مرد خدا
و می گفت اتش به سراغم امده بود
شیطان در قامت دوست دست روی دلم نهاده بود
نمی دانید چه وسوسه ایی کرد مرا
46 سال پیش بود
و من الان 70 سال دارم
کار می کردم با چه بدبختی
و اما با این وجود زن مهربانی داشتم
و دستم به ناروا نمی رفت
مال حرامی را به خانه نیاورده بودم
با کم و زیاد می ساختیم
سخت بود
روزی در همان روزها
نزدیک بازار رفتم تا کار کرده ام را بفروشم
به مغازه داری که هر بار می فروختم
هنوز پیاده نکرده بودم
اجناسم را
در پیاده رو مقابل مغازه
که دیدم کیفی از یک موتوری روی زمین افتاد
و او داشت می رفت
و متوجه نشد
رفتم کیف را بر داشتم
درش را باز کردم
دیدم پر از پول است
و پول زیادی هم بود
می شد با ان پول برای خودم مغازه بخرم
و می شد با ان پول حتی برای خود خانه ایی بخرم
و می شد زندگی ام را از این رو به ان رور کنم
باور کنید
هیچکس هم ندیده بود
مرد خدا گفت
نمی دانید اقای رحیمی
یک لحظه شیطان به سراغم امد
و گفت دیگر چه می خواهی
همه زندگیت تامین است
بردار و برو پی خوش بختی ات
تا کی می خواهی با بدبختی کار کنی
تا کی می خواهی همسرت را زجر دهی
مرد بردار و برو
مرد خدا گفت
من به شیطان گفتم
نه
نه
نه
من کار می کنم
با ابرو
و دسترنج مردم را نمی برم
به خانه خود
من نمی خواهم
این خوشی را
که از نا خوشی دیگری امده باشد
من نمی خواهم دسترنج دیگری را
شیطان برو
بگذار راحت باشم
و تصمیمم را گرفتم
کیف پر از پول را داشتم
و دوان دوان رفتم تا چهارراه سیروس
و موتور سوار را یافتم
گفتم مرد چیزی گم نکرده ایی
نگاهی به من انداخت و گفت چه می خواهی
باز دوباره گفتم چیزی گم نکرده ایی
این بار بارش را نگاه کرد
و گفت کیفم نیست
ای وای خدا
تمام زندگیم در ان کیفم است
گفتم خیالت راحت باشد
ان کیف پیش من است
دادم به او
سر از پا نمی شناخت
بوسه ایی بر صورتم زد
گفت چقدر انعام می خواهی
گفتم هیچی
اگر می خواستم دست خودم بود بر می داشتم
ادرس خانه را خواست
ندادم
گفتم نیازی نیست
من که کاری نکرده ام
مالت را داده ام
پرسیدم در این کیف چقدر پول بود
گفت 46 هزار تومان 46 سال پیش
که می شد در ان زمان با این پول هم مغازه بخرم
و هم می توانستم خانه ایی برای خود بخرم
اما نه این پول که مال من نبود
مرد خدا گفت از این مرد خداحافظی کردم
و امدم
و رسیدم به در ان مغازه
مرد مغازه دار گفت
کجا رفتید اقای پور غلام
نزدیک بود حاصل کارت را ببرند
و من انها را به مغازه اوردم
خیالت راحت باشد
و من دیدم تو را و ان صحنه زیبا را
و تو مرد بزرگی هستی
گذر کردی از معرفت
و خدا را دیدی در همان نزدیکی
مرد خدا گفت از ان روزگار 46 سال می گذرد
و من اکنون 70 سال دارم
و از کاری که کرده ام خدا را شاکرم
خانه ایی کوچک دارم و زنی مهربان و یار
در همان روزهای سخت کاری
همسرم مرا به نزد کسی فرستاد
تا من 100 تومان را برای زندگیم قرض کنم
خدا می داند خیلی خوشم با همسرم و با بچه هایم
در خانه چیزی ندارم
زیر اندازم موکت است
و خانه ام خالی از هر قید و بندی است
اما دلم شاد است
همسرم مهربان است
زندگی خوبی دارم
حسرت کسی را نمی خورم
مرد خدا صورتی نورانی دارد
دلش روشن و دستانش پاکیزه است
و من غبطه می خورم به این همه پاکیزه گی