نور پاکیزه
داشتم در باره دوست داشتن فکر می کردم
می شود گفت دوست داشتن یعنی چی ؟
من یکی را دوست دارم
تو را هم دوست دارم
او را هم دوست دارم
به تو عشق می ورزم
من ماه را هم دوست دارم
اب را هم دوست دارم
اگر تشنه باشم
بهترین نوشابه هستی اب است
پس این دوست داشتن به من باز می گردد
زیبایی را هم دوست دارم
معرفت را هم دوست دارم
یک قصاب چاقو را بیشتر دوست دارد
یا یک دسته گل را ؟
نمی دانم !
باید از یک قصاب پرسید
دوستی چی
وزن دارد
رنگ دارد
در من توست
چی فطری ؟
این دوستی کجاست
تو دل من است
تو ذهن من است
دل که معنی ندارد
این همان نوری نیست که از من می تابد
نور توست
همه گل ها زیبایند
اما هر گلی بوی خاصی دارد مگر نه ؟
هر گلی عطری خاص دارد
بعضی گل ها هم عطری ندارند
گل اند در ظاهر
ذهن من هم تربیت می شود
ذهن من هم دانسته های خودش بارور می کند
ذهن هم نور می تاباند
از کجا
از من تو از من من
من تو چی ؟
ذهن تو ذهن من
من تو من من
همان دانسته های تو دانسته های من
به اضافه ان چیزهای که در فلز توست
این دو تا با هم جمع می شوند
می شود من من و من تو
این گوهر مقصود است
نوری که از ذهن من و تو می تابد
این چراغی است که در خانه من و تو روشن است
جسم من و مغز من خوراک ان نورند
حالا اگر ان روغن وجودت ناخالصی داشته باشد
چراغت خوب نمی سوزد
نوری کم رنگ دارد
یا نوری ندارد
دوستی و عشق در این وادی است
از انوار روشن ذهن است
دوستی میوه شیرین ذهن است
گذشت صداقت پاکدامنی ایثار فداکاری
میوه های شیرین افرینش اند
نور پاکیزه اند
|
+| نوشته شده توسط
محمد رحیمی در چهارشنبه هفتم آذر 1386
|