تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 بهشت

بهشت

دیروز امروز و فردا در ذهن توست

دیروز خاطره است

امروز هم هیچی نیست

فردا هم نیامده است

پس چی ؟

زمان یک امر قرار دادی است

وجود خارجی ندارد

من عمر مفیدی دارم

تو هم عمر مفیدی داری

من روشنم مثل یک لامپ

خورشید هم عمر مفیدی دارد

عمر مفید یعنی چی ؟

یعنی تا زمانی که خورشید می تابد

یعنی تا زمانی که تو می تابی

تابیدن مهم است

نسبت به چی ؟

نسبت به من

نسبت به خودت

خدا را کاشکی جور دیگری بود

نوری مانا بود

زندگی مانا بود

بدی نبود

مهربانی همیشه بود

عاشقان نمی مردند

شادی بود

بهشت موعود را همین جا می دادی

حوریان را همین جا می دادی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفتم آذر 1386  |
 الماس

الماس

خاطره را دوست دارم

ان دختر پر شور  را دوست دارم

ان دختر خاطره من است

خاطره ایی در گوشه دلم

مثل گل وحشی بود

چراغ خانه من هنوز روشن است

دلم با حرارت الماس او می سوزد

خاطره ایی سبک و دلنشین است

به وزن رویاست

همه رویاهایم یک طرف

و او هم یک طرف

برابری می کند

همه خوشی های من با ان خاطره

برف می امد

زمین سرد بود

و ان دختر گرم بود

صورتش گلگون بود

نگاهش شراره اتش بود

چون شهابی درخشان امد و رفت

ان الماس را در برف ها یافتم

ان الماس هنوز می درخشد 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفتم آذر 1386  |
 زلف

زلف

فاش  میگویم  و از  گفته  خود   دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان ازادم

پاک کن  چهره حافظ به  سر زلف ز اشک

و رنه این سیل دمادم  ببرد بنیادم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفتم آذر 1386  |
 ذهن

نور پاکیزه

داشتم در باره دوست داشتن فکر می کردم

می شود گفت دوست داشتن یعنی چی ؟

من یکی را دوست دارم

تو را هم دوست دارم

او را هم دوست دارم

به تو عشق می ورزم

من ماه را هم دوست دارم

اب را هم دوست دارم

اگر تشنه باشم

بهترین نوشابه هستی اب  است

پس این دوست داشتن  به من باز می گردد

زیبایی را هم دوست دارم

معرفت را هم دوست دارم

یک قصاب چاقو را بیشتر دوست دارد

یا یک دسته گل را ؟

نمی دانم !

باید از یک قصاب پرسید

دوستی چی

وزن دارد

رنگ دارد

در من توست

چی فطری ؟

این دوستی کجاست

تو دل من است

تو ذهن من است

دل که معنی ندارد

این همان نوری نیست که از من می تابد

نور توست

همه گل ها زیبایند

اما هر گلی بوی خاصی دارد مگر نه ؟

هر گلی عطری خاص دارد

بعضی گل ها هم عطری ندارند

گل اند در ظاهر

ذهن من هم تربیت می شود

ذهن من هم دانسته های خودش بارور می کند

ذهن هم نور می تاباند

از کجا

از من تو از من من

من تو چی ؟

ذهن تو ذهن من

من تو من من

همان دانسته های تو  دانسته های من

به اضافه ان چیزهای که در فلز توست

این دو تا با هم جمع می شوند

می شود من من و من تو

این گوهر مقصود است

نوری که از ذهن من و تو می تابد

این چراغی است که در خانه من و تو روشن است

جسم من و مغز من خوراک ان نورند

حالا اگر ان روغن وجودت ناخالصی داشته باشد

چراغت خوب  نمی سوزد

نوری کم رنگ دارد

یا نوری ندارد

دوستی و عشق در این وادی است

از انوار روشن ذهن است

دوستی میوه شیرین ذهن است

گذشت صداقت پاکدامنی ایثار فداکاری

میوه های شیرین افرینش اند

نور پاکیزه اند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفتم آذر 1386  |
 سلام
سلام

سلام به صبح امید

سلام به جام صبوح

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه هفتم آذر 1386  |
 نور

نور جاودانه

ماه با زیبایی تمام نور می تراود

ماه به چشم من  می اید

پس هست

اگر نوری بر او نتابد

یعنی نیست ؟ نه

این که نمی شود

خوب نور نیست

ماه نیست  نه ماه نیست

ماهی که من و تو می شناسیم

ماهی که من و تو می شناسیم

همین است که می بینیم مگر نه ؟

اما کره ماه هست

نور ندارد

ماه نیست

کره ایی است بدون نور

پس بود نبود نسبی است

من نباشم چی

من همینی که ماه را می بینم

من همینی که خودم را می بینم

ذهن من همان نور است

نوری که بر کره ماه می تابد

 و ان کره سرد ماه می شود

در ذهن من

یک روشنی است

نوری از جنس نور تابیده بر ماه

وزنی ندارد

دانسته ها وزنی ندارند

من هستم

من چی ؟

همان روشنی است

روشنی همانی که تو را من می کنه

وقتی روشنی نباشد

منی هم نیست

اما این من حاملی می خواهد

کره ماهی باید باشد

 تا نور خورشید بر ان بتابد

تا ماه ماه بشود

من یک روشنی هستم

البته این روشنی می تواند کدر باشد

می تواند نور کمی داشته باشد

می تواند فقط یک سو سو باشد

بعضی ها ان قدر روشن اند

که جهانی را روشن می کنند

بعضی ها ان قدر تیره اند

که جهانی را به اتش می کشند

سیاهچال اند

نوری که ندارند هیچی

خورشید را می خورند

بعضی ها نور مشع مشع اند

سال ها پس از مرگشان هم نورشان ساطع است

نور جاودانه اند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه ششم آذر 1386  |
 کبوترهای ازاد

کبوتر ها

عیار دوستی چیست

عیار مهربانی چیست

مهربانی را  باید در کجا جست

من مهربانی را در خیابان فردوسی دیدم

باور نمی کنید چه زیبا بود

یک ساختمان قدیمی است 

در ستون های اجری ساختمان

حفره هایی هست

حفرهایی به اندازه یک لانه کبوتر

در تمامی این حفره ها قمری ها و کبوترها بودن

چه با نشاط

کبوتر ها کبوترهای چاهی بودند

قمری ها  خاکستری هم بودند

امد و شد انها زیبا بود

 سرک می کشیدند

پر می کشیدند

روی لبه ساختمان و باز می امدند

سرشان را بی توجه به خیابان پایین و بالا می بردند

خورشید انها را بیدار کرده بود

برق می زد گردن زیبای انها

در پایین دست

مردم هراسان در حال رفتن

نمی دانم این مردمان هراسان به کجا می روند

لابد سر کار

کدام کار  

باور کنید کاری در کار نیست

اگر بود

این همه گرفتاری نبود

ان کبوترها ان قمری ها چه خوشبختند

بی اجازه به حیاط سفارتخانه ها می روند

نمی شد انسانها هم مثل این قمری ها بودند

این همه مرز

برای چی

برای این که نان من و تو را نخورند

من متمدنم

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه ششم آذر 1386  |
 من کیستم

پس چی ؟

 من کیستم

من هستم

تو هستی

ما هستیم

گل هست

ماه هست

همین الان در اسمان است

خورشید هست اما الان نیست

خورشیدفردا خورشید امروز نیست

  قدری از وزن ان کم شده است 

من بودم اما الان نیستم

تو کیستی

من چیستم

خاطره هست

راستی خاطره وزن دارد ؟

مغز ما  که توفیری نمی کند

تازه مغز من و تو کوچک هم می شود

پس خاطره ها بی وزن اند ؟

ذهن تو کجاست

می توانی بگویی

من هستم یعنی چی ؟

تو کجا هستی

گذشته که خاطره است و نیست

اینده که نیامده است و نیست

پس هست تو کجاست ؟

حال که معنی ندارد

یا گذشته است 

یا نیامده است

 تو کجایی

عشق کجاست

دوستی کجاست

دانش کجاست

گذشته کجاست

خوبی کجاست

بدی کجاست

شادی کجاست

من می اندیشم  پس هستم

راستی یعنی چی ؟

خورشید نمی اندیشد پس نیست

دوستی را می شود فهمید

نگاه صمیمانه را می شود وزن کرد

عاطفه را عشق را دانش را غربت را

دشمنی را بدی را حسد را نفهمی را

من هستم تو هستی

پدرم هست و مادرم هست

این ها همه خاطره است

خاطره که نیست

خاطره گذشته است

گذشته هم نیست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه ششم آذر 1386  |
 راز

شادی کجاست

دیروز کودک بودم

امروز جوان هستم

فردا میان سال هستم

فردایی دیگر پیر هستم

و یک روز دیگر نیستم

امتداد این زندگی چیست ؟

تو چیستی من چیستم ؟

پدرم چی شد

پدر بزرگم چی شد

 پدر پدر بزرگم چی شد

مادرم  مادر بزرگم مادر مادر بزرگم

اونا دیگر نیستند

زیر خاکند

نمی دانم کجا هستند

مادر بزرگم چه مهربان بود

پدر بزرگم چه مهربان بود

پدر بزرگم درخت تناوری شد

شاید هم یکی از ان چنارها

شاید یکی از ان کاج ها 

من هستم تو هم هستی

اما چند صبای دیگر

نه تو هستی نه من

راز این امدن

راز  این  رفتن چیست

راز این شدن چیست

شادی کجاست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه پنجم آذر 1386  |
 غم و شادی

غم و شادی

بنفشه ها می خندند

گل ها می خندند

دخترکان می خندند

شادی می خندد

افتاب می خندد

با امدن ماه سیاهی می رود

با امدن شادی غم می رود

با امدن خنده گریه می رود

سیاهی چیست ؟

غم چیست ؟

تا نوری هست

سیاهی وجود ندارد

تا شادی هست غمی نیست

تا خنده هست گریه نیست

تا دوست هست تنهایی  نیست

تا زندگی هست مرگی نیست

تا باغ هست قناری هست

تا بوستان هست گل هست

تا من هستم زندگی جاری است

امید هست و ارزو هست و دل هست

عاشقانه ها هست

من هستم تو هستی شادی هست

اگر قدر بدانی شب قدر را

شب قدر را نه سیاهی را

دل سیاه نه روزی دارد و نه شب قدری

تا زندگی جاری است من هستم

شادی هست

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه پنجم آذر 1386  |
 دلم

دلم گرفته

ارتباطم با دنیای اطراف بریده شده است