تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 راحت بخواب

خواب راحت

سلام

سلام شب خوبی داشته باشید

شب که خوب نمی شود

می شود ؟

چراکه نمی شود

شب از روز هم بهتر است

لااقل مردم در شب از دست مردم ازارها راحتند

شب مردم ازارها هم خوابیده اند

و مردم ازار خفته ازاری ندارد

دارد ؟

چرا دارد چون تجدید قوا می کند

پس مردم ازارها شب خوبی نداشته باشند

خدا کند که هیچوقت خوابشان نبرد

تا روز گیج و منگ باشند

و زور مردم ازاری نداشته باشند

و اما تو دوست خوبم

نه تو باید خواب راحتی داشته باشی

راحت بخواب با نام خدای مهربان

در اغوش یار مهربان اگر داری

و اگر هم نداری خدا را که داری

راحت بخواب دوست مهربانم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 عفریته

عفریته

بیچاره

بدسیرت است

سیرتی ندارد

صورتی ندارد

خودش را می اراید

اراسته نیست

تا چه اندازه بد است

خدا می داند

عفریته است

شیطان مجسم است

بیچاره شیطان

دو چشم دارد

اما چشم نیست

از حقد وحسد پر است

نه زیبایی دارد

 و نه مهری در ان پیداست

بی معرفت است 

خود خواهی را با خود به همه جا می برد

بیچاره

می گفت که مردم دوست است

من که ندیدم

خدا گواه است

انسان نیست

دو پا دارد

اما نه  هزار پا دارد

مار بوا است

خدایا نمی دانم

 پس چرا شکل ادم است

این که ازادمیت بویی نبرده است

ادمی که  مردم ازار است

ادمی که حق و نا حق نمی فهمد

ادمی که زور می گوید

ادمی که حق دیگران را به راحتی اب خوردن می خورد

می شود گفت ادم است

این که ادم نیست

خود را ادم جا زده است

خدایا حیوانات یک جورند

گر گ گرگ است

مار مار است

نیش او هم نه از ره کین است

اما این ادم ها جورا جورند

نیشان پیدا نیست

اما نیش می زنند بد تر از مار

بد تر از عقرب

دلت را نیش می زنند

سال ها خوب نمی شود

زهرشان ماندگار است

راه درمانی ندارد

باید به کجا پناه  برد

نمی دانم

هر جا روی پیدایت می کنند

دست از سرت بر نمی دارند

دیوانه ات می نامند

تا تو را از پای در نیاورند

دست بردار نیستند

بیچاره شیطان

من نمی خواهم روی تو را ببینم

حقم را بردی و خوردی نوش جانت

لااقل دست از سرم بردار

بگذار در تنهایی خود بمیرم

دست بردار نیست

خدایا شاکیم

این ها که ادم نیستند

پس چرا به شکل ادم اند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 لیلیوم

لیلیوم

گل لیلیوم را ندیده بودم

چه گل قشنگی است

همه رنگ

سفید و نارنجی و شرابی

هر شاخه چند گل دارد و چند غنچه باز نشده

گل های باز که نازند

دلشان پیداست

اغوشم را برایشان باز کردم

در دلم جای دادم

گل های دیگر هم بودند

گل را فروشی را دوست دارم

دلم نمی خواهد گل فروشی را ترک کنم

همه می خندند

همه شادند

بی سر و صدا شادند

گل فروش مهربان است

دوستم گل است

دوستانم گل  اند

همه گل ها را خریدم

لیلیوم ها از همه چشم نواز ترند

خدا را می شد

همه گل می افریدی

خاری نبود

خسی نبود

تیغی نبود

خونی نبود

شیطانی نبود

گل بود

مگر چه اشکالی داشت

خوب در ان صورت جهنمی هم نبود

این طوری بهتر نبود

چه می دانم

تو مگر کی هستی

به تو چه

تو که از هستی سر در نمی اوری

در می اوری ؟

نه  !حرف اضافه موقوف

خدایا دوستت دارم نمی دانم

هر طورتو بخواهی

حالا شدی بچه خوب

سر براه

خدا تو را نگاه دار

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 شیدایی

شیدایی

دلم سنجاقک است

از این گل به ان گل پر می کشد

انی ارام و قرار ندارد

عاشق است

عاشق دیوانه

دوستم می گفت مگر تو مستی

کجا هستی

اخر به من بگو کجا هستی ؟

راست می گفت دوستم

دلم دیوانه است

ارام و قرار ندارد

چه کنم

عاشق گل است

شیدای گل است

گل های مهربانی

خدایا دلم را چرا چنین افریدی ؟

دوستانم می رنجند

دوستم می گفت تو ادم بی وفایی

گفتم نه دوستم

من وفا دارم

دوستی را دوست دارم

تو را هم دوست دارم

گل ها را دوست دارم

و مهربانی را دوست دارم

در و دیواری ندارد خانه دلم

پرچینی از گل ان را اراسته است

وارد شدن به ان اجازه نمی خواهد

هر تازه واردی دوست است

خانه مهربانی است

خانه حسد که نیست

خانه کبریایی نیست

خانه خاک است

فرشی نیست

سبزه است

گل است و سنجاقک

اب است و مهر و خورشید

دوستم دلم وفادار است

هرزه نیست

هر جایی نیست

قدری دیوانه است

رند است

گناه دارد دلم

گناهی ندارد

باور کن

دوستی را دوست دارد

خانه اش هم بزرگ است

همه را میهمان می کند

سنجاقک است

چه می شود کرد

شما ببخشید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 سر مست

سر مست

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

چون ساغرت پر است بنوشان  و نوش کن

سر مست در قبای زر افشان چو بگذری

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 سلام
سلام

سلام به دوستان گلم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 فرص

قرص

شب خوبی داشته باشید

دوستم می گفت

شب برای این  که بخوابد قرص می خورد

خیلی ها برای این که بخوابند فرص می خورند

این هم سوغات زندگی شهری است

تهران و بمبئی و لندن و واشنگتن ندارد

همه گویا گرفتارند

افسردگی بیماری قرن  است

معرفت رفته است

دل بینا رفته است

خدا در زندگی نیست

مردم نا مهربانند

نانوا نامهربان است

مردم در مانده اند

ترافیک ازار می دهد

ماشین بلای زندگی است

کسی راه نمی رود

شب خوابم نمی برد

رختخواب برایم زندان است

کاشکی شب نبود

قرص هم نبود

با این وجود شب خوبی داشته باشید

دل به خدا دهید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 ضیافت

ضیافت

تازه از راه رسیده بود

برق می زد

دو هدیه زیبا برایم اورده بود

چشمانش را

با همه زیبایی

گشتی در احساسش زدم

گل افتاب گردون بود

دانه های دلش پیدا بود

شادی می رقصید

دو  هدیه دیگر هم اورده  بود

این دوهدیه هم زیبا بودن

یک جفت الماس

هر دو عین هم

هر دو را به خانه بردم

و شادی را چشیدم

مزه دوستی می داد

شیرین و با صفا

کعبه مراد بود

خدا بود

فرشتگان هم بودند

و خدا مرا میهمانی کرد

میهمان خدا بودم

به کسی چه مربوط

خدا خود مرا دعوت کرده بود

به ان ضیافت رحمانی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 رندی حافظ
 

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

رندی حافظ نه گناهی است صعب

با کرم پادشه عیب پوش

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 رندی

رندی

گل بود

زنبیلی از گل را با خود داشت

دلش را هم درمیانه ان زنبیل جای داده بود

گل بود و دل بود

امد به برم

زنبیل را به من داد

من هم نامردی نکردم

اول دلش را دزدیم

به یغما بردم

رندی کردم

 و او راضی بود

از این رندی

یغمای دلفریبی بود

امد

با من امد

به خانه دوست

دزدی نبود و یغمایی نبود

او خود دلش را داده بود

دوستم

می گفت قرار بود

جور  دیگری دوست داشته باشی

این که نشد

گفتم با رندان تا به حال دوست بوده ایی

رندان  را وفایی نیست به عهدی که داده اند

ان گونه که تو می فهمی 

در دوستی همه چیز مبادله می شود

محبت را که نمی شود زندانی کرد

عشق را که نمی شود در بند کرد

خدا خطایی ندیده  است

عالم رندی عالمی  دیگر است

دوستی را وارونه نکن

گل را  و دل را دادی

دوستم رندی کن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 شبگرد
این هم نظری از یک خواننده عزیز...
.....................................................
در عشق اگر عذاب دنیا بکشی
با اشک دو دیده طرح دریا بکشی
تا خلوت من هزار فرصت باقیست
تنها نشدی که درد تنهایی بکشی
....................................................
درود
سر بر درگه اهورایی یکتا قدیس مقدس ، هماره چون فرود آرم ، همی خوانم او را که بر دل هیچ مهربان یاری ، غمی ننشیند و بر احساس آنان هماره شکفتن شکوفه های کامروایی را به نظاره نشینم ...
دگر بار بر خلوت خلوصانه همرهان هماره همره ، اندک مقامی کرده است " شبگرد کوی تنهایی " تا بگوید از بودن های بی آغازمهربانی و ماندن های بی پایان دوستی و ... بگوید از " امیدی پنهان " بر پهن دشت خیال .
... بگوید که دوست می دارد دوست داشتن ، دوست را ، چه آنکه دوست ، نداند این دوست داشتن دوست را .
دل نوشته های دوست را چون از منظر دیده گذراندیم ، به تاراج خویش بردیم هزاران معنای آن را تا که بماند به یادگار بر دفتر احساس و تمنای دل .
بدرود
تا درودی دگر بار اگر ...
امرالله
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 بوسه مهربانی

بوسه مهر

امروز شادی امد

شادی را برای ساعتی هم شده بود

در اغوش گرفتم

خود را رها کردم

در تنهایی او

بوسه مهر بر لبانش نهادم

گرم و لبریز از عشق بود

ساعتی را به مستی گذراندم

نه او در خود بود و نه من

سوار بر بال  خیال

تا انتهای شادی رفتم

دوستم می گفت

خیال پردازی

مگر خیال پردازی عاشقانه عیبی دارد 

گفت: نه

گفتم من هم با خیال  خوشم

دانه مهر در دل او کاشتم

چه صفایی داشت

و چه صفایی کرد

شادی

من شادی را مکیدم

ادم ها تا چه حد می توانند مهربان باشند

و چرا نیستند

چرا این همه جنگ و ستیز دائمی

این همه دادگاه

کی ادمیان می خواهند دست از این کارها بردارند

چرا مهربانی را داد و ستد نمی کند

سلام مگر چه عیبی دارد

که برای بعضی ها این قدر سنگین است

این همه پول را برای چه می خواهی

نمی خواهی ؟

 بین  مردمان  تهیدست تقسیم کنی

نمی دانی چه لذتی دارد دوستم

کاخ های افسانه ایی برای تو نمی ماند

چه مصیبتی است پاسبانی ان

من امروز برای ساعتی هم شده بود