تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 دوستی تازه

کامنت دوستی تازه

یه سلام سبز به یه دوست خوب و مهربون
میان من و تو فقط چند شاخه بنفشه فاصله است، چند ترانه غریب.
دلکده کوچک من پذیرای وجود مهربان توست.
" از کوزه حرفهای من گاهی می شود، لبی تر کرد."
پس بگذار نفسهای گرمت هستی بخش دلکده ام باشد.
بی صبرانه منتظر سبزینه نام زیبایت هستم

 وب سایت   پست الکترونیک
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 احساسم

من یک احساسم

می فهمم گرمی را

می فهمم سردی را

زندگی را می فهمی

سردی اش را گرمی اش را

عشق را

دوستی را

تو پرتقال را می خوری

می فهمی پرتقال را

می فهمی انار را

می فهمی نان را

می فهمی عشق را

می فهمم می فهمم

نه نه نه من  نمی فهمم

من نمی فهمم احساسم را

من نمی فهمم عشقم را

من نمی فهمم

من محصول نادانی هستم

باور کن محصول یک احساسم

دانایی را کجا جستجو می کنی

دانایی که در نادانی نیست

هست

من زاده نادانی هستم

زاده احساسی  کور

احساسی از سر دل خوشی

احساسی که نمی دانست

 ودانایی را با خود حمل نمی کرد

من خود نمی فهمم برای چه هستم

تو می فهمی

تو می دانی

من که نمی دانم

امده ام که چه کنم

روز می اید و می رود

و من داد عشق در می دهم

که چی

عجب بنای ویرانی است

این احساس کور

سر انجامی ندارد

اخرش درد و غم است

اخرش بیماری و مرگ است

فرزندانت فرار می کنند از تو

جایی می جویند تا تو را بسپارند

تا از شرت راحت شوند

من نمی فهمم

تو می فهمی

همین

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 تا باد چنین بادا
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدیاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیهم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردیزان طلعت شاهانه زان مشعله خانهزان خشم دروغینش زان شیوه شیرینششب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمداز دولت محزونان وز همت مجنونانعید آمد و عید آمد یاری که رمید آمدای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزلدرویش فریدون شد هم کیسه قارون شدآن باد هوا را بین ز افسون لب شیرینفرعون بدان سختی با آن همه بدبختیآن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتیشمس الحق تبریزی از بس که درآمیزیاز اسلم شیطانی شد نفس تو ربانیآن ماه چو تابان شد کونین گلستان شدبر روح برافزودی تا بود چنین بودیقهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شداز کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستشارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شدخاموش که سرمستم بربست کسی دستم کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باداباز آن سلیمان شد تا باد چنین باداغمخواره یاران شد تا باد چنین بادانک سرده مهمان شد تا باد چنین باداهر گوشه چو میدان شد تا باد چنین باداعالم شکرستان شد تا باد چنین باداخورشید درخشان شد تا باد چنین باداآن سلسله جنبان شد تا باد چنین باداعیدانه فراوان شد تا باد چنین باداکان زهره به میزان شد تا باد چنین باداهمکاسه سلطان شد تا باد چنین بادابا نای در افغان شد تا باد چنین بادانک موسی عمران شد تا باد چنین بادانک یوسف کنعان شد تا باد چنین باداتبریز خراسان شد تا باد چنین باداابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادااشخاص همه جان شد تا باد چنین بادافر تو فروزان شد تا باد چنین باداابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادااین گاو چو قربان شد تا باد چنین بادااین بود همه آن شد تا باد چنین بادااندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

مولوی

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 معرفت

معرفت

یارب این نو گل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

افرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 عشق حقیقی
نظری و کامنتی برای بازدید

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت .

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود .

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :

»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن .«

فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .

او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 در کمیاب

گل های مهربانی همه خشکیده اند

اتش گرفته اند از سوز سرما

ابی نیست

باغبان نیست

گرما نیست

و دلم از سوز سرما اتش گرفته است

تمام غنچه هایم سوخت

امده بودم که بیایم

و زمستان را باور نمی کردم

وقتی شادی امد

با اوای  بهشتی

اوای بهشتی تن سردم را روشن کرد

شادی یخ ها را اب کرد

و دانه دلم روشن شد

خورشید گفت کجایی دانه مهربانی

مرا در خاک نوازش کرد

تنم را گرم کرد

و سوز سرما را برد

و من جوانه زدم

و امدم با سلامی به خورشید

اوای بهشتی ام مرا تا انتهای شادی برد

ابشاری از نور  بود که بر تن بیمارم تابید 

و مرا روشن کرد 

و با خود برد غم و ناامیدی را

و من امدم دوستم

تا تو را در اغوش گیرم

دوستی را مهر را

هیچکس دوستی را به کسی نفروخته است

مگر دوستی هم فروشی است

در میکده عشق

دوستی داد و ستد نمی شود

در دل توست

دوستی کیمیا کمیابی است

اگر یافتی

قدر ان بدان دوستم

رحیمی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 شهره

شهره

 

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام  به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم خوش باشیم

که در طریقت ما کافری ست رنجیدن

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 کامنت دوستی عزیز

 اول سلام و بعد  کامنت دوستی عزیز

خسته شده ام از دلواپسی ها و دلشوره های مدام که
دوشادوش لحظه ها و دقایقم هستند. از صدای زنگدار و کلافه کننده کلاغهای
پیر و بی کاری که عصر های تابستان خلوت کوچکم را بر هم می زنند.
از نارفیقانی که در اوج تنهایی و حادثه دستانت را بی رحمانه رها می کنند
و به دست اتفاقهای شوم می سپارند.خسته از این همه نیرنگ و فریب که
همچون بغضی درون تنهایی ام خانه کرده.
آنقدر خسته ام که شاید تاب آن را نداشته باشم که دفتر خاطراتم را ورق بزنم
و به روزهای خوش و رنگین کما نی نگاهی بیندازم .
سلام دوست عزیز خوبی
ممنون از حضورت
پست شما هم عالی و زیبا بود
من اپم و منتظر حضوره سبزت
موفق و پیروز و سربلند باشی

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 من علم غیب ندارم

من علم غیب ندارم

می دانید چرا

برای ان که رفتم تا با شیشه شوی

شیشه جلو را بشویم

اب امد و یکباره همه ان اب یخ زد

و خدا رحم کرد

که سرعتم کم بود

ایستادم

تا گرمای بخاری یخ ها را اب کند

همین

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
  تلخی

نمی خواستم نارحتتان بکنم

شب خوش

زندگی همین است

شیرینی ان به تلخی امیخته است

خوشی ان  ناخوشی را در پی دارد

و تولد ان مرگی را به دنبال دارد

و در اصل مرگ زاده زندگی است

و درد محصول بی دردی است

و شادی حتما غمی را با خود می اورد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386  |
 کامنت یک دوست

 

کامنت یک دوست

انقدر با اتش سوختم تا ساختم

بي تو اي ارام جان يا ساختم يا سوختم

سرد مهري بين كه كس بر اتشم ابي نزد

گر چو همچون برق ، از گرمي سرا پا سو ختم

سو ختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع

لاله ام كز داغ تنهايي بصحرا سوختم

...

شور بختي بين كه در اغوش دريا سوختم

شمع و گل هم هر كدام از شعله اي در اتشند

در ميان پاكبازان من نه تنها سو ختم

رفتم و ار ماتم خود عالمي را سو ختم

رهی معیری

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 برای پدرم دعا کنید
 

برای پدرم دعا کنید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 پدرم خوب نیست

پدرم خوب نیست

حال پدرم خوب نیست

امروز رفتم به دیدار پدرم

در 100 کیلومتری تهران

جاده خراب بود

 برف همه جاده را پوشانده است

جاده فرعی تا روستای انها لغزنده بود

یک جا نزدیک بود تصادف کنم

ماشین از دستم در رفت

و خدا را شکر ماشین جلویی متوجه شد

ونگاه داشت

وقتی به خانه انها رسیدم

در حیاط بزرگ انها بسته بود

و برف ان را بسته بود

انرا با کمک دامادمان باز کردیم

رفتم داخل

حیاط پر از برف بود

رفتم به خانه

پدرم روی صندلی خود نشسته بود

بوسه ایی بر صورت او زدم

اما این پدر سه هفته پیش نبود

خیلی پس رفته بود

مادرم سرش را بسته بود

دیدم همه زدند زیر گریه

خواهرم گفت دو روز قبل پدر در حال افتادن بوده است

و مادرم که دست اورا داشته است

نتوانسته است او را نگاه دارد

و هر دو به زمین می خورند

و مادرم از هوش می رود

بیماری پدرم پیش روی می کند

و این بود که به اتاق  دیگری رفیتم

 و من و دو خواهرم گریستیم

و داماد اخرمان هم گریست

مادرم می گفت

من نمی توانم پدرتان را بلند کنم

راست می گوید

پدرم در حال از دست دادن حس حرکتی است

و خجالت هم می کشد

خدایا نمی دانیم چه کنیم

داماد اخرمان گفت

من نگاه داری از پدرتان را عهده دار می شوم

به هر شکل قرار بر این شد

فعلا یک هفته به خانه دامادمان در کرج بیایند پدر و مادرم

این بود که با هم راه افنادیم

و امدیم به خانه خواهرمان

این را بگویم پدرم روز به روز پس می رود

اما هنوز می خندد و گریه می کند

چای خود را می تواند شیرین کند

و غدا نمی تواند خود بخورد

نیاز به کمک دارد

مادرم به دهان او می گذارد

این داماد اخرمان خیلی مهربان است

او را به دستشویی برد

و گفت شما کاری به این کارها نداشته باشید

من پدرم را سه سال این طوری نگاه داری کرده ام

گفتم خدا عوضت دهد اکبر اقا

مرتب به پدرم می گوید چاکرتم حاج اقا

پدرم نمازش را هم خواند

روی مبل انها

با کمک خواهرم دست نماز هم گرفت

خدایا به حق این شب عزیز

شب شام غریبان شفای او را بده

پدرم را بیش از این خجلت زده نکن

طاقت ندارد پدرم

خواهرم می گفت

برادر نمی دانی وقتی بابا به زمین خورد

چه صدایی کرد

گفتم تمام اسخوانهای او شکست

اری پدرم شکسته است

این سرو خوش و قد قامت باغ مهربانی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 سلام

سلام

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 پدر

برای دیدار پدر رفتم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 شب عاشورا

 

شب عاشورا

امشب شب عاشوراست

و فردای روزی است

که کشتند نوه پیامبر را

به نام اسلام

و اسلام را چه وارونه کردن

می خوارگان تازه به دوران رسیده عرب

و عجب درس تلخی است

و ماندند و به نام اسلام جنایت کردن

تا توانستند

عدالت و برادری و مروت محمدی را سر بریدند

داعیان دروغین

 در کربلا

و چه دردناک است

داغی که بر دل دوست داران اهل بیت نهادند

و تا ابد اسمانیان و زمینیان گریه خواهند کرد

 بر مظلومیت حسین و خانواده اش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 نظری

کامنت دوست  عزیز احمد اقا از مشهد

سلام بر حسین . سلام بر رهروان حسین . سلام به محرم و تاسوعا و عاشورا که خون خدا است . خدایا ترا قسم میدهم به خون به ناحق ریخته ی شده حسین و اهل البیتش ما را در کنف حمایت خودت از گزند حوادث روزگار مصون و محفوظ بدار . خدایا تا ما را نیا مرزیده ایی از این دنیا مبر . خدایا بحق گلوی بریده شده ی حسین بیماران ما را در همین ایام مبارک شفای عاجل عنایت بفرما . به همه ی کسانی که نذر دارن نذرشان براورده بفرما . به نبی و اله . الهم صل علی محمد و اله محمد .
عبداله جان حال پدر چگونه است ؟ انشالله که در این تاسوعا و عاشورا حتما شفا بگیرد و دل تو و دوستان تو شاد شود . انشالله .
شعر های تاسوعائیت و سکوتت خیلی با صفا بودند .
سعادتمند و امیدوار باشی .

 وب سایت   پست الکترونیک

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 زندگی

زندگی

خواب و خیال نیست

زندگی جاریست

زندگی در لبه خیال توست

در همان  تاقچه مهربانی

زندگی در دل گل است

چند روزی بیشتر نیست

تو هم همین طور

داری چکار می کنی

مگر تا کی هستی

این همه دل ازاری

این همه بدی

این همه نامردی

دوستم مهربان باش

دوستم مهربان باشیم

من که چنگ زده ام به خیال تو

پیر مرد که نه

تو کوچه ما قدم می زد

همین دیروز بود

داشت از پنجره خانه اش

تکان می داد زیر فرشی اش را

باورم نمی شد

روزبعد عکسش روی در خانه اش بود

به همین سادگی  رفت زیر خاک

داری چکار می کنی

مادرت را  و پدرت را

همسایه ات را

همکارت را ازار می دهی

ببین ماه را ببین خورشید را

این همه سال می ایند و می روند

هیچکس را ازار نمی دهند

تو چه مرگته

چی می خواهی

چشمانت را پاک کن

دلت را صفا بده

دل با صفا خیلی می ارزد

بابا رها کن حسد را

بابا رها کن کینه را

این قدر خود خواهه

شیطان لیئیم

راه که می رود

دلش می خواهد زمین زیر پایش بلرزد

من نمی دانم مگر نمی بینه

چند تا بهار امد و رفت

این همه خود خواهی

دست توی جیب مردم می کند

برای خودش کاخ می سازد

کاخ می سازی که چه بشود

مگر تو چقدر جا می خواهی

مگر تو چند تا بچه داری

این همه اتاق خواب برای چی می خواهی

راستی برای چی می خواهی

خودت هم نمی دانی

برای این که پز بدهی نه؟

به در و همسایه

این هم شد کار

چه کار بدی

چه کار عبثی

ادم عقش می گیرد

دوستم دلت را روشن کن

این ها برای تو زندگی نمی شود

باور کن پلیدی است

دسترنج مردم است

اخر تو به جیب زدی

مال خودت نیست

تازه مال خودت هم باشد

زیاده روی است

جفاست

زندگی در لبه پنجره مهربانی است

تو باغچه

تو دل گل

تو سبزه

تو اوای قناری

تو دل هم هست اگر بدانی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 خرگوش

خرگوش

زمستان که می شد

باغ مهربانی ما پر از برف بود

ساق درختان در برف ارمیده بودن