تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 تنهایی

تنها

حسابی خسته ام

تنم رنجور است

خوابم خوش نیست

دلم هزار راه می رود

احساسم دردمند است

نگاهم زار است

پاییز تمام طراوتم را ریخته است

گلی نیست

گلبانگی نیست

باد و بوران زمستانی در راه است

دوستم رفته است

نمی دانم کجاست

خودم را گم کرده ام

مادرم مرا گم کرده است

اتش درونم خاموش است

نه فریادی و نه سوزی

خاکستری مانده است

در ماندگی بد دردی است

نه راهی به پیش و نه راهی به پس

و این بدترین حالت است

نه خوشی و نه نا خوشی

هستی

و اما مثل این است که  نیستی

نه دوستی به سراغت می اید

 و نه دشمنی تو را می یاید 

من مانده ام تنها و سر گردان

دوستم هم مرا رها کرد

ورفت   

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  |
 قدح

قدح

سحرم دولت بیدار به بالین امد

گفت بر خیز که ان خسرو شیرین امد

قدحی درکش و سر خوش به خرام

تا ببینی که نگارت به چه ایین امد

حافظ

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  |
 بهشت مهربانی

بهشت مهربانی

هزار ماه را با خود می برد

نه هزار ستاره نورانی بود

شب می گریخت

خورشید فروزنده بود

دوست من بود

دلش ناز بود

تنش نیاز بود

نگاهش تمنا بود

تا سر منزل خورشید با او بودم

بهشت را به بهانه ایی دادم

او خود بهشت بود

بهشت مهربانی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  |
 گناه دارد دوستم

گناه دارد دوستم

شادی در دوردست هاست

در پشت ستیغ ان کوه ها

در دل جنگل انبوه

در دل کویر

در دور ترین جزیره اقیانوس ارام

در یخ ترین نقطه قطب شمال یا جنوب

در انتهایی ترین عمق دریاها

نمی دانم

در  دل اتش

در دل بدمرادی

در دل بد ذاتی

در چنگال اهریمن بد سگال

شادی  را به بند کشیده اند

خدایا کاری نمی کنی ؟

باران لطفت را از او دریغ نکن

می سوزد

گناه دارد دوستم

کبوتری اسیر است

دل نازک او می لرزد

با این وجود

من شادی را حس می کنم

می بویم

و از عطر دل انگیز ان شادم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  |
 میخانه

میخانه

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

یارب چه گدا همت و بیگانه نهادیم 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386  |
 کاکوتی

کاکوتی

کاکوتی گل صحرایی قشنگی است

با گل های ریز و زیبا

به رنگ ابی اسمانی

با عطر دل انگیز

 و با طعم کاکوتی

نزدیک به طعم نعنا

ساقه ایی کوتاه

در کنار هم می رویند

بهار اغاز رویش زییای انهاست

باران انها را از دل خاک به تماشای اسمان می خواند

خورشید با مهرش انها را از خواب زمستانی بیدار می کند

می روین و می بالند

و با نسیمی می رقصند

من عاشقانه گل های  کاکوتی را دوست دارم

دوست دارم دوستم را  در گل های کاکوتی بیابم

و هزاران گل زیبای کاکوتی را در دامن او بریزم

و سینه سپیدش را غرق در کاکوتی کنم

گل های وحشی زیبایند

و کاکوتی گل زیبایی است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386  |
 باغ مهربانی

باغ مهربانی

غنچه ناز بود

هنوز تا امدنش راهی مانده بود

از زیر گل برگها

بفهمی نفهمی عطر مهربانی می امد

نگاه معصومی داشت

در نگاهش طراوت عشق می امد

با دیدن او ولوله ایی به جانم امد

همه وجودم را برد

هر گز فراموش  نمی کنم

ان اولین دیدار را

باغ مهربانی هنوز می رقصید

جویبار عشق جاری بود

قناری های وحشی می خواندند

سارها انی ارام و قرار نداشتند

با او به باغ مهربانی رفتم

بازی عشق در گرفت

خدا را هر گز ان بازی را از یاد نخواهم برد

چشمان معصومش مرا می پایید

توپ بازی بهانه بود

بازی تقدیر این بود

دلم را برای همیشه با خود برد

چشمانش خانه  دلم بود

هزاران گل از باغ مهربانی چیدم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386  |
 سلام
 

سلام

سلام به شادی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386  |
 شب

شب

شب ارامی داشته باشید

شبی بی کابوس

شبی فارغ از رنج و درد

شبی بی کینه ورزی برای فردا

شبی بی سوز

شبی دلنواز

شبی روشن

شبی با خواب های خوش

شبی  با سرور

شب خوش تا فردایی دیگر و روز ی دیگر

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 نازنین

شب

سر افرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو  شمع

اتش مهرترا حافظ عجب در سر گرفت

اتش دل کی به اب دیده بنشانم چوشمع
|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 فراری

فراری

رفتار  بعض ادمیان مرا می ازارد

هیچ کاری به انها نداری

نمی دانم چرا دست از سرت بر نمی دارند

راهت را می روی

شاخت می زنند

مواظبی که مورچه ایی را نیازاری

متهم به جنایتت می کنند

خود جنایت پیشه اند

تو را جانی می دانند

ذاتشان دشمنی است

دم از دوستی می زنند

گل را بر نمی تابند

گلدان را می شکنند

دلشان از حسد مالامال است

رفتارشان عفن و جهنمی است

بهشت را برایت مجسم می کنند

خدایا به کجا باید پناه ببرم

از دست این ادمیانی که تو افریدی

ازشان فرار می کنم

پیدایت می کنند

و فراریت می خوانند

فراری

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 اندوه

فروغ فرخزاد

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهایی

پر می کشم به پهنه دریاها

شادم که همچو شاخه خشکی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گویی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزد

اما من آن شکوفه اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها تو را به گوشه تنهایی

در یاد آشنای تو می جویم

این یعنی نهایت عشق" دوست بداری بی آنکه دوست داشته شوی."

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 مسافر

مسافر

خدا را شکر که یک روز دیگر به رفتنمان نزدیک  شدیم

امروز هم شب شد

عجب مسافران غافلی

داریم می رویم به سرعت تمام

تا تمام کنیم

این مسافرت را

مسافری  که فبل از امدن بلیت مان را گرفته اند

از قبل شماره صندلی را هم نوشته اند

همراهمان را هم نوشته اند

جالب نیست

رنگ پوستمان را اندازه قد و وزنمان را عقل و هوشمان را 

من نمی دانم

من در کجا ازاد هستم

تو ازادی و من ازادم 

من که نمی فهمم

تازه باید به زمین و زمان هم پاسخگو باشم

چرا هستم

 و برای چه هستم

و چه می کنم

در مسافرت چه می توان کرد ؟

مسافرتی ناخواسته

مسافری که تو نه در ابتدای ان نقش داری

 و نه در انتهای ان

چه کاره ایی

برای تماشا  را ما در این اتوبوس نشانده اند

خیام می گوید بی خیال همه چیز

حافظ می گوید  حالا که این طور است

رندی کن و خوش باش

و سعدی نصیحت می کند زندگی کن

و مولانا می گوید عاشق باش

نفست را مهار کن

حالا که قرار است مسافر باشی

من نمی دانم چه کنم

تو می دانی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 سلام
 

سلام

سلام به شادی

سلام به تو

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 شب

شب

شب خوبی داشته باشید

شبی با گل های زیبا

شبی با اغوش باز

شبی با سینه ایی فراز

شبی با گرمی

شبی با عشق

شبی با یاس

شبی فارغ از کینه

شبی فارغ از بدی

شبی فارغ از بد جنسی

شبی دوشت داشتنی

 شبی یا یار دلنشین

در بارگاه خالق  هستی

راز و نیاز

شبتان را روز کنید

با دوستی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 مار

مار

غمی پنهان مرا می ازارد

غمی موذی مرا در می نوردد

چنگ می اندازد

دلم را می فشرد

گاهی به خیابان می روم تا یادم برود

گاهی از سر تفنن با دوستانم گپ می زنم

مارها بیدارند

راه نرفته ماری سبز می شود

ماری از تیره افعی ها

خطرناک

خدایا به کجا باید بروم

خسته شدم

نمی دانم چه کنم

نمی شد این مارها را نمی افریدی ؟

راه راست خود را می روی

زیر پایت می خزد

چشمانش فریب و نیرنگ است

مارها را در پشت چشمانش  پنهان کرده است

می خندد

افتاب را نمی بیند

در سیاهی زاده شده است

حسد چاقش کرده است

فلزش خراب است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 غربت

غم غریبی و  غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

و گر نه تا به ابد شرمسار خود باشم 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 زن سیگاری

زن سیگاری

ادم ها قد کشیده اند

ساختمان ها قد کشیده اند

لباس ها زیباتر شده اند

دخترکان خوشگل تر شده اند

پسران دوست داشتنی تر شده اند

مردان اخموتر شده اند

زنان شادترند

دعوا و جنگ دم دستانشان است

دود در دستان خیلی ها خودنمایی  می کند

عجب زهر ماری است

این سوغاتی فرنگ

انگار غم ادم و عالم را دارد

ان چنان پک می زند

و دود می کند

به ماشین دودی می ماند

پسرک دور از چشم مادرش سیگار می کشد

دخترک دور از چشم پدرش سیگار می کشد

این طوری جوان تر است

نامهربان می خواهد با سیگار مهربانتر شود

ناراحت است

از دست کسی عصبانی است

سرش کلاهی گذارده اند

می خواهد سر کسی کلاه بگذارد

می خواهد کسی را بفریبد

این سیگار اکسیر حل مسائل است

 بعضی از زنان هم سیگاری شده اند

خوب بد نیست

برابری است

مساوات است

زیبایی صورتش می پرد

انسان عجب موجود متناقضی است

دوا و درمان می کند که زیبا باشد

غذای خوب می خورد که تندرست باشد

سیگار می کشد تا صورتش چین و چروک بیندازد

سیگار اگر بد است

ان اقای دکتر چرا می کشد ؟

ان اقای دکتر هم نمی فهمد

ان اقای  دکتر دانش دارد

بینایی ندارد