق را برای خود بخواهد که عشق نیست

این خود را می خواهد

چه جنایت هایی که به نام عشق انجام می شود

زده است معشوق خود را کشته است

چرا چب نگاه کردی

چرا مرا نپایدی

عجب این که نهایت خود خواهی است

این ادای عشق  بازی است

این که عشق نیست

عاشقی که معشوق را در بند کند

عشق است

باور کنید دروغ است

این عشق نیست

 این خودخواهی است

خودش را می خواهد

تو را و دوستی با تو را بهانه عشق خود کرده است

این که اندر سرای تو کسی دیگر حق ورود ندارد

راستی این عشق است

تو را از هر انتخاب دیگری انداخته  است

به نام عشق

من نمی فهمم این عشق را

این در بند کردن یک انسان ازاد است

خدا انسان را ازاد افرید

و بنده او بنده ایی را در بند

نه من خدا را دوست دارم عاشقانه

و خدا همه را دوست دارد عاشقانه

و هیچکس هم در بند نیست

و این عشق واقعی است

عشقی که از پرواز معشوق زیبایی را می بیند

ومن زیبایی را دوست دارم

 و اوای بهشتی را در شادی می بینم

و نیلوفرها عاشقان واقعی افتاب اند

و بساط عاشقانه دارند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 دوستم به نرمی نسیم می اید و می رود

دوستم به نرمی نسیم می اید و می رود

به نرمی خیال می اید و می رود

به نرمی خواب می اید و می رود

به نرمی بر امدن گل از غنچه می اید و می رود

به نرمی بوسه می اید و می رود

به نرمی سو سوی ستاره ها می اید و می رود

به نرمی مهر می اید و می رود

به نرمی نگاه شیرین می اید و می رود

به نرمی لطف می اید و می رود

به نرمی نور ماه می اید و می رود

و به نرمی اب جاری  در ساقه می اید و می رود

به نرمی اشک می اید و می رود

به نرمی مهربانی می اید و می رود

به نرمی بال زدن پروانه می اید و می رود

به نرمی قاصدک می اید و می رود

به نرمی عطر یاس می اید و می رود

به نرمی شبنم می اید و می رود

به نرمی خواب نوزاد می اید و می رود

به نرمی دعای دل خسته می اید و می رود

به نرمی طواف کعبه می اید و می رود

به نرمی نگاه دو عاشق می اید و می رود

به نرمی سلام می اید و می رود

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 سلام به دوستان گلم
سلام به دوستان گلم

این هم نظری از بدی روزگار

........   شکنجه می شم از خودم انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده تو روزگار بی کسی یه عمری که در به درم خونه پدری بگو مگو زیاد بود ولی کسی دست بزن نداشت اومدم اینجا اوایل که کتک می خوردم حس بدی داشتم با گریه حسو از خودم دور می کردم اما حالا برعکسه دوست دارم کتک بخورم اونم با شدت ولی گریه نکنم ما بزرگیم این حنا ها برامون رنگی نداره این که قلبش گنجشکه چیکار کنه آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا اروم بگیره
........که نمی خوام تو زندگی لا پر قو باشم ولی فرشته دارم که با بدی بیگانست خواب می بینیم یا چیزی به اسم واقعیت یا بازی ......؟هر کی تقدیم میکنه یا لحظه به لحظه لعنتم منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 شب خوش

شب خوش

اینترنت باز هم خراب است

و من خسته شدم از کار با  این اینترنت

و می روم و خدا حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 شاهد ان نیست که مویی و میانی دارد
 

شاهد ان نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت ان باش که انی دارد

چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب

که به امید تو خوش اب و روانی دارد

 حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 شب های تهران گس است

شب های تهران گس است

مثل مردمان ان

رنگ شادی نیست

خیابانها سیاه سیاه

و ماشین ها هم رنگی ندارند

و بیشتر  خاکستری رنگ

رنگ نوک مدادی رنگ دل پسند

نمای ساختمان ها تیره رنگ

دلها افسرده

نگاه ها پریشان

و قمری ها لخت و دل مرده

و برف ها الوده

و درختان سیاه

خدا می داند این شهر برای زندگی نیست

نه عاطفه ایی و نه دل مهربانی

و نه دل راحتی

همه در فریب و نیرنگ

نمی دانم من یک روستایی ام

.و سر از کار شهری ها در نمی اورم

انها ما را دهاتی می خوانند بخوانند

مگر تهرانی بودن برای ادم افتخاری دارد

من که افتخاری در ان نمی بینم

تهرانی که سابقه ان به دویست سال هم نمی رسد

این شهر که افتخار ندارد

گاهی می گویندبرادر چرا دو زاری ات دیر می افتد

و من نمی فهمم

گاه می گویند چقدر خنکی تو

با اشاره به تو گفتیم

چرا حالیت نشد

چه بدانم تو داری برایم فیلم بازی می کنی

من هنر پیشه نیستم

من ساده می اندیشم

زود دوست می شوم

و همین  خود شک بر می انگیزد

حرفم را کسی باور نمی کند

در این باور است که دارم دروغ می گویم

نه به خدا من دروغ نمی گویم

من ذاتم ساده اندیشی است

پیچیدگی های بچه های شهری را ندارم

باور کنید

به خدا ندارم

شهری که در ان گرفتارم سخت بیمار است

به هزار درد و بی درمان

و من فردا باید سر کار با این شهری ها که مرا می ازارند کل کل کنم

خیلی بد است

ناروایی و دروغ گویی

راه را می روم و کاری را می کنم

می گوید تو دروغ می گویی باور کنید به خدا راست می گویم

من به کسی کاری ندارم

در تنهایی خود خوشم

و در غار خود خوشی می کنم

به کسی هم کاری ندارم

اما با این وجود دست بردار نیستند

و ازار می دهند

مثل این که من دیوانه ام

خودشان دیوانه اند باور کنید

من که کاری به انها ندارم دوستی اگر دارم برای خود دارم

به انها چه مربوط

دیروز در بنگاه دامادمان نشسته بودم

مردی امد و گفت که معلم است

و بعد رو کرد به من و  گفت

چرا اقا در خود فرو رفته ایی

چرا غم گینی

می خواستم بگویم به  تو جه ربطی دارد

مگر من از تو کمکی خواستم

من به تو که کاری ندارم اقا چه کار داری

در خودم هستم  هستم

هستم که هستم

می خواهم غصه بخورم

باید برای  این کار هم از کسی اجازه بگیرم

من در تنهایی خود سیر می کنم

به افتاب می خندم

اما از بودن خود شاد نیستم

برای چه باید شاد باشم

با این همه ازاری که می بینم

نه نه

من شاد نیستم

دلم هزار راه می رود

شهر خوبی نیست

در شهری که همه سواره ها می روند

بدون ان که پیاده ایی را سوار کنند

حتی پیر مرد از کار افتاده را

پیر زن فرتوت را

نه نه این شهر شهر خوبی نیست

از مدنیت در ان خبری نیست

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 خرم ان روز که کزین منزل ویران بروم
 

خرم ان روز که کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر ان زلف پریشان بروم

حضرت حافظ

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 شاپرک خیال من

شاپرک خیال من

خوش امدی خوش امدی

خانه من سیاه بود

روز منم تاریک بود

رفته بودی کجا بودی

خدا می دونه

دوستت دارم

تو دل من  تویی تویی

راه تویی

راه تویی

جان تویی جان تویی

سبزه تو یی

توت  تویی

شمس وجود  من تویی

دانه مهر من  تو یی

صفای جان من تویی

رفته بودی کجا بودی

خورشید تویی ماه تویی

پشت و پناه من تویی

سرو تویی

یاس من وجود من تویی 

عطر تویی

بوسه تویی

راز تویی

اب تویی

رفته بودی کجا  بودی

شادی تویی

مهتاب تویی

اوای من کجا بودی

روز که نبود

شب هم نبود

من نبودم

تو نبودی

شاپرک خیال من

رفته بودش به اسمان

فرشته ها انجا بودن

دیده تویی

شهره تویی

می تویی

غنچه تویی ناز تویی

حسن تویی لطف تویی

دوست تویی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 دیشب در خانه خواهرم بودم

دیشب در خانه خواهرم بودم

پدرم می گریست

 کمرش تاب برداشته است

داستان مرد خدا را خواندم برای او

و دستمالش  را در اورد و گریست

نمی دانم چه کنیم

پارسا نوه خواهرم مواظب اوست

تا پدرم می خواهد از روی صندلی اش بلند شود

داد می زند

مامان بزرگ بیا کمک کن

و مادر و دختر دست پدر را می گیرند

دامادمان می گوید پدرنورانی است

صورتش را ببینید

می گفت قدمش برای خانه ما خوب بوده است

از ان روز که امده است به خانه ما

روزی سرشار را هم با خود اورده است پدر

اما با این حال اصرار دارد به خانه خودش برود

خانه  او درر وستاست

گفتم پدر هوا سرد است

چند روز دیگر هم تحمل کن

دیدم به گریه نشست

گفتم باشد من می برمت

روز دوشنبه که تعطیلی است

و اضافه کرد اگر اجازه بدهید

و من خواهم برد پدر را به خانه خودش

هر کس خانه خود را دوست دارد

و این طبیعی است

و شاید هم فکر می کند مزاحم است

نمی دانم

البته دامادمان  محمد رضا گفت اینجا خانه خودش است

خانه دختر مثل خانه خود ادم است

و من هم پدر را مثل پدر خود دوست دارم

 

نمی دانم

خدایا ما سلامتی پدرم را از تو می خواهیم

خواهرم می گفت ان یکی

نوه ام که اسمش ارش است

و بور و بور مثل بچه خارجی هاست

می اید با دستان کوچکش دست بابا را می گیرد

و می گوید بابا بیا

تازه این اقا ارش اسم مادر بزرگ و مادر و دایی خود را یاد گرفته است  

و تودهنی هم حرف می  زند

من می ترسم نکند بابا یک باره بیفتد روی ارش

ارش یک بوس کوچولو هم به من داد

خانه خواهرم در کرج بزرگ است

در خانه گردو و زیتون و گل های دیگر هم دارند

و شام هم کباب و کوفته داشتند

 که خیلی خوش مزه شده بود

کوفته که حرفی نداشت

با گردوی باغچه خودشان طبخ شده بود

و من با بوسه ایی بر روی بابا نزدیک ظهر از انها خداحافظی کردم

 و امدم به تهران در دود و ترافیک خفه شده

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 سلام من نبودم
 

سلام من نبودم

حالا امدم

و سلام به همه دوستان نازم

و سلام به روی ماهتان

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 سلام به روی دل پاک
سلام به روی دل پاک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 سلام

سلام



و بعد از رفتنت...

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن تنهايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا ؟شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 هوا سرد است

هوا سرد است

دلم گرفته است

کز کرده ام در گوشه ایی

و می لرزم از سرما

دل گرمی می خواهم

عشق را بهانه کرده است

و مرا به نادانی

مگر من چه می خواستم

مهمان را که از خانه بیرون نمی کنند

مهمان حبیب خداست

دوستم با اوای بهشتی اش مرا دیوانه خود کرده است

و من عقل خود  را از دست داده ام

و من شادی را می خواهم

نیلوفر گلی است که به ان علاقه دارم

چون به افتاب بوسه می زند

مرا از خانه راند

و اواره  کوچه های بی نام  و نشان کرد

کوله بارم را برداشتم

و رفتم تا نام و نشان او را از باد صبا بخواهم

اوای بهشتی ندا در داد

که من همین جایم

در دل تو و در کنار تو

تو مگر نمی بینی مرا

شادی در دل توست

زیبایی را می شود فهمید

و در اغوش گرفت

اگر تو بخواهی

دوستم وفادار است

و مرا رها نخواهد کرد

در تنهایی

پروانه در انتظار گل مهربانی است

و شادی در همین نزدیکی ها

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 نیمه شب خوبی داشته باشی

نیمه شب خوبی داشته باشی

من در خیالت پرواز می کنم

و شیرینی را می برم به خانه خود

و کش می دهم عسل وجودت را

و می نوشم و مست می کنم خود را

و شادی می کنم با اوای بهشتی

در باغی از گل های نیلوفر

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 شب خوش

شب خوش

من که شب خوشی ندارم

می دانی چرا ؟

برای این که فردای ان روز است

و باز بدبینی و  بد جنسی

مردم همه را از قماش خود می پندارند

تو گویی همه خلق شده اند برای مردم ازاری

شب خوش است اگر فردایی نباشد

شیطان هم شب ها خواب است

نمی شود که نخوابد

خواب هم لازم است

اما روز که می شود

هیاهو در می گیرد

خود دزدانه وارد خانه غیر می شود

و جالب است دیگری را  

 دزد می داند

حتی اگر اجازه صاحب خانه را داشته باشد

من نمی دانم چه باید بگویم

من شب را دوست دارم اگر در پی ان فردایی نباشد

و شب اگر امتداد داشت

دیگر روزی هم نبود

و زندگی سگی هم نبود

می خوابیدیم برای ابد

هر چند روزی نخواهد کشید

که چنین خواهد شد

پس این همه مردم ازاری برای چیست ؟

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 ای که با سلسله زلف دراز امده ایی

ای که با سلسله زلف دراز امده ایی

فرصتت باد که دیوانه نواز امده ایی

ساعتی ناز نفرما و مگردان عادت

چون به پرسیدن ارباب نیاز امده ایی

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 مرد خدا

مرد

مرد خدا

استاد دکتر ملاحسینی  متخصص و جراح مغز و اعصاب

پیشنهاد کرد پدر را برای معاینه دیگر نزد  او ببریم

گفت می خواهد قدری از اب نخاع اورا بکشد

شاید فشار اب درون مغز بالا باشد

این فقط یک احتمال است

و اگر این  باشد درمان دارد

پدرم می دانید که  به بیماری پارکینسون مبتلا است

 و دو ماهی  است به طور کامل از پا افتاده است

ان درخت تناور باغ مهربانی

او یک تنه باغ  را بیل می زد

و از سر انگشتانش خون می بارید

او مرد کار بود تا همین دو سال پیش

نان  از دسترنج خود می خورد

و بی نیاز بی نیاز بود

نه کسی را می ازرد

و نه کسی از او ازار دید