تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 شب خوش

شب خوش

شب خوبی داشته باشید

 و دلتان روشن به سفبدی برف

و با اوای خوب مهربانی بخوابید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 نازی
نظری از نازی
گفتم : كبوتر ِ بوسه!
گفتي : پَر!
گفتم ‍: گنجشك ِ آن همه آسودگي!
گفتي : پَر!
گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
گفتي : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابي ِ ترانه،
بيداري ِ بي حساب!
نگاهم كردي!
نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!
سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم كردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روي آينه مي ايستم!
مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
تكرار ِ آن بازي،
بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!
پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم:
برگرد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درود بر شما  .  وبلاگ خوبی دارید در پناه مهر از هر گزندی در امان باشید بدرود.
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 تیر چشم

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

عدو با جان حافظ ان نکردی

که تیر چشم ان ابرو کمان کرد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 شنبه

شنبه

نم نمک نم نمک باران می اید

جمعه هم تمام شد

قمری ها به خانه های خود رفتند

و من مانده ام در حیرانی فردا

شنبه ایی که از ان بدم می اید

شنبه روز خوبی نیست

بعد از دو روز تعطیلی

 رفتن سر کار چندان خوش ایند نیست

گل های شب بویم دانه دانه پر پر شدند

و امروز اخرین گل برگ ها هم ریختند

و من گلدانم را خالی کردم

اشغال خانه را بردم

چه کاری از این بهتر

نم نمک نم نمک باران می اید

و اشغال جمع کنی با گونی بزرگش از راه می رسد

 دو دستش را در سطل زباله می کند

ظروف  پلاستیکی کارتن و کاغذ و ظروف اهنی

و هر چه را که بخرند

بر می دارد تا نانی در اورد

و من انسانم

انسانی از جنس فرشته

و جانشین خدا در روی زمین

عجب جانشینی دارد این خدای مهربان

ککش نمی گزد از این همه ناروایی

و من ماتم

که انسان خود را اشرف مخلوقات می داند

به چه حسابی ؟

باران می بارد

و من سطل اشغالم را خالی می کنم

سیگاری روشن می کنم

و در این هوای خیس از باران دود می کنم

برای حاجی خوران دعوت شده ام

اما حال این طور جاها را ندارم

بارها شنیده ام از زبان های مختلف

یک اهنگ دارد

جاج اقا طبق معمول وصف مکه می کند و حال و هوای انجا

و قیمت ها و هواپیما و هتل و ..

چه کرده اند سعودی ها

از خانه خدا می گوید

اما خدایی در خانه او نیست

اگربود

همسایه اش سطل اشغال را نمی کاوید

چند گربه چاق و چله هم در کنار سطل می پلکند

تا سر ما را  دور می بینند

یکی یکی می پرند داخل سطل

خدا پدرشان را بیامرزد

برنج اضافه اشان را در سطل خالی کرده اند

 و چقدر غذا

گربه ها شاد باشید

مردم شهر ما حرف ندارند در مهربانی

می بینی سطل انبان غذا است

اما برای گربه ها 

خدا را عصر جمعه است

و من دلگیرم 

و فردا روز از نو روزی از نو  

خدا  را من از شب بیمناکم

شبی که فردایش شنبه هم باشد

من ازکار بیزار نیستم

من از بطالت خوشم نمی اید

من از در خانه ماندن خوشحال نیستم

شنبه روز خوبی بود

اگر همه مهربان بودند

اگر همه کار خود را می کردند

از بالا تا پایین

در این صورت شنبه روز خوبی بود

عده ایی سنگین لمیده اند

روی صندلی های گردانشان

و روزنامه می خوانند

تا روزشان  بگذرد

و مرتب اروغ  می زنند

و یا با تلفن محل کارشان با دوستانشان خوش و بش می کنند

و کار چاق کنی

 و این است که هیچکس کار نمی کند

همه به هم نگاه می کنند

باران نم نمک نم نمک می اید

و گربه های شهر ما چاق اند

و موش ها هم در امان اند

موش ها از فرط فربهی گربه شده اند

و این است

که من از روز شنبه خوشم نمی اید

روز شنبه روز کار نیست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 سرود زیبایی

سرود زیبایی

شانه های تو
همچو صخره های سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه میکشد چو آبشار نور
شانه های تو
چون حصار های قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان من بر آن
همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم
شانه های تو
برجهای آهنین
جلوه شگرف خون و زندگی
رنگ آن به رنگ مجمری مسین
در سکوت معبد هوس
خفته ام کنار پیکر تو بی قرار
جای بوسه های من بر روی شانه هات
همچو جای نیش آتشین مار
شانه های تو
در خروش آفتاب داغ پر شکوه
زیر دانه های گرم و روشن عرق
برق می زند چو قله های کوه
شانه های تو
قبله گاه دیدگان پر نیاز من
شانه های تو
مهر سنگی نماز من

فروغ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 جهنمی

اوای جهنمی

دلم نمی خواهد ببینمش

دوستم می گفت

بعضی از ادم ها اوای جهنمی دارند

نگاهشان شر شر بار است

شیطانی است

دلخراش اند

ارام دشنه نامردی را درقلبت می نشانند  

بدون ان که خونی بیاید

خیلی ماهر اند در کار خود

کار مرتاضهای هندی را می کنند

هیچکس باور نمی کند

ذخمی که این جور ادمیان می زنند

نمی دانم این ها از چه جنسی اند

پا که به  خانه می نهد 

اتش می اید

طوفان در می اید

خشمی وجودش را در برگرفته است

بچه ها می ترسند

همه می ترسند

مثل شیطان متکبر نشسته است

و مدام فرمان می دهد

چای چه شد نهار چه داریم

من قبض تلفن را پرداخت  نخواهم کرد

ان لامپ را خاموش کن

امدن او به خانه مصادف است با رنج همه

نمی داند هیچکس او را دوست  ندارد

نمی فهمد

گل را نمی فهمد

بوسه را نمی داند

محبت را فرموش کرده است

ندارد

خانه با وجود او تاریک است

   خدایی می کند در خانه اش

وجودش جهنمی از بدی است

کاش می شد بدی را می فهمید

کاش می شد از نگاه بچه ها می فهمید بدی را

مرد خانه ایی باش

اما حق اهانت نداری

زن خانه ایی باش

اما حق اهانت نداری

حق زور گویی نداری

زور گویی عین  بی انصافی است

ان هم در خانه ایی

که نه قاضی هست و نه دادستانی

و تو یکه تاز صحن خانه ایی

ارام باش

صبور باش

این همه ازار نده اطرفیان خود را

چه گناهی کرده اند

انهایی که در دستان بی رحم تو گرفتار امده اند

تنشان را خونی نکن

به نام دوستی

به نام پدر و به نام مادر

و اگر پدری مهربان باش

 و اگر مادری مهر بورز

می خواهی خدایی کنی

داد و فریاد برای چیست

حریم همسایه را مواظب  باش

اگر به عهد و عیال خود رحم نمی کنی

از نرم خویی چه بدی دیده ایی

صدایت را درشت می کنی

مهربانی مگر چه عیبی دارد

دلت را مهربان کن

اوایت را بهشتی کن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 بدی

بدی

خاطره مهربانی  را با خود می بردم

مهربانی سبک بود

یک عمر خاطره را در ذهن خود انبان کرده ایم

از خوب و بد

خوب ها شیرین اند

و بد ها دل ازار

هر دو هستند

کاری نمی شود کرد

بدها خیلی بداند

تو را ازار می دهند

می دانید خاطره های خوب  وزنی ندارند

اما خاطره های بد مثل کوه اند

ثقل سنگینی دارند

از جنس نامردی اند

مردمان نامردی که در افرینش ان دست داشتند

ادمیان نا بخردی که تو را  ازار داده اند

چنگ در جانت انداخته اند

بدون ان که به انها کاری داشته باشی

در گوشه و کناری برای خودت زندگی می کنی

می ایند

و اتش به خانه ات می اندازند

و خاطره زشت کاری انها می ماند

و در ذهنت رسوب می کند

مسموم می کند ادم را

روانش را می ازارد

کاش می شد ادمیان بد دست ازسرت بر می داشتند

و می رفتند با دوستان بد خود دم خور می شدند

اما چه می شود کرد

از دست این ادمیان دل ازار

لباس خیر خواهی به تن می کنند

و تو را در گرداب بدی خود گرفتار می کنند

 و می روند

و تو می مانی با خاطره های بدی که  در دلت انبان شده اند

این است که غار تنهایی خود را دوست دارم

تنهایی اگر یک درد است

بودن با چنین ادمیانی هزار  درد است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 نرگس

نرگس

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم

هم دل بدان دو سمبل هندو نهاده ایم

گفتی که حافظا دل سر گشته ات کجاست

در حلقه های ان خم گیسو نهاده ایم
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 گناه ناب

گناه ناب

دوستم از گناه ناب حرف می زد

 من نمی دانم گناه ناب چیست ؟

پدرم ادم و مادرم حوا نابترین گناه را کردند

و چه شیرین بود ان گناه ناب

و من فرزند پدرم نیستم

و مادرم

اگر از گناه ناب در گذرم

وخدا مهربان است

و می بخشد گناه را

همان طور که ادم و حوا را بخشید 

گناه ناب الودگی نیست

اشتباه نکن دوستم

گناه ناب دور شدن از خداست

نه

گناه ناب بودن در ادمی است 

و من امده از گناه نابم

پدرم این طور خواست

 خطا اینجاست

که مهر خدا بر نتابی

و مهربانی را ندانی

و دور کنی خود را از خدا

و مایوس شوی از عطوفت خدایی

گناه ناب راه دارد

خطا اینجاست که راه گم کنی

راه خدا فرجامی خوش دارد

غم هجران به سر می رسد

گناه ناب  تمام می شود

مهر خدا تمامی ندارد

و خدا تو را دوست دارد

حتی با گناه ناب

بارگاه کبریایی او بارگاه گناه کاران است

بارگاه بخشش است

و اگر نه همه فرشته بودن

ادم نبودند

ادم است و گناه  ناب

و خدا دوست دارد افریده های خود را

می بخشد گناه کاران را

دور نشوی از خدا

خدا تو را به اغوش خود خوانده است

پاس بدار این دعوت را

غنیمت بدان این ضیافت را

و خطا اینجاست

اگر از خدا دور شوی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 سلام

سلام

سلام به شادی

سلام به شادی کودکانه

سلام به صبح برفی

سلام به دوستان خوبم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 شب خوش

شب خوش

شب خوبی داشته باشید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 معشوق من

معشوق من

معشوق من
 با آن تن برهنه ی بی شرم
 بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکنند
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پک میکند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی  ‚ در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خک را
غمهای آدمی را
غمهای پک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام

فروغ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 فلانی

فلانی

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من ار

زار و بیمار غمم راحت جانی به من ار

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت

کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من ار

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 برف

 رز برفی  

زمستان فرح بخشی است

برف نشسته است

بر سر و شانه گل

گل باشید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 برفی

برفی

هوای تهران برفی است

بچه ها خوش حال اند  

مدارس در شهر تعطیل است

قمریها در پشت پنجره های مهربانی پرسه می زنند

گنچشک ها هنوز در پناهگاه اند

و هنوز سر و صدای انها در نیامده است

کلاغ پیر در پی غداست

گربه پشمالو در کنار سطل زباله چمباتمه زده است

چمن سفید از برف است

باغبان در خانه است

و باغبانان خوش حال اند

من در خانه ام

اسمان ابری است

و هیچکس از هیچکس راضی نیست

شادی در بند است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 Hello

Hello good mornnig

I am an iranian

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 سلام
 

سلام

سلام به صبح برفی تهران

سلام به سحر خیزان

و سلام به شادی

و سلام به مهربانی

سلام به دوستانم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 شب

شب خوش

شب خوبی داشته باشید

شبی شاد

با خاطره های شاد

با خاطره هایی به سبکی برف

و به سفیدی برف

درخت دلتان را اذین کنید

با برف

با برفی که می بارد

از اسمان

و درختان همه برفی

ساقه مهربانی در برف است

و شاخه ها دل در برف داده اند

و چه زیبا

برف ابادی فرداست

شب خوش دوستان خوبم

با دوستی در خواب خوش بیارامید  

و خواب های خوب و خوب بینید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 شکیبا

نظر یکی از خوانندگان غریبه

ارام باش و شکیبا
به من نگاه کن دوست من
زندگی همین است
دل من هم مثل توست
دل سوخته
دل من هم هوای اواره گی و پرسه میکند و در درون می گرید
در غروبها ی غریب این سرزمین بیگانه خسته و در مانده دور افتاده ام
از شبنم عشق خبری نیست
اما از درخت زندگی برگ ها یکی یکی پیش پایمان می ریزد
فرصت کم است
زیر سایه درختی لخت هم می توان ارام گرفت نه؟

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 غریبه

سی سال

سی سال است

دوستت دارم

از زبانشان در نیامده است

سی سال است

دستاشان به محبت گره نخورده است

سی سال است

اشنایند

اما دم از اشنایی نمی زنند

غربیه اند

کنار هم اند

اما با هم نیستند

هر کدامشان جایی هستند

یکی در شرق

و ان دیگری در غرب سیر می کند

بخ اند

یخ هزار ساله اند 

یخ قله دماونداند

هزاران سال است

یخ مانده اند

می ایند و می روند

نه نگاه عاشثانه ایی

نه نگاه دوستانه ایی

تو گویی از ازل با هم نبوده اند

و معلوم نیست چرا با هم اند

هم خود را ازار می دهند

و هم همراهشان را

نمی دانم چه اصراری است

که با هم باشند