تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
  آغازی دوباره،

کامنت دوستیچه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز کنی عشق ورزیدن را و مرا در خانه قلبت جای دهی...

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 هوا خواه

هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی

که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

ملامت گو چه در یابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

حافظ  

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 مرد خدا

مرد خدا

و می گفت اتش به سراغم امده بود

شیطان در قامت دوست دست روی دلم نهاده بود

نمی دانید چه وسوسه ایی کرد مرا

46 سال پیش بود

و من الان 70 سال دارم

کار می کردم با چه بدبختی

و اما با این وجود زن مهربانی داشتم

و دستم به ناروا نمی رفت

مال حرامی را به خانه نیاورده بودم

با کم و زیاد  می ساختیم

سخت بود

روزی در همان  روزها

نزدیک بازار رفتم تا کار کرده ام را بفروشم

به مغازه داری که هر بار می فروختم

هنوز پیاده نکرده  بودم

اجناسم را

در پیاده رو مقابل مغازه

که دیدم کیفی از یک موتوری روی زمین افتاد

و او داشت می رفت

و متوجه نشد

رفتم کیف را بر داشتم

درش را باز کردم

دیدم پر از پول است

 و پول زیادی هم بود

می شد با ان پول برای خودم مغازه بخرم

و می شد با ان پول حتی برای خود خانه ایی بخرم

 و می شد زندگی ام را از این رو به ان رور کنم

باور کنید

هیچکس هم ندیده بود

مرد خدا گفت

نمی دانید اقای رحیمی

یک لحظه شیطان به سراغم امد

و گفت دیگر چه می خواهی

همه زندگیت تامین است

بردار و برو پی خوش بختی ات

تا کی می خواهی با بدبختی کار کنی

تا کی می خواهی همسرت را زجر دهی

مرد بردار و برو

مرد خدا گفت

من به شیطان گفتم

نه

نه

نه

من کار می کنم

با ابرو

و دسترنج مردم را نمی برم

به خانه خود

من نمی خواهم

این خوشی را

که از نا خوشی دیگری امده باشد

من نمی خواهم دسترنج دیگری را

شیطان برو

بگذار راحت  باشم

و تصمیمم را گرفتم

کیف پر از پول را داشتم

و دوان دوان رفتم تا چهارراه سیروس

 و موتور سوار را یافتم

گفتم مرد چیزی گم نکرده ایی

 نگاهی به من انداخت و گفت چه می خواهی

باز دوباره گفتم چیزی گم نکرده ایی

این بار بارش را نگاه کرد

و گفت کیفم نیست

ای وای خدا

تمام زندگیم در ان کیفم است

گفتم خیالت راحت باشد

ان کیف پیش من است

دادم به او

سر از پا نمی شناخت

بوسه ایی بر صورتم زد

گفت چقدر انعام می خواهی

گفتم هیچی

اگر می خواستم دست خودم بود بر می داشتم

ادرس خانه را خواست

ندادم

گفتم نیازی نیست

من که کاری نکرده ام

مالت را داده ام

پرسیدم در این کیف چقدر پول بود

گفت 46 هزار تومان 46 سال پیش

که می شد در ان زمان با این پول هم مغازه بخرم

 و هم می توانستم خانه ایی برای خود بخرم

اما نه این پول که مال من نبود

مرد خدا گفت از این مرد خداحافظی کردم

و امدم

و رسیدم به در ان مغازه

مرد مغازه دار گفت

کجا رفتید اقای پور غلام

نزدیک بود حاصل کارت را ببرند

و من انها را به مغازه اوردم

خیالت راحت باشد

و من دیدم تو را و ان صحنه زیبا را

و تو مرد بزرگی هستی

گذر کردی از معرفت

و خدا را دیدی در همان نزدیکی

مرد خدا گفت از ان روزگار 46 سال می گذرد

و من اکنون 70 سال دارم

و از کاری که کرده ام خدا را شاکرم

خانه ایی کوچک دارم و زنی مهربان و یار

در همان روزهای سخت کاری

همسرم مرا به نزد کسی فرستاد

تا من 100 تومان  را برای زندگیم قرض کنم

خدا می داند خیلی خوشم با  همسرم و با بچه هایم

در خانه چیزی ندارم

زیر اندازم موکت است

و خانه ام خالی از هر قید و بندی است

اما دلم شاد است

همسرم مهربان است

زندگی خوبی دارم

 حسرت کسی را نمی خورم

مرد خدا صورتی نورانی دارد

دلش روشن و دستانش پاکیزه است

و من غبطه می خورم به این همه پاکیزه گی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 اب برفی

اب برفی

تهران صبح سفید پوش بود

و درختان کاج و سرو تن پوشی از برف داشتند

و گارگران شهرداری با چوب های بلند برف ها را می تکاندند

از سر و روی درختان

تا سبک شوند سروها و کاج ها

تا نشکنند شاخ و ساق و ساقه های مهربانی انها

و من برف را دوست دارم

وقتی که درختان با ان لباس سفید تزیین می شوند

شمشادها که در برف غرق اند

تنشان برفی است

و من دلم می خواست در لابلای شمشادها بودم 

و با امدن افتاب دلم را در اب برف رها می کردم

 و شناور می شدم در اب برفی

تا تنم و روحم سبک شود از بدی

بدی ها جانم را فرسوده اند

و ادم های بد ان را حسابی زخمی کرده اند

و از تمام بدنم خون سرازیر است

 و دلم می خواهد در اب برفی تنم را  بشویم

تا خون کمتری بیاید

نمی دانید چه نامردند بعضی ها

سنگ بارانت می کنند تا نباشی

و من هنوز مانده ام

این ها در کدام مکتب درس خوانده اند

برف را دوست دارم

 واب امده از برف را بیشتر

زلال است و پاکیزه

چرا که از اسمان امده است

خاشاکی در ان نیست

و من دلم می خواهد زندگیم را در این اب رها کنم

اب برفی که از تن شمشادها و از تن کوهستان و از  تن قله های پر برف

به دشت و دمن زندگی جاری ست

و من برف را دوست دارم

چون سپید بخت است

و روشنی را با خود دارد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 شب خوش

شب خوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 برق خانه رفت

برق خانه رفت

و کامپیوتر من خاموش شد

و دنیای مجازی رفت

هنوز در دنیای مجازی خود بودم

که خواهرم تلفن زد

از کرج

و من پرسیدم حال پدر را

و گفت خوب است

برف می اید

تعجب کردم

و من در خانه بودم

و از بیرون خبر نداشتم

پس از تلفن به بالکن خانه رفتم

بالکن خانه ما در طبقه هشتم است

دیدم چه برفی می اید

زمین چمن پر از برف است

و برف تندی هم می اید

اما برق نبود

خانه در خاموشی بود

و من با برق تلفن همراه به و ان سو می رفتم

و بعد گرفتم و خوابیدم

و گفتم چه خوب ارامش بر قرار شد

رفتم در خود

ان روز هایی که در خانه پدر برق نداشتیم

چراغ گردسوزی داشتیم

و ما دور ان جمع می شدیم

و چه نوری داشت همان چراغ

زمستان ها ان چراغ روی سقف کرسی بود

با یک سینی که زیر ان بود

و ما در زیر ان نور درس می خواندیم

مادرم سماور نفتی را روشن می کرد

و بساط چای بر پا بود

و پدرم که شکسته است

و اکنون در بستر بیماری افتاده است

سر حال و قبراق بود

 ان روزها مردم و خانواده ها مهربانتر بودند

حالا مثل این که همه چیز مصنوعی است

دوستان مجازی

شیر مجازی

باور کنید غذا ها هم مجازی اند

نمی دانم محبتی هم نیست

ان روزها که برق نبود

مردم مهربانتر بودند

خواهر ها و برادرها

و مادر و مادر بزرگ و پدر و پدر بزرگ

همه در کنار هم بودند

اما حالا همه برای خود اتاق خواب جدا می خواهند

نمی دانم ان روزها خیلی چیز ها کم بود

و امروز خیلی چیز ها هست

اما یک  چیز نیست

و ان مهربانی است

ادم ها از هم جدایند

هر کس ساز خود را می زند

و هرکس دنیای خاص خودش را دارد

با ارمانهایی که خود ساخته است

ارمان هایی که خالی از عشق و عاطفه اند

می توانیم انها را  در خیابان ها ببینیم

ماشین ها می ایند و می روند

و هیچکس در این برف کسی را سوار نمی کند

بی هیچ شرمی می رود

و شاید هم اب خیابان را بر سر و روی مسافر منتظر بپاشد

می خواست او هم ماشین داشته باشد

نمی دانم

ان روزها خیلی بهتر بود

تلفن نبود

کامپیوتر نبود

دنیای اینترنت نبود

اما محبت بود

شعر بود

حافظ خوانی بود

داستان سرایی بود

تخمه خوری بود

صحبت فراوان بود

 از همه جا و از همه چیز

دل ها به هم نزدیکتر بود

مرغ ها تخم می کردند

و با صدای خود خبر می کردند

صاخب خانه را

 و هنوز گرمی تن مرغ را می شد

 در تخم مرغ ها لمس کرد

خانه های خشت و گلی ان روزها

با صفا تر بودند

هنوز هم این نوع خانه ها در گوشه و کنار شهر هستند

خانه هایی با دیوار های کاه گلی

که بوی خاک با امدن باران و برف به هوا می رفت

و کلاغچه ایی که روی درخت زیان گنچشک غار غار می کرد

و کلاغی که مترصد دزدیدن صابون خانواده بود

و این و ان پا می کرد

تا چشم بر هم زدنی غذای خود را ببرد

و حوضی که در میانه حیاط بود

و اکنون همه چیز به هم ریخته است

و بد تر از همه اخلاق فرو مرده است

و مردانگی معنی ندارد

 و مروت گم شده مردمان است

و فریب و نیرنگ حرف اول و اخر را می زند

ان روزها برق نبود

اما دلهای همه روشن بود

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه ششم بهمن 1386  |
 دلم گرفته

خدا را نمی دانم از دست بد بینی به کجا باید پناه ببرم

امده است و تیغ برداشته و دارد مرا خونی می کند

چرا ان پیام در وبت هست

خوب من چه کار کنم

طرف امده است

و یک پیام یک دست را برای همه فرستاده است

و دوستم که نمی داند

و چون من چند وب دارم ان را می فهمم

که این پیام برای همه رفته است

خدایا عجب روزگاری شده است

و این دنیا مجازی هم بد جوری ادم را گرفتار می کند

اینش بد است

که راهی برای اثبات حرف هایت نداری

و دوستت ازرده می شود

بله تو هرزه ایی

و با همه باب دوستی داری

و من نمی دانم چه باید بکنم

دلم ازهمین بهانه ها می گیرد

و چه زخمی را ایجاد می کند

باور کنید من ان پیام دهنده را نمی شناسم

و این اولین باراست که پیامش را دیده ام

نیلوفر ها همیشه می خندند

و با اوای بهشتی می رقصند

و نوای شادی در می دهند

و من دلم گرفته است باور کنید 

همین

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه ششم بهمن 1386  |
 اهل کام

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی

ادمی در عالم خاکی نمی اید به دست

عالمی دیگربیاید ساخت و ز نو ادمی

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه ششم بهمن 1386  |
 نامهربانی

نامهربانی

داشتند از نان مهربانی می خوردند

نوک می زدند

و من پشت در شیشه ایی انها را تماشا می کردم

سی تایی می شدند

گنچشک های خاکستری

گنچشک های گرسنه

و من تا پایم را بیرون در  نهادم

یکباره همه پرواز کنان در رفتند

پروازشان خیلی زیبا بود

همه با هم رفتند

تند و تیز رفتند

پر کشیدند

قلب های مهربانشان را بردند

با خود بردند

رفتند تا صبحی دیگر

صبحی دیگر برای زندگی

و زندگی چه زیباست

و من درنگاه کوچک گنچشکها عشق را دیدم

خدایا می شد

من هم قلب گنچشک را داشتم

ادمیان هم همین طور بودند

قلبشان خالی  از کینه بود

خالی از نیش و زهر

من خیلی از ادمیان را دیده ام

که زهر خالی اند

قلبشان زهر اگین است

به کسی رحم نمی کنند

به دوستاشان

به همکارشان

به همسایه اشان

 من نمی دانم چی در دلشان می گذرد

اما می دانم بعضی ها بی رحم اند

می خواهد سر به تن پدرش نباشد

می خواهد سر به تن مادرش نباشد

می خواهد هر کار دوست داشت بکند

نه نه این ها ادم نیستند

این ها قلب کینه توزی دارند

نوری در چشمانشان نیست

گنچشکها قلب نازی دارند

دیدی وقتی انها را می گیری

قلبشان چه تند تند می زند

می دانید برای چی

برای این که گیر تو نامرد افتاده اند

می ترسند

اگر رهاشان نکنی می میرند

قلب ادم هم همین طوره

اگر گیر ادم نامرد بیفته

می میره

برو بر گرد ندارد

چون زهرش را می ریزد به تو

و قلبت می کشد

با زهر کینه و حسد

من  از این ادم ها می ترسم

کاشکی من هم مثل ان گنچشک ها بودم