تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 هدیه پرتقالی

هدیه پرتقالی

یک دامن پر از گل چیدم گلهای یاس و سرخ قدری هم سیب گلاب گلهای یاس و سیب گلاب را در سبیدی نهادم  واین سبد را به تو دادم و اما تو پرتقالی به من هدیه کردی 

شقایق 

 

به دشت پر از شقایق رفتم .زمین اتش گرفته بود .شعله های اتش شقایق با وزش نسیمی به این سو ان سو پر می کشید ناگهان اسمان تیره شد  و از دل تیرگی باران رحمت بارید و شقایق ها سیراب شدند .سموری جست و خیز کنان به لانه اش رفت .خرگوشی پا به قرار گذاشت و کلاغی پرواز کنان دور شد و من تنها  ماندم با شقایق های شسته  .

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386  |
 اولین بار

برای اولین بار که تو را دیدم سرشار از شور و نشاط بودی تابش نگاهت تا اعماق جانم را روشن کرد لطف نگاهت ابشاری از نور بود صفا و صمیمیت را یکجا در تو دیدم پاکیزگی ، بی رنگی و بی الا یشی ات مرا مجذوب خود کرد . دانه های شکری که در گونه هایت جمع بود بی نهایت مرا شیرین کام کرد ان قدر شیرین که مرا تا انتهای بهشت برد جایی که محمد (ص)  علی ، حسن و حسین و فاطمه و مریم در ضیافتی  ازفرشتگان بودند تو هم بودی و مرا نیز به ان ضیاقت رحمانی بردی ، یاس وجود مهربانت می درخشید  درخشش ان خورشید را سرد کرده بود  مگر می شود ؟ چرا نمی شود ؟ مگر نمی گویند که جهان ابتدا به اندازه یک نخود کوچک بوده است و 15 میلیارد سال زاده شده پس کوچکی و بزرگی به ابعاد هندسی ان نیست  میلیارها میلیاردها ستاره نیز ذره ای از مهر درخشان تو را ندارند چاودانگی در خطی از مهر توست که جهان پسین را در خود می برد وقتی حافظ شیرین سخن حق دارد که سمرقند و بخارا دو شهر معروف زمان خود را به خال هندوی ان ترک شیرازی ببخشد من چرا جهانی را فدای او نکنم وقتی تو را می بینم جانم را می بینم بلوری از جنس الماس رایحه تو از فراسوی جهان می اید معنویت محض  ، شور عاطفه و مرز جاودانگی همان بهشت برین است خالی از هر قید و بند تنفر انگیزی که ادمیان را در قفس ملاحظات اسیر خود کرده است قباله های نفرت انگیزی که ادمیان را  در چارچوب ان به صلیب می کشند حیف نیست که یاس عواطفمان را به تیر قهر و کین الوده کنیم همان سکه های زرینی که ما به ان دلخوشیم و عجیب تر ان که نام این سکه های دروغین و زرین را بهار ازادی نام نهاده اند چه نام با مسمایی  و سر و کم زیادی ان چه اشوبها که به پا نمشود اشوبی از جنس پلشتی ها و بدی ها خدا را مگر می شود نور را با سکه های زرین معاوضه کرد و ادمیان چه غافلند که مهر و محبت را با این عیار تقلبی می سنجند  و هزاران سال که چنین می کنند اگر محمد می تواند با عروج خود تا ورای اسمانها برود و از زمینیان و از زمین بکند ما چرا نتوانیم مگر خداوند نفرموده است که محمد بنده ایست از بندگان خدا که فقط رسالت خدا را ابلاغ می کند اگر این بنده خالص  خدا می تواند پس ما هم می توانیم اما به شرطی که از ان سکه های زرین دل بکنیم که نمی توانیم . اما تو رشحه ایی از ان رشحات را در خود داری همین که عطر وجودت را بی هیچ توقعی نثارم کردی دانستم که  اهل بهشتی  از ان جهانیان  این جها نیان که سر گرم سکه های تقلبی اند  و به ازای نان و سکه ای خود را می بازند اما گل وجود تافته ای بافته شده از مهر و عطوفت و دریایی از ارامش و حیات و بی مرزی است  به چشم بر هم زدنی زمان در می گذرد میلیون ها سال از عمر زمین و زمینیان سپری شده است و میلیون ها و میلیونها سال دیگر نیز سپری خواهد شد و اما ما در کجای این خط سیریم ؟ اگر خود را به فراسوی جهان بردیم که بردیم رستیم و رهیدیم و به ازادگی سر در استان مهر نهادیم و اگر چسبیدیم و سنگهای مر مرین برای خود سفارش دادیم  باید بمانیم  می مانیم لابد خود خواسته ایم و قدر بدانیم که می مانیم و در ان ضیافت رحمانی راهمان نیست  می مانیم  و اما تو در فراسوی این هزار توی کائنات در پروازی و خوشنودم از این که یاس وجودت مرا نیز پائید .

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386  |
 باد بادک زیبا

دوستان بادکی

باد بادک .کلی زحمت کشیدم و یک باد بادک خوشگل درست کردم چه باد بادکی کلی هم دوستان خودم  راجمع کردم تا باد بادک خود را هوا کنم  قرار بود این باد بادک نشانه دوستی من با دوستانم باشد اون ها هم همه امدند  همه جمع شدیم چه کیفی داشت دو تا قره قره نخ هم فراهم کردیم و باد بادک خودرا اماده برای پرواز کردیم   اما باد نمی امد هر روز خدا باد با چه تندی می وزید حالا که ما داشتیم باد بادک خود را اماده می کردم اسمان ساکت شده بود هیچ نسیمی هم نمی امد بچه ها هم بی صبرانه منتظر این بودند تا لااقل نسیمی بوزد اما هیچ بادی در کار نبود خدا خدا می کردیم تا این که نسیمی وزیدن گرفت و من و بچه ها خوشحال شدیم  باد بادک خود را اماده پرواز کردیم قدری ان را به حرکت در اوردیم و در نهایت موفق شدیم که باد بادک خود را به اسمان بی انتها بفرستیم و وه چه لذتی داشت وقتی پرواز باد بادک خود را در اسمان به نظاره ایستادیم   . اما باد ان را به هر سو می برد و قلب بچه ها هم با گردش باد بادک به این سو به ان سو پر می کشید  در اسمان دهکده ما باد بادک ما تا جایی که چشم کار می کرد  به پرواز در امد  . این باد بادک دوستی ما بود این باد بادکی بود که من و دوستانم را به هم گره زده بود باد بادک ما تا جایی که جا داشت به اسمان رفت .  به اسمان رفت و اما امروز از ان دوستان باد بادکی تنها یادی مانده است  و ان باد بادک هم هر گز باز نگشت  و در خاطره ها ماند خاطره باد بادک زیبا  .

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386  |
 اب رکناباد

اب رکناباد

شیراز ان روز خوب بود مثل امروز تهران نبود که  ادم ادم را می خورد همه با همه بی خود دعوا دارند پدر با فرزند مادر با دختر برادر با برادر خواهر با خواهر چه کنند طفلکی ها خانه اشان فقط دو خواب دارد اگر خیلی خوشبخت باشند و اگر نباشند  که بد تر حالا همه هم اتاق خواب مجزا می خواهند  خانه ها  همه روی هم  ماشین ها همه در کنار هم مامور ها همه جا  میدان بهارستان  که دیدنی است کدام بهارستان  بیشتر اتوبو س ها در هم رفته اند ادم سر درد می گیرد اگر حافظ حالا بود می توانست این  اشعار را بگوید مژده ای دل که دگر باد  صبا باز امد یا برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز  ! الان که جز دود ماشین ها و صدای دلخراش اتو بو س ها صدایی به گوش نمی رسد می رسد ؟ من که نمی دانم  ادم ها همه مات اند خانم موتور  سواری در کنار خیابان افتاده  بود  از پشت موتور همسرش  داشت زجه می زد دلم سوخت اخر این هم شد زندگی زن و مرد شب و روز کار می کنند تا بتوانند اجاره خانه خود را بدهند اخر این هم شد زندگی . ان روز ها شهرها کوچک بود مردم مهربان بودند با هم  خدا می داند که کاری هم در این تهران نداریم شهر گنده شهر اماسیده شهر دم کرده شهر باد کرده شهر تبعیض شهر دود شهر بیمار شهر شکم گنده شهر ورم کرده شهری که شهر نیست شهر  در ختان مرده شهر بدون رودخانه شهر بی اب شهر نفتی شهر قاجاری  شهر سعد اباد شهر بی داد شهر بی اخلاق شهر کوچه های بن بست شهر ادم های بی خود شهر دختران بزک کرده شهر پسران وز وزی شهر مردهای خشن شهر بی ریخت شهر بی درخت شهر پژو  شهر پراید شهر تاکسی های بد  شهر اتو بو س های بی نظم شهر عصبی شهر سبزی های الوده شهر هتل های خالی شهر بی شهر . اب رکناباد را عشق است .

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386  |
 الاغ

الاغ

موتوری کنار  دستم داشت رانندگی می کرد اشاره کرد شیشه را پایین کشیدم تا ببینم چه می گوید گفت اقا اب جو می خواهید ؟گفتم چند گفت یک کارتن ان ....گفتم نه دل خوش  سیری چند اقا کار ما ار اب جو گذشته است  اب جو که هیچی اب زهر مار را هم بخورم دلم وا نمی شه سیما دیشب خبر جالبی داشت می گفت در یک گود بای پارتی در کرج سی دانشجوی دختر و پسر را گرفته بودند ان هم به وضع زننده ایی !!یکی نیست به این اقای  خبرنگار بگوید برادرم خودت داری می گویی در یک گود بای پارتی ! خوب مگر قرار بود در ان مجلس روضه بخوانند ؟  همه در حال خودشان هستند قدیم قدیم ها مردم با اسب و الاغ سفر می کردند و شهر ها این قدر شلوغ نبود اصلا من نمی دانم این ادم های با هوش چرا این قدر  در این شهرها به خود چبیده اند و دارند از سر و کول هم بالا می روند این ترافیک کشنده این سر و صدا های و این اسمان خراش ها که دل ادم را می خراشد اقا  کجا هستی برادرم  داری به من می زنی من چه کار کنم راهم بسته است !اخر این هم شهر  شد کدام شهر ادم ها همه کم حوصله و عصبی  در خود فرورفته اند  و دارند با تلفن خود حرف می زنند  و من خنده در چشمان هیچکس  نمی بینم  سابق بر این مردم با اسب و الاغ مسافرت می کردند می دانی چه صفایی داشت ان مسافرت ها ادم با ماشین هایشان یعنی  همان الاغ ها  حرف می زدند تازه وقتی ماشین های انها راه می رفت مسافر خود را پایین و بالا می کرد همین طور مسافر روی صندلی چمپاتمه نزده بود  با  این حساب ان مسافر هم حالی می کرد و وقتی از سفر باز می گشت کلی هم صفا کرده بود خستگی از جانش در امده بود اما حالا چی ؟ کاری برایم پیش امد رفتم

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386  |
 محبوب دل شجریان

محبوب دل شجریان

گل نی به نرمی ابریشم است گل نی به نرمی نسیم است گل نی به نرمی تن لطیف است گل نی به نرمی دوستی است گل نی به نرمی لطف است گل نی به نرمی سلام است گل نی به نرمی زیبایی است گل نی به نرمی محبت است گل نی به نرمی احساسات دخترکی پر از امید  است گل نی به نرمی فراموشی است . گل نی به نرمی باران است گل نی به نرمی برف است .گل نی به نرمی ابر است گل نی به نرمی گل برگ یاس است گل نی به نرمی چهچه ای قناری های سر مست از شادی است گل نی به نرمی خواب ناز یک کودک است گل نی شمیم عشق است که با هر نسیمی هزاران قاصدک را با خود به دیار دوست می فرستد هزاران قاصدک زیبا با بالهای زیبا  . گل نی به نرمی شیر مادر برای کودک  است گل نی به نرمی پروانه های رنگارنگ است  .گل نی به نرمی اوای شجریان است گل نی به نرمی گل برگهای بهاری است گل نی قاصدک تمام گل های روی زمین است . قاصدک مهر و عشق .گل نی به نرمی قلب  پر سوز  است  گل نی محبوب دل من است با هزاران  هزاران قاصدک مهربان .

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386  |
 سلام
سلام 

 سلام به شادی

سلام به شب وصل

سلام به روی ماهت

سلام به سبزه

سلام به لب خندان

سلام به صبح

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386  |
 حقوق زنان

حقوق زنان

امروز با همکاران خود در خصوص حقوق زنان نا خواسته صحبت کردیم و کار به جا های باریک تر نیز کشید و من در کتابخانه نشسته بودم که دو تن از همکاران خانم امدند . یک از انها به ماده 23 اشاره کرد و شروع کرد به انتقاد کردن من از او پرسیدم ماده 23 چیست ؟و او گفت این همان ماده است که در صورت تصویب ،اقایان یعنی شما ها می توانید بدون اجازه همسر اولتان همسر دیگری را اختیار کنید  و این در واقع ماده ایست که خیلی سر و صدا کرده است و خانم ها شدیدا با ان مخالفند  . من به این همکار  گفتم بنده بی گناهم و ان را نیز تهیه نکرده ام و او گفت امروز یکی از اقایان به رادیو تلفن زد و گفت حالا دو زن را می شود تحمل کرد ! اما سر کردن با دو مادر زن  کار دشواری است !! این همکار گفت : این کار توهین به خانم ها است  و بعد این همکار اضافه کرد که اصلا اقایان برابر با گفته یکی از فیلسوفان  سیری نا پذیرند و طبیعی است این قانون می تواند دست اقایان را به خوبی باز کند و در واقع هر کار دوست داشتند پس از ان بکنند  و من در پاسخ او گفتم که سخن درستی گفتید  فکر می کنم که به حقیقت اشاره کردید و در واقع این چیزی که انسانها را محدود می کند همین قوانینی است که انسانها برای خود می گذارند   تا اداره امور به سامان تر باشد و مانع از زیاده خواهی های انسانها زیاده خواه شود  و بعد من به او گفتم که من به عنوان مثال اگر دختر زیبایی را ببینم  به طور طبیعی ارزو می کنم که کاشکی او همسر من بود و در واقع این امر تمامی هم ندارد و بعد از انها خواستم که به من بگویند که ایا این امر در خصوص خانم ها نیز صدق می کند و یا خیر ؟ این پرسش خانم ها ی حاضر در جلسه را مبهوت کرد و من به انها گفتم اگر ان فیلسوف ان حرف را در مورد اقایان زده است من هم می خواهم این را بدانم ایا این موضوع برای خانم ها نیز وجود دارد ؟این یک پرسش علمی است و دلم می خواهد به حقیقت ان را درست پاسخ دهید یکی از انها خیلی بر اشفته شد و گفت چنین چیزی برای خانم ها وجود ندارد و اصلا بحث را عوض کنید و من گفتم  چرا اخر ؟و یکی از انها گفت: نه اقا ان چه شما پرسیدید در مورد خانم ها نیز صدق می کند ،هر چند خانم ها در واقع در این خصوص هر اندیشه ایی داشته باشند و منتهی همیشه این پرسش برای من وجود دارد؟ پس چطور اقایان این اجازه را دارند که در زمانی که خود همسر دارند به همسر دیگری هم فکر کنند خوب این اگر از نظر اخلاقی بد است پس چرا برای اقایان بد نیست و بعد اضافه کرد که طبایع انسانها شبیه به هم است و نمی توان برای ان ها خط فرضی کشید و اقایان ویا خانم ها را از ان استثنا کرد  و ان چه که انسانها را محدود می کند همین فوانینی است که خود انها را گذارنده اند و بنابراین حالا که اقایان در برخی از مراکز تصمیم گیری حضور دارند نبایستی از این حضور خود به نفع خود استفاده کنند و قوانینی را تصویب کنند که در ان عدالتی وجود ندارد و با حقوق اولیه زنان در تضاد است   و بعد او اضافه کرد اگر زنان در تصمیم گیری ها حضور جدی داشته باشند مثل انتخابات خوب می توانند لااقل نمایندگانی را به مجلس بفرستند که از حقوق انها دفاع کند و این طور نباشد که اکنون زنان ناچار باشند چشم به مردان داشته باشند تا انها از روی شفقت این گونه قوانین را تصویب نکنند در ان صورت انها خود می توانند خود سر رشته دار امور باشند  و خلاصه بحث خانم ها در این خصوص خیلی گرم بود و از زوایای مختلف ان را بررسی می کردند . در ضمن یکی از خانم ها گفت :خانم ها هر گز در زمانی که همسری دارند در این فکر نیستند که همسری دیگر داشته باشند اما ظاهرا اقایان با این مسئله خیلی ساده برخورد می کنند و خیلی به وفا و وفا داری فکر نمی کنند و راه خود را می روند در این صورت نباید این انتظار را داشته باشد که خانم هانیز این طور باشند  و بعد اضافه کرد من صادقانه در خصوص ان پرسش تان بگویم  که گفته ان فیلسوف خالی از هر پیش داوری در خصوص خانم ها هم وجود دارد و جنس خانم ها نیز در بسیاری از جهات مثل اقایان است  و او اضافه کرد که البته خانم ها خیلی وفادارتراند  . و من در پایان گفتم البته در این خصوص بحث های فراوانی وجود دارد ، فرهنگ و دین و سنت و تعلیم وتربیت و عوالم بسیار دیگری نیز در کار دخالت دارند و بسیاری از امور نیز تعاریف مختلقی در فرهنگ های مختلف دارد  و می توان گفت که این امور نسبی است و هر ملت و قومی هم می تواند برای خود تعریف خاصی داشته باشد . بحث را همین جا به پایان می برم واگر نظر خاصی دارید ان را برایمان بنویسید.

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 معشوقه

برای شادی

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه  شود

پیش پای به چراغ تو ببینم چه شود

صرف شد عمر گرانمایه به معشوقه ومی

تا از انم چه به پیش اید از اینم چه شود

دوست من جرا این قدر نامهربان  ! میوه دلت  را پنهان کرده ایی  دل به کدامین رویا دوخته ایی ؟به کدامین رویا دل سپرده ایی به کدامین دوست ناشناس دل سپرده ایی ! از اسمان قرار است با اسب سفید بیاید . من در کنار توهستم مرا  نمی بینی ؟یاس وجودت را پاس بدار .

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 تمشک

من بیست  سال است از اتوبان  مدرس عبور می کنم اما هنوز نمی دانم در این کناره  این اتوبان چه درختی کاشته اند ؟ بیست سال است ان مامور را زیر پل رسالت می بینم اما نمی دانم چه شکلی است و هر روز  او را می بینم که دارد کسانی را که کمر بند نببسته اند جریمه می کند اقایان خیلی چانه می زنند اما خانم ها این طور نیستند کناری می ایستند تا برگ جریمه را بدهد  بیست سال است از میدان هفت تیر عبور می کنم اما نمی دانم در این میدان چه بانکی است  بیست سال  که تابلوهای تبلیغاتی را می بینم اما اگر امروز از من پپرسید که که چه تبلیغی در روی این تابلو است ان را نمی دانم . بیست سال است  که سوار اتوبوس واحد  نشده ام اصلا تا به حال سوار مترو تهران نشده ام  بیست سال است مصلی تهران را می سازند اما تکانی نخورده است بیست سال است دارند برج میلاد  را می سازند اما نه این یکی بزرگتر شده است بیست سال است  من به دنبال یک دوست خوب هستم اما ان را نیافته ام  بیست سال است که دنبال دلی مهربان می گردم اما کسی را نیافته ام هیچ کس باور نمی کند تو همینی که هستی  !!بیست سال است که به دنبال یکدوست با وفا می گردم  اما همه در کار معامله اند  بیست سال است نگاه راز امیز دوستی را نکاویده ام  بیست سال است شبنم را لمس نکرده ا م بیست سال است گردنه حیران را ندیده ام بیست سال است تمشک نخورده ام بیست سال است اب پری در نور را ندیده ام بیست سال است  زیر ماه تاب در دریا شنا نکرده ام شنا در شب چه حالی دارد اگر یاری در کنارت باشد بیست سال است نمی دانم نان سنگگ چند تومان است بیست سال است نمی دانم سبزی کیلویی چند است بیست سال است به بازار تهران نرفته ام  تیمچه حاجب الدوله .بازار بلور فروش ها  بیست سال است که شادی را لمس نکرده ام شادی کجا  است !!

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 شادی حقیقی

شادی کجاست

اب ها جاری است و گل ها می رویند و باد می وزد و بچه ها به دنیا می ایند و درختان بزرگ  می شوند و زنبور ها روی گل ها می نشینند و کندو ها را پر از عسل می کنند  و شادی می روید و روزها از پی هم می روند و شب می رود و روز می اید  و شب می اید  و روز می رود  و خورشید طلوع می کند و در غرب غروب می کند و ماه در می اید و ستارگان هم در ان دور دست ها نمی دانم چه می کنند و تنها می دانم با ما خیلی فاصله دارند و شاید  در انها هم زندگی جاری است و اب جاری است و باد می وزد و بچه ها به دنیا می ایند و از پستان مادرشان شیر می خورند  شاید من نمی دانم اما مگر می شود این همه سیارات در اسمان رها شده باشند  بدون ان که در انها  زندگی باشد و من چه هستم انها هم مثل ما هستند خود خواه و خود پرست  و متفرعن  و مستبد و من نمی دانم برای چه هستم ایا انها هم بهشت دارن و جهنمی دارن چه می دانم ؟راستی انها هم شادی را می فهمند و شادی را درک می کنند !! من نمی دانم اب جاری است و پروانه  ها هم دارند  از پیله خود در می ایند و چه روزگار خوشی دارن در این چند ساعتی که از عمر خود دارند و ما انسانها این چند سال عمر خود را هم به دعوا و کینه توزی سپری می کنیم و تازه هم می خواهیم تا ابد باشیم !!  و اب جاری است و زندگی هم جاری است و دوست داشتن متروک است و دوست داشتن متروک است اب جاری است و موج ها پی در پی به امواج می کوبند و خسته هم نمی شوند  از اول  تا به حال در حال غریدن هستند  من هم مثل او هستم موجم ناارامم . اب جاری است و پرنده ها هم در حال مهاجرت  و هر زمستان و تابستان در حال طی مسیر و این زندگی است و من هم جاری هستم و اب جاری است و  من نمی دانم شادی کجاست شادی پس کجاست ؟؟   در ان سیاره دوردست یا در ان کهکشان راه شیری  و یا در ان سیاه  چال نه ؟ سیاه چال  و شادی  !بله  !! بعضی ها در سیاه چال به دنبال شادی اند ! . سیاهی را شادی می پندارند و شادی حقیقی کجاست شادی کجایی ؟؟

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 تقدیر

اسیر

دوست مهربانم مرا در خود می برد نمی دانم  در دانه دانه حرف هایش چیست که این طور مرا در خود می کشد   درخت شکسته گریه دارد ! مگر نه ؟درختی که در گردباد حوادث بشکند ، بدتر  !! می گویند این سرنوشت است که انسانها در ان گرفتار می شوند این سرنوشت چیست ؟ چرا ما باید در این سرنوشت گرفتار شویم و چه رازی در ان نهفته است که راه فراری در ان نداریم و اگر این طور است پس چرا من بایستی پاسخگو باشم این که خود عین ظلم و بیداد است مگر نه ؟ نمی دانم زلزله می اید می گوییم امتحان خدا است اگر طوفان بیاید می گوییم امتحان خدا است و مگر ما نمی گوییم که خدا مهربان است و مگر ما نمی گوییم که خدا رحمان و رحیم است پس این که با رحمانیت خدا سازگاری ندارد !! واقعا این چه امتحانی است که ما به خدا نسبت می دهیم . دست سرنوشت هم این چنین است نمی دانم  . 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد   بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

ایا کسی هست که رخت ما را  از این تقدیر خانه ببرد !!نمی دانم چه می دانم اقا امتحان الهی است !!خدا می داند و ان رنج مرا در خود برده است تا کی ان رنج سر اید  به قول حافظ

بر ای ای افتاب صبح امید   که در  دست شب هجران اسیرم

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 دوستی حدی ندارد

بنده عشق

فاش می گویم و  از گفته خود دلشادم  بنده عشقم و از هر دو جهان ازادم  شادی را باید در همین سخن حافظ جست اگر ما خود را از تعلقات بی خودی این عالم برهانیم و خود را ازاد کنیم انگاه راز دوست داشتن را هم خواهیم دانست مگر دوستی حد و مرزی دارد   دوستی بیکرانه است ودامنه ان باز دوستی است چرا خود را با باورهای نادرست ازار دهیم  من پروانه را دوست دارم و من شادی را دوست دارم و من دوستی را دوست دارم به کسی چه مربوط که برای من حد و اندازه می نهد  اقا مگر کسی می تواند به من بگوید چرا گل را دوست دارم مگر کسی به من می تواند بگوید چرا سیب را دوست دارم مگر کسی می تواند به من بگوید چرا گل مریم را دوست دارم مگر کسی می تواند به من بگوید که چرا سالاد را دوست دارم مگر کسی به من می تواند بگوید چرا حافظ را دوست دارم مگر کسی به من می تواند بگوید چرا ان چشمان شوخ را دوست دارم مگر کسی می تواند به من بگوید چرا شجریان را دوست دارم مگر کسی می تواند به من بگوید چرا ؟ دوستی از ان وادی هاست که حد و مرزی ندارد جز دوستی  قناری جنگل را دوست دارد و کسی نمی تواند به او بگوید تو حق پرواز در جنگل را نداری  من انار را با تمام دانه های خوشگل ان دوست دارم وقتی دل ان را  باز می کنم زندگی در ان جاری است  . شادی همین جاست مگر نه ؟

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 شورو شر عشق

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

                  تا دل شب سخن ار سلسله موی تو بود

عالم از شورو شر عشق خبر هیچ نداشت     

                  فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 بابا اب داد

بابا اب داد

شنبه روز خوبی نیست یکشنبه هم روز خوبی نیست دوشنبه هم روز خوبی نیست سه شنبه هم روزخوبی نیست و چهار شنبه هم روز خوبی نیست و پنجشنبه هم روز خوبی نیست  و جمعه هم روز خوبی نیست راستی شما می توانی  بگویی چه روزی خوب است ؟از اساس پایه هفته بر دروغ بنا شده است پس چطور می تواند این روز ها خوب باشد ؟همه در پی شکارند شکار فرصت ها  و اه چقدر چندش اور است رفتار بعضی از این ادم ها !!هزار فتنه در می کنند تا تو را به دام خود بیندازند هزار فتنه می سازند تا تو را سر به نیست کنند هزار فتنه می اندازند تا نان تو را بربایند هزار فتنه در می اندازند تا عشق تو را به چنگ اورند هزار فتنه می اندازند تا تو را به اسارت  برند هزار فتنه در می اندازند تا غم  را در خانه دلت بکارند صدقه می دهند تا غلام  انها باشی  وام می دهند تا سواری دهی  خدا را قسم می دهند تا انها را باور کنی  راه و رسم زندگی را می اموزند  تا دعاگوی انها باشی  بابا اب داد بابا نان داد  .

 

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 شاید

شاید

شاید بیست سال است که من پارک ولیعصر را ندیده ام  شاید بیست سال است که من در خیابان ولیعصر تهران  قدم نزده ام شاید بیست سال است که هیچ پارکی نرفته ام و شاید بیست سال است که به هیچ سینمایی نرفته ام   شاید بیست سال است که دست هیچ دوستی را نفشرده ام شاید بیست سال است که خوب نخندیده ام  شاید بیست سال است که هیچ کار دوست داشتنی نکرده ام شاید بیست سال است که بوی پونه را اسنتشاق نکرده ام شاید بیست سال است که هزار متر  پیاده روی نکرده ام  و شاید بیست سال است که رنگ شادی را نچشیده ام شاید بیست سال است که پای درس هیچکس ننشسته ام شاید بیست سال است که هیچ فیلم زیبایی ندیده ام شاید بیست سال است که بر هیچ صورتی از صمیمم قلب بوسه نزده ام شاید بیست سال است که   در هیچ مجلس ختمی از ته دل شرکت نکرده ام   شاید بیست سال است  که با کسی همراز نبوده ام شاید بیست سال است به باغی نرفته ام وو شاید  بیست سال است که به باغ البالو نرفته ام و شاید بیست سال است که دوست داشتن را فراموش کرده ام شاید بیست سال است که در جا می زنم  شاید بیست سال است که کتابی در خور نخوانده ام  شاید بیست سال است  که شعری نخوانده ام شاید بیست سال اسیت به دریا نرفته ام شاید بیست سال است که به جنگل نرفته ام شاید بیست سال است که به مشهد نرفته ام  شاید  بیست سال است که تن گرمی را  عاشقانه لمس نکرده ام شاید بیست سال است  که گل نچیده ام و شاید بیست سال است که که از اتومبیل خود دویست متر دورتر نشده ام  شاید بیست سال است که شاه توت نخورده ام شاید بیست سال است به تاتر  نرفته ام شاید بیست سالی است که عزا داری نکرده ام شاید بیست سال است که هوا گس است وشاید بیست سال است  همه چیز راکد است شاید  بیست سال است که شادی را دفن کرده ام و باد خاکستر  ان را هم با خود برد شاید بیست سال است که کاری نکرده ام شاید بیست سال است کاکوتی نخورده ام  و.......

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 سلام
سلام به شادی

سلام به نماز صبح

سلام به لب داغ

سلام به اقاقیا

سلام به نیلوفر

سلام به چشم تر

سلام به اب روان

سلام به پاکی دیده

سلام به شادی

سلام به تو

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 جمعه

جمعه

اسمان در غرب به قرمزی می زند  و در شرق به خاکستری  و در میانه هم اسمان تهران نیلگون است  و شب دارد از راه می رسد زنی چادری به سرعت دارد عرض خیابان را طی می کند و بچه ها هم دارند در زمین بازی با اسباب بازی ها بازی های کودکانه می کنند تاب بازی بازی مورد علاقه انهاست  و نسیم خنکی دارد می وزد و  حجم تاریکی دارد کم کم به خانه ها و کوچه ها می ریزد چراغ های مهتابی دارد یکی یکی  روشن می شوند و می خواهند تاریکی را به اندازه سر و سوزن هم شده از محل زندگی ادمیان دور کنند شب که می شود پرنده ها از خواندن باز می مانند نه جیر جیر مرغ های عشق به گوش می رسد و نه اوای قناری های همسایه ها  و نه قار قارکلاغ ها  و نه جیک وجیک گنچشک های شیطون . ان مرد سیگاری هم امد و به زمین چمن رفت تا با دوست خود دیداری تازه کند .گربه ها هم دارند برای شکم چرانی در سطل ها خود را اماده می کنند . گربه ها یاد گرفته اند که وارد سطل های شهردای شوند من هم رنج بودن را برای یک روز تحمل کردم . جمعه هم گذشت .

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه یازدهم آبان 1386  |
 گل

میدان شادی

 در میدان گل هستم میدانی پز از گل ای پرورشی  جالب است در این میدان از گل های مصنوعی خبری نیست  در ادامه بازدید از گل خانه ها به یکی از گل خانه های بزرگ گلدانهای اپارتمانی می روم  انواع و اقسام گل های اپارتمانی در این گل خانه بزرگ وجود دارد قمیت یکی از گل ها را می پرسم و اسم ان گل فرونده می گوید اسم این گلدان دراسینا است و قیمت ان هم 5000 تومان است گل برگ های قرمز و سبز دارد و خیلی ناز است  از ان دور می شوم فروشنده می گوید که کمتر هم می دهد چون اخر بازار است و من که قصد خرید نداشتم از او دور می شوم  در قسمت دیگر زن و مردی دراند یک گلدان کاج می خرند از ان کاج هایی که شاخ و برگ های ان روی هم و در فاصله کوتاهی خود را باز می کنند چند تا از این کاج ها در پارک ولیعصر هم هست از فروشده نام ان  را می پرسم می گوید که نام این گلدان کاج مطبق است   کاج زود رنجی است و نگاهداری ان سخت است اما خیلی زیبا است ساقه ایی استوانه ایی  و شاخه های کشیده و برگ های سوزنی باز کشیده  قیمت ان را می پرسم و او می گوید قیمت گلدان کوچک ان 5000 تومان است  از ان قسمت هم می گذرم و به قسمت کاکتوس ها می رسم در این قسمت انواع و اقسام کاکتوس ها وجود دارد  اسم یکی دو تای از انها را می پرسم می گوید ان که مثل توپ است و تیغ های تیزی دارد اچینو است  نیم دایره روی جای خود پهن است با تیغ هایی تیز  اسم کاکتوس دیگری را می پرسم این کاکتوس تیغ ندارد و گل های ریز و نارنجی دارد با برگ های ریزتر اما گل های ان خیلی ناز است اسم این گلدان کاکتوس  کاکتوس مرجانی است  از انجا هم می گذرم  و به گلفروشی دیگری می روم اسم یکی از گلدانهای را می پرسم  اسم این گلدان هم گل پرتقالی است گل برگ های نارنجی دارد و چند تاگلدان نارنگی هم در انجا دیدم  پس از ان به یک غرفه دیگر رفتم در ان غرفه هم گلهای بنفشه افریقایی بود  با انواع و اقسام  رنگ های متنوع  در بیرون از این گل خانه هم تعداد زیادی گلدان های کاغذی بود پر از  گل قرمز  تا این که بلند گوی میدان به مردم یاد اوری کزد که کار میدان به پایان رسیده است و از مردم درخواست کرد که خارج شوند من تا امدم تا از در جنوبی که ماشین خود را هم در انجا پارک کرده بودم خارج شوم  نگهبان در را بسته بود و من بایستی به قسمت شمالی می رفتم و من این کار را نکردم تعدای هم امدند و در پشت در ماندند و در نهایت رفتند و من تصمیم گرفتم از روی در بروم و این کار را هم کردم و به بالای در رفتم اما این در بلند بود و ارتفاع زیادی داشت و در پایین امدن دچار سقوط شدم و حسابی پایم اسیب دید و الان دارد درد می کند که خدا کند مو بر نداشته باشد این هم از گشت ما در امروز .در این میدان شادی را می فروشند میدانی با دلهای شاد و گل دان های شادتر

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه یازدهم آبان 1386  |
 میدان گل

میدان گل

امروز به خانه پدر نرفتم چون دو روز یش انجا بودم این بود که در خانه بودم و تصمیم گرفتم سری به میدان گل در شرق تهران بزنم البته این میدان گل به نام میدان گل محلاتی معروف است و مساخت زیادی دارد و در جنب دانشکده فنی دانشگاه ازاد تهران است نزدیک های خیابان خاوران است  در اراضی سلمانیه . منطقه خوبی است و تازه رشد کرده است و محله جالبی است ختی برای زندگی کردن  این منطقه تا خانه ما هم راه زیادی نیست  تنها بودم ساعت حدود 12 به انجا رسیدم  یعنی تا دقایق دیگر میدان گل تعطیل می شد البته  هنوز در ان را نبسته بودند  در خیابانهای مجاور اتومبیل های زیادی پارک کرده بودند و خانم ها و اقایان با دستان پر از گل تازه و گل خشک و گلدان های رنگارنگ  بیرون می امدند   و عده ایی که هم گل ای زیادی داشتند با گاری های گلدان های خود را منتقل می کردند  همه تیپ ادم هم بود از دختران لی پوش و با روسری های خوش نقش و نگار   و دختران چادری  و زنان پا به سن نهاده و زنان تازه از جوانی رسته و زنانی که همراه همسرشان امده بودند  و گاه هم کودکی را به همراه خود داشتند  و گاه نوباو ه های که در کالسکه بودند  و مردانی که خود امده بودند تا برای باغچه خودشان گلدان بخرند  محل خوبی است و می تواند تفریح فرحبخی هم برای امدگان باشد حتی اگر چیزی هم نخری  زنی و مردی و با کودکی  را دیدم که کوپ هم بودند درست هم دو  قواره و انگار خدا انها را برای هم افریده بود البته خانم قدری چاق تر از اقایش بود و کودک انها هم شیرین  مانتوی تنگی هم به تن داشت و موهای خود را هم رنگ کرده بود رنگ مش  دختران هم گل ها را در دست داشتند  و اینجا تنها جایی است که خانم ها هم دوست دارند که بار حمل کنند چون گل و گلدان با روحیه انها سازگار است  وارد محوطه باغ گل ها می شوم از همان ورود چشم نواز است و باغبان ها دارند گل می فروشند و مردم هم دارند چانه می زنند تا کمی کمتر پول بدهند گل های کاغذی همان بدو ورود با گل های قرمز زیبایش مرا به سمت خودش می کشد   در پیاده رو این محوطه هم گل های غیر اپارتمانی فروخته می شوند انواع شمشادها و انواع گل های زینتی و انواع درختان چون اوکالیبتوس و انواع درختچه های زینتی  انواع کاج ها و ..... پس از این که وارد محوطه داخلی می شوم راهم را باز می کنم به سمت میانی میدان  و اگر کسی بخواهد همه میدان را بینید 2 ساعتی وقت لازم است   من همرا مردم به سمت شمال میدان می روم تا از همان جا هم باز گردم منتها از لاین دیگری بخشی از میدان به عرضه گل های بریده اختصاص دارد در این گل خانه ها انواع گل های بریده چون گل مریم و گل افتاب گردون و انواع دیگری که من اسم انها را نمی دانم به فروش می رسد  یک قسمت هم مربوط به گل های خشک است این محوطه هم زیبای خاص خود را دارد و انواع گل دانهای حصیری هم در این غرفه ها به فروش می رسد  در یک قسمت هم خاک ژله ایی عرضه شده است خاکی که جدیدا وارد بازار شده است و بدون خاک است و مواد خوارکی  همراه با اب به خورد گلدانها داده می شود  انواع و اقسام اویز ها هم در این قسمت به فروش می رسد  در قسمتی هم انواع گلدان های سفالی ساده و رنگارنگ  و شیشه ایی و گلدانها بزرگ و کوچک  یک قسمت هم مربوط به گلدانهای پلاستیکی است  برخی از قسمت ها مربوط به فروش انواع سم و مواد تقویتی گلدان ها است  دختری گلدان شیشه ایی را هفته پیش خریده اسا و می خواهد ان را عوض کند از فروشنده می پرسد ایا ان عوض می کند و او می گوید بله

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه یازدهم آبان 1386  |
 سلام
سلام

سلام به شادی

سلام به مهرانی

سلام به دوستی

سلام به می خواری

سلام به می

سلام به سبوی لبریز از می 

سلام به خلوت سحر

سلام به تبسم سحر

سلام به صبح امید

سلام به بهار

سلام به چشمه سار حسن

سلام به دام زلف

سلام به خوش دلی

سلام به دلدار

سلام به شادی

سلام به اسمان نیلگون

سلام به پاک دامنی

سلام به خاطر ازرده

|+| نوشته شده توسط محمد رحیمی در جمعه یازدهم آبان 1386  |
 
 
بالا