تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 زیبایی را که نمی شود دوست نداشت

زیبایی را که نمی شود دوست نداشت

چشم را بر زیبایی نمی توان بست

و دل  را از عشق دور کرد

گل زیبایی را که می بینم

خودم را رها می کنم

سیب را دوست دارم و انار را

و اناری که از دل بر امده باشد

دانه های شیرینی را که  در دلش چیده است

و چه زیبا چیده است خدا زیبایی را در قامت او

قناری دلم پر می کشد

تا شادی را به چنگ اورد

خدایا تمام وجودش نیلوفر است

و زیبایی را با شادی همراه با اوای بهشتی دارد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 صبح

صبح که از خواب بر خاستم

برف می امد

و کلاغی جست وخیز کنان زیر درخت کاج زمین یخ زده را می کاوید

شاید غذایی بیاید

و مردم قمری ها را دوست دارند

و از کلاغ ها خوششان نمی اید

و من نمی دانم چرا چنین است

مگر قمری ها چه می کنند

که کلاغ ها نمی کنند

کلاغ ها سیاه اند

و بچه هایشان را زیاد دوست دارند

و با هوش اند

تازه  من کلاغ ها را  دوست دارم

چون در کودکی تنها کلاغ ها بودن که برایم گردو می اوردند

و من کلاغ ها را دوست دارم

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 تنهایی

 

در غار  تنهایی خود خوشم

گاه با خود در می پیچم

و گاه به روزگار می خندم

چه زمانه بدی است

گاه با خود می اندیشم

فرق من با حیوان این است

که من دو دست دارم

دستانم ازاد است

و می توانم با این دستان خود مردم ازاری کنم

دلی را برنجانم

جانی را بستانم

و خون به پا  کنم

و این همه خون هایی که در تاریخ ریخته شده است

بر روی زمین توسط دراز دستان

دستانی که به ناحق گره خورده اند

و گره بر گلوی مردمان  شده اند

تا دراز دستان روزی بیارامند

 وخوش بگذارنند

و پایکوبی کنند

بر رنج مردم

این دو دست به چه درد می خورد

من که نفهمیدم

روزی که انسان روی دو پای خود بر خاست

دست هایش ازاد شد برای دیگر ازاری

عشق را به بند کشیدند

و به روایت خود تفسیر کردند

دیوارها و حصارها افراختند

نمی دانم هزاران سال است

 انسانها  فرا دست از این دو دست ازاد شده

برای سلطه استفاده کرده اند

دیوار چین کشیدند

و اهرام فراعنه را ساختند

تا فرعون ها در ان راحت باشند

دستی که به محبت بر نیاید

و گلی برای معشوقی  نچیند

و گیسوان یاری را نگیرد

و در دستان یاری گره نخورد

به چه درد می خورد

من دستی را می بوسم

که به محبت دست روی دلم بگذارد

و شاخه گلی در دلم بکارد

و زیبایی را با خود برایم به ارمغان بیاورد

و شادی را همیشگی کند

و من شادی را دوست دارم

و زیبایی را عین شادی می دانم

در حالی که نیلوفر های دلم بااوای بهشتی می رقصند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 هم گلستان خیالم ز تو پر و نفش و نگار

هم گلستان خیالم ز تو پر و نفش و نگار

هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش

در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار

کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 دوستی از چه جنسی است

دوستی از چه جنسی است

دوستی عارفانه دیگر چیست

ببین دوستم دوستی هم مراتبی  دارد

یه وقتی من با بقال محل دوستم

دوستم برای این که به من شیر بده

برای این سور و ساتم از او می خرم

یه وقتی با میوه فروش محل دوستم

دوستم برای این که میوه های خوب به من بده

با استاد  دانشگاه هم دوستم

برای این که هوای مرا داشته باشد

با همکارم دوستم برای این که صبح برایم صبحانه می اورد

نان سنگگ و نان بربری

من در واقع دوست نان بر بری ام

در واقع من دوست شیرم

نه دوست بقال

من عاشق نمره های خوبم

پس دوست استاد نیستم

خالی نبند

تو دوست هیچ کدام از این ها نیستی

این ها که دوستی نیست

این ها کاسبی است

تو نیازی داری ان بر اورده می کند

این ها نوعی داد و ستد است

دوستی واقعی از جنس دیگری است

ببین دوستم من تو را دوست دارم

وقتی می گویم تو را می بوسم

تعارف که نمی کنم

اگر در کنارم باشی همین کار را می کنم

خوب دوست منی

نگو من یک دل دارم

نه تو هزار دل داری

 هزار بوسه عاشقانه در نگاهت هست

هزار راز ورمز در دل داری

من گل مهربانی را دوست دارم

من هم صفای باطن را دوست دارم

من  زلالی نگاهت را به جان می خرم

زیبایی را ستایش می کنم

و اغوشم را برای زیبایی هموار می کنم

شادی در دل زیبایی است

و گل های نیلوفر  در دلهای عاشق  می روید

و به خورشید بوسه می زند

 نه دوستم دوستی در ودیوار ندارد

پرندگان عاشق بی اجازه باغبان بر گل ها می نشینند

اجازه لازم نیست

دوستی که اجازه نمی خواهد

افتاب برای امدنش از کسی اجازه نمی گیرد

قفس را ساخته اند  برای پرندگان اسیر

و گر نه خدا پرندگان را ازاد افریده است

برای پرواز در اسمان ابی

 ورفتن به هر سبزه زاری که دوست دارند

و اواز خوانی بر بالای هر درختی که دوست دارند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386  |
 من از کجا بدانم دوستم عاشق است

من از کجا بدانم دوستم عاشق است

راستی می شود این را فهمید

من تو دل گفته هام  خیلی حرف می زنم

و این خود خیلی ها را به اشتباه می اندازد

و برای  خودم کلی درد سر درست می کند

نمی دانم چه کار باید بکنم

بیچاره  حضرت حافظ شیرازی

لابد هر روز در خانه خود گیس گیس کشی داشته است

حافظی که دو شهر اباد ان زمان سمرقند و بخارا را

 به  خال ابروی ترک شیرازی بخشیده است

من نمی دانم تاسخن از دوست می شود

کدام دوست ؟

من از شیطان حرف زده بودم

کلی و ناظر به کسی هم نیست

اما کتمان نمیکنم شان نزولی دارد

دلم که ازرده می شود

می نویسم

اما معطوف به کسی نیست

دوستم تو اگر دوست منی خوب دوستت دارم

در این شک نکن

من که نمی خواهم با عشق بازی کنم

دلم غنج می رود برای دوستم

سرم را می دهم برای دوستم

به خدا دوستم دوستت دارم

دلم هزار راه می رود

وقتی دوستم گلایه می کند

من از زندگی سیر می شوم

شادی را دوست دارم

چون شادی جان جان است

و نیلوفر هستی به زیبایی تمام در ان قد کشیده است

و اوا بهشتی ندا در می دهد

دوستم تو را می بوسم

و من در لابلای درخت دوستی می یابم تو را

و در اغوش می گیرم  دوستم را

تو را که دوست منی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 دلم را رها نکن

دلم را رها نکن

در برهوت تنهایی

تنهایی بد دردی است

درد بی درمان است

من دوست دارم

مرا دوست داشته باشند

دوستی در جان انسان است

و ادم بی دوست مرده است

میوه نارس است

 کال است

و من ناراحتم وقتی دوستی ندارم

تا راز بگویم

تا از حیرت خود بگویم

و با او بروم

به اسمان ابی

و پرواز کنم در دانایی او

و چه لذت بخش است لذت با دوست بودن

و من نمی دانم

 چرا بعضی ها در این باب خست دارند

دوستی را بر نمی تابند

و تا می توانند خون به پا می کنند

دوستی همان بهشتی است

که خدا وعده ان را داده است

مرغان عاشق دوست هم اند

و اگر میلیون ها مرغ عشق بر درختی تناور فرود ایند

برای هم جا باز می کنند

و این دوستی است

و بهشت موعود است

ادمیانی که ما باشیم

از این جنس نیستیم

به خون هم تشنه اییم

 و چه خوش باوریم

که اشرف مخلوقاتیم

کدام اشرف

خودت می دانی و ازخودت تعریف می کنی

نه این طور نیستی

مرغان عاشق هر گز هم دیگر را زخمی نمی کنند

من به دوستی عشق می ورزم

دوستی نهایت دلدادگی است

زیبایی را دوست دارم

شادی را دوست دارم

و نیلوفر را دوست دارم

 و اوای بهشتی را که جانم به او بسته است

خدا را تو اگر دوستی را نمی افریدی

جهان خیلی تاریک بود

 و ظلمت دامن گستر

و حافظ چه می کرد

دوستی جام شرابی است

که زنده می کند جان را

و اما  نادانان نمی فهمند

فهمی اگر داشتند

که این قدر خون به پا نمی کردند

خود خواهی تمام اند

 و شیطان را در جان خود دارند

و خود شیطان اند

و من دوستم را دوست دارم

چون مرا به خود می خواند

و لذیذترین شیرنی را به من هدیه می کند

 و ان بوسه است

دوستم بوسه پیوند دو روح است

دو جان است

بهانه نکن

عشق را باور کن

و من دوستم را دوست دارم
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 گر من بد کنم و تو بد مکافات دهی

گر من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من وتو چیست ؟بگو

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 کامنت های دوستی عزیز

کامنت های دوستی عزیز

اوازهایی که در گذشته زمزمه می کردم

دوباره بنرمی به سراغم امدند

و من

احساس میکنم دوباره دارم کشیده می شوم

به راهی که در ان دورها به سمت تاریکی می پیچد

اما من خسته و دل شکسته این راه را می پذیرم

و ادامه می دهم

هر چند هنوز هم تنهایی با من است و غربت

 من ودل بیمارم باز نشستیم در اتش شوقی دیگر

این داستان غم انگیز تنهایی من است

که مرا بی بهانه به ساغری مبتلا کرده است

منت اغوش گل را می کشم

تا کی نرگس بیمار تو از من عیادت می کند

تاب ماندنم نیست

عقل از این اشفتگی شده مات!

صدا به صدا نمی رسد.......

                             

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 سلام

 

امروز روز بدی را اغاز  کردم

اقایی بی تربیت در میدان ارژانتین  تهران پی در پی مرا فحش می داد

حالا قضییه از چه قرار بود

در ظاهر این مرد مدعی بود

در میدان ارژانتین جلو او پیچیده ام

در حالی که من او را حتی به یاد نمی اوردم

حالا با او با این سرعت می تازد

تا به اصطلاح انتقام بگیرد

در کمر کش ابتدای رسالت به من می رسد

و کوبید به ماشین من

و بعد ایستاد

در حالی که مقصر هم بود

پیاده شدیم

دیدم هنوز پایین نیامده دارد

فحش و بد  و بیراه می گوید

قیافه جنتل منی هم داشت

اما سگی بود در ان لباس

من می گفتم برادرتو راندیده ام

چرا باید این کار را کرده باشم

گوشش بدهکار نبود

سرتاسر ماشین خودش را زخمی کرده بود

چون محاسبات او غلط از کار در امده بود

و نوک سپر جلو من سرتاسر اتومبیل شیک او را در نوردیده بود

و با این حساب اتش گرفته بود

و فحش می داد

و من می خندیدم

خدا را شکر بر خودم مسلط بودم

و سگ وجودم بیدار نشد که نشد

قدری ماند رهگذارن او را به سخره گرفتند

و بعد راهش را گرفت و رفت

و من ماندم در این حیرانی انسان چقدر می تواند

حیوان باشد

گمان با طلی داشت

و بر اساس ان گمان باطل رایی صادر کرد

و اجرا کرد

و در نهایت هم به ضرر خودش

این است

که توصیه می کنند همیشه نیمه پر لیوان  را ببینید

بد بینی بد است

و از سیات اخلاقی است

که صاحبش را ازار می دهد

و دیگران هم می ازارد

نمی دانم با این همه فحشی که داد خالی شد یا نه

راستی من کار خوبی کردم و یا نه

زور من هم به او می رسید

اما با این حال حوصله دعوا نداشتم

و فحش ها را خوردم

و فقط گفتم داری اشتباه می کنی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 نگاه

نگاه  رو در رو می تواندتا اندازه ایی دلها را مهربانتر کند

بارها با من حرف زده است

و از هرکس  و هر چیز گفته ایم

اما باز باورش نمی شود

که دارم راست می گویم

این خیلی حرف است

که تو را باور نکنند

 و حقه بازت بدانند

باور کنید خسته شده ام

ان قدر قسم خورده ام

که دارم راست می گویم

چنین و چنان است

کافی است کمی دور شوم

بارت می کنند که تو دروغ گویی

خدایا چه کنم که باور کنند

که من دارم راست می گویم

حالا می فهمم که نگاه رو در رو می تواند

راه گشا باشد

به همین  سادگی دوستش را متهم می کند

خیلی غصه دار می شوم

در دل می گریم برای خودم

و تنهایی ام

هیچکس تو را دوست ندارد

هر کس به بهانه ایی تو را می راند

و نمی داند با این دل بدبخت چه کار می کند

خدایا از تو کمک می خواهم

 تو مرا یاری کن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 پدر

پدر

برای دیدار پدر به کرج رفتم

خانه خواهرم

خواهر بزرگترم

پدر خوب بود

و خدا را شکر

خواهرم به او می رسد

بوسه ایی بر صورت پدر زدم

و پارسا نوه خواهرم به پدر خیلی می رسد

عصایش را می اورد

و می گوید پدر بزرگ عصایت را بگیر

دامادمان هم پدر را دوست دارد

همه پدرم را دوست دارند

چون پدرم مهربان بود

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 حالیا مصلحت وقت در ان می بینم

حالیا مصلحت وقت در ان می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم

یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 شیطان امد

شیطان امد

با هیبت تمام

و تاریکی  را با خود اورد

 و نور را فراری داد

و من ماندم درتاریکی که او اورد 

و من ماندم چه کنم

خار و تیغ امد

و به جانم افتاد

و یک ان راحتم نگذاشت

و بعضی ها متخصص مردم ازاری اند

دلت را به هر بهانه ایی می سوزانند

و یا بدتر زیر پای خود له می کنند

و هیچ نمی فهمند

دارند  چه می کنند

من در اسمان ابی پرواز می کردم

که نا گاه تیری امد

و نشست روی قلبم

و مرا از شور شادی دور کرد

خود زهر مار است

و جانم را به لب رسانده است

خوشی تو را هم نمی تواند ببیند

این دیگر خیلی نامردی است

نهایت بد جنسی است از یک ادم

نمی دانم چه کنم

خدایا به کجا باید پناه برد

خدایا در دوستی هم خست دارد

و چشم دوستی دیگران را هم ندارد

و این بلایی است

که درمانی هم ندارد

من از بودن خود راضی  نیستم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 از من نصیحت می خواهد

از من نصیحت می خواهد

من چه کاره هستم

که تو را نصیحت کنم دوستم

این همه کتاب

این همه پند و اندرز

پیامبران پند و اندرز داده اند

بزرگان اندیشه و علم و ادب پند و اندرز داده اند

من که در قامت نصیحت گر نیستم

من با تو پیوند دوستی دارم

 و دوستی خالی از پند و اندرز است

من برف بازی را دوست دارم

من نظر بازی را دوست دارم

من رندی را دوست دارم

من با حضرت حافظ هم عقیده ام

من ادمم فرزند ادم گنه کار

 و می بالم به فرزندی پدر

خدا بخشنده است

و من نمی دانم چرا در خود می پیچی

دوستی که شرط و شروطی ندارد

اغوشت را به روی دوستت باز کن

و با گرمی عشق دمخور باش

افتاب عشق می تابد

و بدی ها را می برد

و تو می مانی و زلالی یک اغوش گرم

خانه دل من خاموش است

خورشید پشت پنجره مهربانی است

امده است

در می زند

در را باز کن دوستم

بگذار هوای تازه بیاید

و نور بتابد

مانده ایی در مرداب تنهایی

رها کن خود را

ازادی را برای تو خواسته اند

این همه زنجیر بر پر و بالت بسته اند

و و انمود کرده اند

به نفع توست

حصاری بلند از نخواستن ها

خدا را هم دور زده اند

و خدا مهربان است

و کسی را زندانی نمی کند

خدایا تو هیچ پرنده ایی برای در قفس بودن نیافریده ایی

قفس را ما ساخته اییم

خدا یا من تو را دوست دارم