تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 زنگ تفریح

خواب زن ملا

زن ملا به او گفت :دیشب خواب دیدم که یک صد دینار به من دادی . ملا گفت خب اگر زن خوب و حرف گوش کنی  باشی اجازه می دهم که اون پول مال خودت باشه و هر چه دوست داشتی باهاش بخری .

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 مهر

میلاد مهر

میلاد حضرت امام رضا (ع ) ان امام محبوب دلها بر دوستداران ان حضرت مباذک باد

 

حافظ

در نمازم خم ابرو ی تو در یاد امد

 حالتی رفت که محراب به فریاد امد  

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 روز

روز

روز می گذرد

به چی

به هیچی

یک کم  دری وری به این و اون گفتن

یک کم از خود تعریف کردن

یه کم اسمان و زمین را به هم بافتن

یه کم چشم چرانی کردن

یه کم شکم چرانی کردن

یه کم خوابیدن

یه کم مال مردم را خوردن

یه کم بوق زدن

یه کم فیس و افاده فروختن

یه کم اتش بیار معرکه شدن

یه کم دختر مردم را فریفتن

یه کم در امانت خیانت کردن

یه کم گران فروشی کردن

یه کم کار مردم را امروز و فردا کردن

یه کم دزدانه در خانه مردم سرک کشیدن

یه کم روزنامه خواندن و اخبار دروغ گوش کردن

یه کم در صف نان ایستادن

یه کم اب روی مردم پاشیدن

یه کم خندیدن به ریش مردم

یه کم سوار ان یکی شدن

یه کم سبزه را له کردن

یه کم چشم مردم را در اوردن

یه کم مردم را فریفتن

بزک نمیر بهار می اید

بهار می اید

شب چی

شب خواب های طلایی دیدن

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 باد بادک

باد بادک خیال

ان طرف کوه اخر دنیاست

باد بادک من نهایت تا ان کوه می رسد

مگر دنیایی دیگری هم هست ؟

باد بادک خیال من فقط تا ان کوه را می بیند

دوستی را تا همین پیش پا

احساسش بر اشفته بود

باران می امد

اما او را خیس نمی کرد

مهربانی را با اتش پاسخ می داد

با د بادک خیال من تا سر ان کوه را می دید

خیال من پرواز می کرد

ادم ها مهربان بودن

دوستم بنای نامهربانی می زد

دخترک مرا هوایی کرده بود

باد مرا به هر سمت و سو می برد

دخترک می خندید

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 نیلوفر

نیلوفر

شیراز امشب مهمان دارد

حافظ امشب مهمان عزیزی دارد

باران بر سر و روی او می بارد

دلش را به هوای اب رکن اباد برده است

شاه چراغ

خواب می بیند

خواب ان عشق فراموش شده

نیلوفری بر ساقه وجود او می پیچد

تا قد راست می کند

سر تا پای او غرق در گل های نیلوفر می شوند

 و چه زیباست نیلوفر ابی

که دل را می برد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 بانگ مرغی

بانگ مرغ

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست

عندلیبان  را چه پیش  امد  هزاران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد  

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 دخترک

دخترک نمی بیند

باران می بارد

زمین خیس است

بالکن خانه ما بارانی است

یاس ما می لرزد

چند گل سپید جان سختی می کنند

فمری ها و کبوتر های فراری نیستند

 زمین چمن خالی از بچه هاست

هوا سرد است

ابرها اسمان را پوشانده اند

مردم در پای بخاری های ابان ماه  لمیده اند

همراهم در خواب سریال تماشا می کند

با عینکی که به چشم دارد

یاس ما هنوز بیدار است

باران انارها را شسته است

دلم بارانی است

دخترک نمی بیند  

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 حسد

حسد

ابرهای تیره باران دارند

دلهای تیره بدی دارند

دلهای تیره نامردی دارند

دلهای تیره بی احساس اند

مهری ندارند

دلشان سنگ است

دلشان سنگ خارا است

اب را می برند اما ابی نیستند

دلشان خار خار است

خانه اشان سرد است

چشمانشان مات است

می خندند

خنده اشان زهر خند است

حسد خمیر مایه وجودشان است

خدا را می شد انها را نمی افریدی

خدا را می شد دنیا را نوعی دیگری می افریدی

خالی از حسد خالی از بدی ها

خالی از دل های تیره

ابرهای تیره باران دارند

دلهای تیره درد دارند

درد بی درمان

حسد 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 اسمان

اسمان

اسمان را بارها

با ابرهایی تیره تر  از این

دیده ام

اما بگو

ای برگ

در افق این ابر شبگیران

کاین چنین دلگیر و بارانی ست

پاره اندوه کدامین یار زندانی است ؟

شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 زنگ تفریح

جنگ ملا

ملا در هنگام  خواب شمشیری  به کمر بست .زنش پرسید برای چه این کار می کنی ؟ملا گفت :دیشب در خواب دیدم با مردی در خال جنگم و او شمشیر خود را کشید و من که سلاحی نداشتم فرار کردم .

به همین خاطر امشب شمشیرم را می بندم تا اگر اون پدر سوخته را در خواب دیدم حقش را کف دسشتش بگذارم . 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 زنگ تفریح

جنگ ملا

ملا در هنگام  خواب شمشیری  به کمر بست .زنش پرسید برای چه این کار می کنی ؟ملا گفت :دیشب در خواب دیدم با مردی در خال جنگم و او شمشیر خود را کشید و من که سلاحی نداشتم فرار کردم .

به همین خاطر امشب شمشیرم را می بندم تا اگر اون پدر سوخته را در خواب دیدم حقش را کف دسشتش بگذارم . 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 باران ابان

باران امد

باران ابان امد

پاییز درختان را رنگ امیزی کرد

باران ابان رنگ ها را شست

خیابان رنگی بود

باد رنگ ها را با خود می برد

درخنان نیمی از رنگ ها را دادند

باران تن درختان را می شست

رنگ بود که می ریخت

دخترک می گفت

تاکسی ها  مردم را سوار نمی کنند

هیچ کس مهربان نیست

تاکسی ها که جای خود دارند

تاکسی ها رنگی از مهر ندارند

باران مردم را می شوید

هیچکس چتری ندارد

باران ترنم مهر است

مردم مهربان نیستند

باران ترنم عشق است

مردم نمی خندند

باران گشاده رویی است

مردم اخم کرده اند

برگ های خیس از باران با زندگی وداع می کنند

مردم خیس از  باران غر می زنند

خدا را  شکر باران امد

باران دل گندم ها را ابیاری کرد

امید زندگی دمید

کشاورزان دست به دعا برداشتند

خدا را شکر باران امد

گندم ها سیراب شدند

دلها مهربان شد

دخترکان شاد شدند

گندم ها در دل خاک رقصیدند

دل خاک سبز شد

دل خاک رویید

خدا را شکر باران امد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 زنگ تفریح

پیاده روی ملا

 

ملا به همراه خرش در حال پیاده روی بود .

مردی به او گفت چرا سوار خرت نمی شوی ؟

ملا گفت : این که خر است و دارد پیاده روی می کنه که سالم بمونه پس من هم چرا پیاده روی نکنم !

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 شب
اوقات خوش

شب خوبی داشته باشید

اوقات خوش ان بود که با دوست بسر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 عاشقان

عاشق اند

باز هم می گویم عشق مگر چی ؟

عشق شیدایی است

نوعی تمنا است

تمنای بر نیامده

تمنای فرو خورده

تمنای نا کام شده

نوعی تشتگی است

امده و گفته تو درد عشقی نکشیده ایی

عشق را نمی فهمی

گفتم چرا عاشق شده ام تا دلت بخواهد

گفت پس هرزه ایی

گفتم مگر عشق حد و مرز دارد ؟

تا کی به ان اب رفته دل ببندم

اب رفت ابی نیست

تو هنوز در پی ان ابی

خورشید سال ها طلوع کرد و غروب کرد

ان هم عاشقانه

تو مانده ایی در همان طلوع اول

طلوعی دیگر اغازی دیگر

 عشقی دیگر

ماتم از رفتار بعضی ها

در جا می زنند

می مانند

در همان ایستگاه اول

شاهانه فریاد بر می دارند

عاشق اند

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 می

نمی ارزد

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد

به می بفروش  دلق  ما کزین  بهتر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

که  یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 عشق

عشق

این عشق چیست ؟

این همه دلمشغولی

این همه اه و ناله

این همه داد و فریاد

این همه حسرت و گریه

این همه اشعار عاشقانه

این همه سوز و گداز

سالیان سال در نبود ان به سوزی

سالیان سال زجه بزنی

سالیان سال اسمان و زمین را به هم ببافی که چی ؟

اگر اون بود چی می شد

هیچی یکی دو سال بعد به تیپ هم می زدید

یکی و دوسال بعد هم دیگر را گاز می گرفتید

یکی و دوسال بعد دشمن خونی هم می شدید

بعدش دادگاه و تفاهم برای جدایی

من نمی دانم چرا بعضی ها گیرند

گیر چیزی که نیست

گیر عاطفه ایی که مرده است

گیر ارزویی که وجود ندارد

گیر استخوانهای مرده است

 گیر قبرستان است

گیر گل خشکیده است

این همه ادم برای دوست داشتن

این همه اشیا برای دوست داشتن

این همه تعلقات معنوی برای دوست داشتن

این همه تعلقات مادی برای دوست داشتن

این گل نشد خوب یک گل دیگر

این دختر نشد خوب یک دختر دیگر

این پسر نشد خوب یک پسر دیگر

این همه گل زیبا

سنگ شدی

اهن شدی

سرد سرد

خود کشی دیگر کشی بی معرفت

این همه گل

این همه دوست

این همه دل

می توانی عاشقان به عشق رسیده را  نشان دهی

زندگی عاشقانه نیست

زندگی عشق نیست

زندگی زندگی است

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 بن بست

بن بست

زندگی زیباست

زندگی  کردن هم زیباست

زندگی خط راست راست نیست

اول و اخری دارد

اما خط راست نیست

صراط مستقیم نیست

زندگی راه روشن نیست

زندگی پیچ و تاب دارد

پس و پیش دارد

بالا و پایین دارد

افت و خیز دارد

کوچه بن بست خیلی  دارد

کوچه بن بست خیلی دارد

دور برگردان  خیلی دارد

غم و شادی را با هم دارد

زندگی یک راه صاف و هموار نیست

تازه یکطرفه هم هست

مقصدی نیست

مقصودی نیست

می رسی تازه می فهمی که راهی نیست

بن بست است

ارزوهای دور و درازت به دیوار می خورد

امیدهایت پر پر می شود

باد  هوا می شود

تو می مانی یک حسرت بلند

تو می مانی ارزوهای بر باد رفته

تو می مانی اخرین کوچه بن بست

نه راهی به پیش و نه راهی به پس

زندگی یعنی همین   

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 سلام
 

سلام

سلام به شادی

سلام به تو

سلام به همت بلند

سلام به اغازی  دیگر

سلام

روز خوبی داشته باشی

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 شب
سلام

 شب خوبی داشته  باشید

شب خوبی داشته باشید با خواب های طلایی

شب خوبی داشته باشید با مهربانی

شب خوبی داشته باشید با رویاهای دلنشین

شب خوبی داشته باشید با عشق

شب خوبی داشته باشید با خوش کامی  

شب خوبی داشته باشید  با لب شیرین

شب خوبی داشته باشید با نام خدای خوبی ها

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  |
 شب

شب

شب بود

مهربانی بود

شب و مهربانی با هم بودند

ستاره ها بودند

ماه شب بدر بود

من بودم و او بود

باران نور بود

راز می گفتیم

راز زندگی

داغ بود

نسیم خنکی می امد

شیرین بود

اب بود شکر بود عسل بود دا