تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 شب خوش

شب خوش

اسمان برفی است

 و زمین سفید از برف است

دلتان به سفیدی برف

و به گرمی خورشید

شب خوبی داشته باشید در کنار یار

و اگر یاری ندارید در انتظار ان

و اگر این را هم ندارید

در اغوش پر مهر خدا

بخوابید

که یار حقیقی اوست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 افسانه

افسانه

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

و ربگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواهد زمن
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 ادمک برفی

ادمک برفی هم چشماش گرم است

سر ش سبز است

لب هاش داغ است

کاشکی ادم های یخ هم مثل این ادم برفی بودند

می شد نگاهشان کرد

و با هاشان شوخی کرد

نه ادم های یخ خیلی یخ اند

نمی شود با هاشان طرف شد

چی می شود کرد ؟

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 ساغر

ساغر

بیا تا گل بر افشانیم می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی بدو تازیم و بنیادش بر اندازیم
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 نظر یکی از خوانندگان

733jcw5.jpg

تو همونی که همیشه دل من در به درش بود
من همونم که میگفتن بی تو یک لحظه نیاسود
زخم سرد این زمونه رگ عشقتو گرفته
اون نگاه سرد و خالی رنگ عشقمو گرفته
آره تو برگرد از این راه، یا که من میرم از این یاد
نه نگو، دلم نمیاد ... نه نرو، دلم نمیخواد
نه نرو، منم نمی رم آخه من بی تو میمیرم
بی تو از همیشه از عشق، بی تو از زندگی سیرم
من همونم ، تو همون باش ، تو همون تاج سر من
من میشم در به در تو ،تو بشو بال و پر من
اون صدائی که داره برق چشای تو رو بارون میکنه
دل ساده منو پیش چشمای تو داغون میکنه
اون نگاهی که شبا توی دلش ماه و مهمون میکنه
قلب یخ بسته ما رو پیش قلبت داره زندون میکنه
دیگه بسه خودت و راضی نکن غم ما رو بی جون بکنه
از تو آسمون ستاره مون صدامون میکنه...
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 زن

زن

جمعه در حال تمام شدن است

خدا کند امشب هم برف زیادی بیاید

و فردا تعطیل شود

من از کارم خوشم نمی اید

راه که می روی پا روی دلت می گذارند

کارشان نداری

می گویند چرا راه می روی

چرا زنده ایی

چرا هستی

نمی خواهی بروی

من مانده ام با این بشر و کارهایش

این همه کار  برای بهتر زیستن

برای هم نوایی

با نا حق در نمی افتد

 می ترسد بیکارش کنند

و برای قیام امام حسین (ع) گریه می کند

اگر بود در ان روز

 جزو اصحاب بود

نه هیچ کداممان این طور نیستیم

اگر بودیم که وضعمان بهتر از این بود

نبود ؟

این همه ظلم و ستم را می بینیم

خم به ابرو نمی اوریم

و من دلم می سوزد

از این همه ناروایی

من هم مثل تو کاری از دستم برنمی اید

اگر می امد جور دیگری بود

 خدا در زندگیمان نیست

اگر بود گرسنه ایی نبود

خدا در زندگیمان نیست

اگر بود این همه ظلم و ستم نبود

خدا در زنگیمان نیست اگر بود

بیماری از نداری نمی مرد

کودکی ناچار نبود

 در این سرمای زمستان کار کند

و پیر مردی کار کند

و زنی کبریت بفروشد سر چهار راه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 باده نوش

باده نوش

ترسم که روز  عشر عنان بر عنان رود

تسبیح شیخ و خرقه رند شراب خوار

حافظ چو رفت روزه و گل نیز می رود

ناچار باده نوش که از دست رفت کار 
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 قناری ها

قناری ها

هوا خیلی سرد است

رفتم تا قدمی بزنم

سرما تند و تیز است

کلاغ ها در باغچه مهربانی به دنبال غدا بودند

و برف را می کاویدند

بعید است غدایی بیابند

چون همه چیز یخ زده است

و ماسیده است

پرندگان روزهای سختی را سپری می کنند

خدا کند نمیرند

از سرما

دلم گرم است

پدرم هنوز گرم است

تلفن زد و گفت نمی خواهد بیایی

جاده ها یخ بندان است

گفتم میوه دارید

گفت اری

پسرم داریم

پدرم در روستا زندگی می کند

و بیمار است

اما دلش هوای بچه ها را دارد

پدرم مهربان است

قدر پدرمان را بدانیم

احترام کنیم پدر را

مادر را

دوستم مهربان است

و مرا پایید

نگاه افسونگرش مرا گرم کرد

دوستی می برد سرما را

و من کلاغ های مهربان را دیدم

می کاویدند باغچه را

برای نان

و کارگر باز می کرد

نهر ها را

تا اب جاری شود

خدا را می شد ادمها با دل گرم هم دیگر را دوست داشتند

نمی دانم چرا بعضی ها سرد اند

باغچه مهربانی اشان یخ زده است

هیچ نانی از ان در نمی اید

هیچ دوستی از نگاهشان ساطع نمی شود

راز زندگی دوستی است

اگر تو بدانی و بدانیم

لب پر مهرت را به قهر الوده نکن

اخم نکن

به مادرت و پدرت

و دوستت

چه طلبی داری از انها

محرم راز باش برای دوستت

دلت را گرم کن

تا قناری ها در باغت شادی کنند

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 اتش دل

اتش دل

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

اتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

اتش دل کی به اب دیده بنشانم چو شمع
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 پروانه

عاشق پروانه

اسمان ابری است

قمری ها نیستند

گنچشکها هم پیدایشان نیست

هوا ابری است

و دل من هم ابری است

باد می اید

اسمان دلش پر است

و من هم دلم پر است

و دوستم نمی دانم چرا رنجید

من گناهی ندارم

امان از دست این حروفی که ادمیان برای بیان خود ابداع کرده اند

چه سو برداشتهایی که ایجاد نمی کند

ظاهر کلام یکی است

اما دو بیان متفاوت از انها می شود

و هر دو را  به جان هم می اندازد

خیلی بد است

می دانید چرا این طور می شود

برای این که بار معنایی کلمات در دو انسان با هم فرق می کند

و کلمات در دو خانواده بالیده اند

و گاه دو کلمه یکسان دارای دو معنا هستند

در این موارد باید صبر کرد

باید پرسید

و معنا ان کلمه را در کلام ان دوست کاوید

و ان گاه به قضاوت نشست

زود نباید قضاوت کرد

اینها  اساب رنجش بیهوده است

دوستم ناراحت است

و من ناراحتم

شکستن دلی یک ثانیه بیشتر طول نمی کشد

اما التیام ان ممکن است سالیان دراز

 زمان بخواهد

دوستم مواظب باش

قمری ها زبان هم را هم می فهمند

هیچ گاه  اشتباه نمی کنند

مرغان عشق هم همین طور

اما ادمیان عاشق خیلی اشتباه می کنند

ربان هم را نمی فهمند

مرغان عاشق میلیون ها سال است تمرین کرده اند

زبان عشق را می فهمند

اما ادمیان نه

عمر زبانشان طولانی نیست

گاه به یک نسل هم نمی رسد

دو نسل هم زبان هم را نمی فهمند

معنای عشق در دو زبان متفاوت است

این است راز  قهرها و اشتی ها

راز گریه ها و غم ها

البته اگر ان دو هم دیگر را دوست داشته باشند

و گر نه صورت مساله فرق می کند

من دوستم را دوست دارم

چون او را مرا دوست دارد

من گل را دوست دارم

چون گل عاشق پروانه است

و یا پروانه عاشق گل است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 محرم اسرار

محرم اسرار

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو اتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سر حلقه رندان جهان باش

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 سلام
 

سلام

سلام به دوستان گلم

سلام به همه

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 شب خوش

شب خوش

برای تمامی دلهای مهربان

برای دلهای عاشق

دلهای افتابی

دلهایی که توش پر  از گل است

گل های افتاب گردون

نیلوفر

نرگس

لیلیوم

و همه گل های دوستی

شب خوبی داشته باشید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 دو نظر
عبداله جان سلام . حالت چطور است ؟ انشالله که خوب باشی . حال و بال پدر چگونه است ؟ امیدوارم که از نعمت سلامتی بهرمند باشد .
عبداله جان ببخشید نظر میدم . در مورد انتهای شعر قشنگت : نمی دانم چه فرق است .......... بنظرم اگر بجای زباله مینوشتی ( نان ) خیلی بهتر بود . چون آن موقع میشد بگی فرق میان دو گل چیست !
من آپم سر بزن و خوشحالم کن .

پیشنهاد دوستم احمد را انجام دادم.ممنون

نویسنده: شادی

پنجشنبه 20 دی1386 ساعت: 22:30
حسرت بوییدن گل نرگس او را محکوم به زمستان کرده است
این همان زمستان کودکی اوست که هنوز هم دل او را می شکند
این همان رابطه است که او را بیچاره کرده است
هرگز به او ایمان نیاور
حتی اگر در سینه اش
فانوس های سرخ پنهان شده باشد
هرگز.های
او نیازمند نگریستن به گل هاست
او نیازمند خم شدن به سوی توست
....
کوچه را نگاه می کنم
او پا به پای برگهای خشک و زمینهای یخزده در حال دویدن است
چرخ می زند
گردباد می شود
کودکی او در میان کوچه ایستاده است
و تو با چشمهای اشکبار کودکی او را در اغوش می گیری
دستهای تو به او نمی رسد
او می رود
تو می مانی و حسرت بوییدن او
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 دو گل

دو گل

در این شب سرد

می کاوید زباله را

تا بیابد چیزی

تا کسب و کاری کرده باشد امروز

بچه روستا است

امده است

تا نانی بیابد

برای خود و خانواده اش

چندین ماه است

مادرش را ندیده است

چندین ماه است

به شهر امده است

تا نانی در اورد

گونی بزرگش را حمل می کند

از این سطل به ان سطل

و می کاود سطل را

و من مات نگاه کردم او را

صورت ان مرد گل انداخته بود از سرما

فردا به باغ گل می روم

تا ببینم گل ها را

تا ببینم مهربانی را

در باغ گل

دلم گل نرگس می خواهد

و ان مرد در پی نان  است

نمی دانم چه رابطه ایست

بین این دو گل

تو می دانی ؟

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 باغی در صدا

نام شعر : باغي در صدا

در باغي رها شده بودم.
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هواي باغ از من مي گذشت
و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟

ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد،
صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد.
هميشه از روزنه اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگي در من نبود:
راهي پيموده نشد.
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟

ناگهان رنگي دميد:
پيكري روي علف ها افتاده بود.
انساني كه شباهت دوري با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش هايش.
زندگي اش آهسته بود.
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود.

وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود:
روشني تندي به باغ آمد.
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم.

سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 نرگس

گل نرگس

برای ادم های خوب و مهربان

مثل این گل

راستی از گل بودن چه بدی دیده ایم

که خار می شویم

و دل ادمیان را خراش می دهیم

خونی می کنیم

و اشکشان را  را در می اوریم

چرا ؟

تو از خوبی چه بدی دیده ایی

که بدی می کنی

مهربانی بهتر نیست

عشق بهتر نیست

شادی عمرت را هم زیاد می کند

نمی خواهی عمر طولانی داشته باشی

و من شادی را دوست دارم

و تو را و گل نرگس را

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 می خور

سه ماه می خور

نگویمت که همه ساله می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند

بنوش و منتظر رحمت خدا می باش

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 پیر مرد

پیر مرد

کمرش قوز داشت

تند تند گاری دستی را به جلو می برد

در چهار راه سیروس تهران  

سنی از او گذشته بود

باور کنید پیر پیر بود

بالای 75 سال داشت

موهای محاسنش سفید سفید بود

پیر مرد در این سوز سرما برای نان کار می کرد

دلم اتش گرفت

حقش را چه کسی خورده است

همان هایی که این پیر مرد برای انها باربری می کند

دیروز از ان عکس شیر و شکار دوستانم ناراحت شدند

می گفتند چندش اور است

کار این پیر مرد چندش اور نیست

دل ازار نیست

اما خدا سلامتش  دارد

خیلی قبراق بود

خوشم امد

انگار داشت در باغ کار می کرد

هیچ توجهی به اطرافش نداشت

و من فقط توانستم

یک دقیقه در بیرون بایستم

و ان مرد پیر گرم کار بود

من نمی دانم عدالت یعنی چی ؟

تامین اجتماعی یعنی چی ؟

هیچکس ان پیر مرد را نمی دید

در خیابان به تندی می راند

پلیس اتومبیل ها را می دید

اما این پیر مرد را نمی دید

بیچاره پیر مرد

حقش را نمی دهند

کسی نیست که حقی ادا کند

پیر مرد هم از نفت سهم دارد

من نمی دانم دوستم چه باید بکنم

من نمی دانم چه کسی باید ببیند

پیر مرد حقش نبود

در این سوز سرما کار کند

اما کار می کرد

دلم می خواست

با او حرف می زدم

اما  به تندی رفت

خدا را این چه عدالتی است

این چه بساطی است

ادم ها ادم نمی شوند

خودشان را دارند

به کسی کاری ندارند

نمی بینند

این ها را

هیچکس نمی بیند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 جام شراب

نوش کن جام شراب یک منی

تا بدان بیخ غم از دل بر کنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر

خویشتن در پای معشوق افکنی
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 هراس

امروز بلاگفا سرویس نمی داد

نمی دانم چرا توضیح هم ندادند

بگذریم

این هم کامنت عزیزی

هراسی مخملی مرا همراهی می کند

تشنه

ناخوش از بی مهری اسمان

لاله دلسوخته

و نرگس بی تاب

نه قطره ای

نه شبنمی

چشم به اسمان

ارام و خموش

باد می اید

سرما زده و عریان

پروای خود را هم نمی کنم

به خود هم مهر نمی ورزم

خوارم کردند

خود را اتش زدم

هیچ

دارایی من کجاست

رهگذر اهی کشید و رفت...

شاید بماند..

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 شب خوش

 

شب خوش

شب خوبی داشته باشید

با ارزوهای خوب

با امید و دلی روشن

و بخوابید

و خواب های خوب ببینید

چند گل نرگس را در کنار بالشتان نهادم

تا با عطر دل انگیز ان خوب بخوابید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 شیر و شکار

شیر و شکار

دوستانم از عکس شیر و شکار ناراحت شدند

در وبم

البته من ان را برداشتم

چرا چون چندش  اور بود

چون خونی بود

چون شیر با بی رحمی شکار خود را به دندان گرفته بود

دوستم بسیاری از ادم ها هم این طور اند

من این را می خواستم بیان کنم

همین

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 حقوق

معلم های  اخلاق هنوز گوشت می خورند

و درس وفا و مروت و دوستی می دهند

فیلسوفان ما هنوز کباب می خورند

کباب  ناب

کباب ماهی

کباب بره

کباب مرغ

و درس جامعه مدنی را یاد می دهند

مساوات و برابری و دوستی

البته بعضی هایشان این طوری نیستند

واقعیت را می گویند

ان دسته اشان که می دانند

ادم ها از چه قماشی اند

مدینه فاضله بی مدینه فاضله

ماکیاولی هستند