تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 هزاران هزار پرنده در اسمان غوطه می خورند

هزاران هزار پرنده در اسمان غوطه می خورند

بی ان که با هم تصادمی کنند

 بی ان که به هم  حسادت کنند

هزاران قناری می خوانند

بی ان که هیچ اوایی را خاموش کنند

و ادمیان چه می کنند  

و هزاران و هزار  مورچه دانه می کشند

بی ان که به ان دیگری نگاه کنند

 و هزار هزار اهو در دشت چرا می کنند

بی ان که هم دیگر را بکشند

. من نمی دانم این ادمیان از چه جنسی اند

که این گونه ستم می کنند

و خود را اشرف مخلوقات می دانند ؟

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 خدا می دونه دلم اروم نمی گیره

خدا می دونه دلم اروم نمی گیره  

اخه من نمی دونم برای چی هستم   

برای چی اومده ام

اموده ام  که چی کار کنم  

به خدا نمی دونم کسی اگر می دونه بیاد به منم بگه  

خوب بوسه هست  

خوبه دوستی هست  

اینا که نبود دنیا خیلی تیره و تار بود   

من می دونم وقتی بمیرم اروم می شم  

همه مرده ها ارومند  

هیچ به کسی کاری ندارند 

 زنده ها که به هم می پرند  

گلوی هم پاره می کنند  

هر چی هم خیال بافی می کنم   

 نمی فهمم 

 به خدا دوستی و بوسه اگر نبود خیلی بد بود  

دوستی و  بوسه خیلی خوبه قدرش بدون  

من بی بوسه می میرم    

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
  امروز گلی را دیدم

 امروز گلی را دیدم

گلی امده از دشت  

تن شسته از باران

دلم را ربود

جانی بود

جامی بود

رنگی از مهربانی با  خود داشت

نباتی داد

نباتی دادم

دلی داد دلی رادادم

بوسه ایی داد بوسه ایی دادم

جانم را نواخت

جانش را نواختم 

و مهربانی را چه خوب می شود داد  و ستد کرد

پس این همه دشمنی برای چیست ؟

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 جمعه است و من حالی ندارم

جمعه است و من حالی ندارم

به  خیابان می روم

دختران دلربایی می کنند

و زنان در رویای زندگی پرواز

و پسران بخت ازمایی 

و مردان در ارزوی فتح قله های ثروت و مکنت و زیبایی

و عشق کارزار بی داد است

مردی میان سال میوه ها را به خانه می برد

و زن جوان و همسرش قنادی  را در می نوردند

 و کیسه ایی رنگارنگ  از شکلات ها دست پسرک خود نمایی می کند

دختری جوان با عصمتی باور نکردنی ایستاده است

 به انتظار کسی که نمی دانم کیست

و زندگی زیباست اگر زنی گرسنه بتواند میوه دلخواهش را خریداری کند

و ان زن میوه های لک زده  را برای بچه هایش می خواست

و میوه فروش ان را هم دریغ کرد

پولش را می خواست

و من نمی دانم این چه عدالتی است

گربه بیچاره را کشته بودند

و خیابان با خونش اغشته بود 

و من تنها کاری که کردم رویش نرفتم

زندگی زیباست !

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 سرما داره می اد

سرما داره می اد

گلا و گل برگها سردشون می شه

پرنده مهاجر که نیستند

 جونشون را بردارند

برن به سرزمین های دور و گرم

زمستنون که می شه گل بیچاره من به خواب می ره

گل برگ ها و گلاش یک به یک می ریزه

همه را باد با خودش می بره

گل ناز من الانه سردشه

باد سرد که میخوره تو صورتش

یخ می زنه

یه کمی خودش گرم می کنه

به امید فردا

به امید اومدن خورشید

 اما یه امید داره

دو باره بهار که شد

سبز می شه

دو باره گلا در می ان

دو باره شادی اغاز می شه

دو باره ناز می کنه

 اما من نمیدونم چی می شم

گل من سردشه

دلش می خواهد بمونه

 اما نمی شه

تازه اگرم بشه بازم نمیشه

 این چه دوریه

دور خوبی نیست

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 اب می خواهد و نور

اب می خواهد و نور

خورشید که می تابه

گل برگهاش وا می کنه

گل برگهای سبز و براق

چه زیبا

همه به سمت نور

مثل بره ها

بع بع کنان

شیر مادرشون را میمکن

وای چه معرکه ایی

وقتی گوسفند ها  از صحرا می ان

پستون ها همه پر از شیر اند

اونا برای بچه هاشونه

چه دوست داشتنی شیر خوری بره ها

ای ادما چی کار دارید به بره ها

اخه به شما چه کار دارند

مثل گرگ نگاه نکنید

 اونا حق زندگی دارند

گل من می خواهد زندگی کنه

 من گلم را دوست دارم

تیماری داری می کنم

اب می دم

نور می دم 

اخه داره بزرگ میشه قول داده 

اسمش گل نازه

تند تند داره بزرگ می شه

گلای قرمز  چه زیباند روی شونه گل ناز

من گلا را دوست دارم

من بره ها را دوست دارم

گلا را اذیت نکنید

بزارید زندگی اشان را بکنند

شیر مال بچه هاست

شیر بچه ها را نخورید

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 جان جانان رفت

جان جانان رفت

مهر دلربا رفت

من ماندم و جانی فسرده

نمی دانم چرا رفت

نمی دانم چرا رفت

 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 خود خواهی را نگاه کن

خود خواهی را نگاه کن

فکر می کنه جان جهانه

باورش شده  که جان جهانه

همه را به کرنش می خواد

می شه ادم ها یه روزی دست از این بت پرستی بردارند

بت پرستی که شاخ و دم ندارد 

هنوز ادما بت پرست اند

هنوز می ترسند

باور کن اون هیچی نمی فهمه

مگه چه فرقی می کنه

خوب زرنگه و پشت هم اندازه

وفادار به هیچی نیست

دم از ادمیت هم می زنه

یه شیطون تمام عیاره اما خودشو ادم نشون می ده

می دونی خیلی ها این طوری اند

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 اواي قناري که در مي اد

اواي قناري که در مي اد 

 بايد باغي و پنجره ايي به سوي مهرباني باشه

گل هایی که اغوش باز کرده اند

و من در حیرتم از این ادمیان چموش

که قناری  را در قفس دوست دارند

و میوه  را با چاقو

و بره بی زبان را ریر دست سلاخ بی رحم

و چه نفرت انگیز است این نا مهربانی

و نفرت انگیز از اون دایه های مهربانتر از مادر

که دعوی بهشتشان جهنمی بیش نیست

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  |
 بابا چهل روز است که نیستی

بابا چهل روز است که نیستی

سر در خاک نهادی

بالا سرت چند تا درخت کاشتیم

 بچه ها  ونوه ها داشتند اب می دادند

یکی می گفت بابا را اون زیر حسابی خیس کردین

کلی اب دادیم

بابا اب خیلی  دوست داشتی

وقتی اب را پای خیارها و یونجه ها می کردی

چه صفایی می کردی

وقتی اب را تو کردوی گندم و جو می کردی

 چه شاد  و شنگول بودی

حالا خودتو را ابیاری می کنیم

بابا اب را خیلی دوست داشتی

اون چشم های نازت را اب خنک می کنه

مگر نه ؟

بابا راستی اون طرف ها چه خبر

این طرف که خیلی خوب نیست

ادم ها به هم می پرند

سر مال دنیا

سر این که من رئیس باشم

سر این که منو مردم بشتر می خوان

نمی دونم بد کار زاری است

اما انوجا که ازاین خبرا نیست

بی خیال بابا

ما درخت ها را سر سبز می کنیم

هر شب می اییم و ابیاری می کنیم

هم خودتو و هم درختا را

تا حسابی خنک بشی

بابا قربون اون چشات برم

که تو خاک رفته

بابا دوستت داریم

چه سر سفره باشی

و چه نباشی

اما تو دل ما که هستی

بابا دوستت داریم

 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 بابا رسیدی ؟

بابا رسیدی ؟

چند بار تا رسیدن به خانه تلفن می زد

باورم نمی شه

دیگه کسی برایم تلفن نمی زنه

بابا تو اسمون ها  راحتی

این زمین که خیلی درد سر داره

زندگی اش با اتشه

همین

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 رفتم برای خانه تکانی دلم

رفتم برای خانه تکانی دلم

 ابیاری کردم باغچه رو به روی مجتمع  را

 شستم درختان کاج وسرو و توت و زیتون را 

چه صفایی دارد شستن

 خود را می شستم

من اب را دوست دارم

صفا می دهد دلم را

جانم

روحم را

دیدم همسایه مهربان را

عذا می داد گربه ها را

مادر گربه و بچه ها را

همه بودند

می گفت مادر خود را سیر می کند

بچه ها می مانند

ریخته ام غذا را برای بچه گربه ها

و می خوردند چه ناز

پیر مرد شاد بود

پیر مرد همسایه

لذتی بردم از این نوع دوستی

دوست دارم گربه ها را

همه را دوست دارم

شستم میوه های سبز زیتون را

به کمک باغبان هم رفتم

ابیاری کردم چمن ها را

شستم چند درخت ازگیل و به را

 گرفته بود خاک صورتشان را

چشمانشان را

ریختم بر سر و صورتشان اب را

وای لذتی می بردند جانانه

خنک می شد تنشان

پاک می شد

زدم بوسه ایی بر تنشان

تن اب زده

 تن خنک

اب پاشیدم بر تن خاک

مستم کرد بوی خاک

گذشت ساعتی

 سیر شدند گربه ها

و ستودم زیبایی را

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 بابا باز هم سلام

بابا باز  هم سلام

خوب اونجا چه خبر 

خوش می گذره

بابا بی خیال راحت شدی

از دست بعضی ها

که اذیتت کردن

تو به کسی کاری نداشتی

اما بابا خیلی اذیتت کردن

خوب اونجا چه خبر

اونجا که قراره که ادم های بد و خوب از هم جدا باشن

خوب گر این طور باشه

راحتی

برای خودت هستی

اینجا که خیلی بده

ادم های بد خودشون خوب نشون می دن

جوری که ادم فکر می کنه اینا فرشته اند

اینجا خیلی بده

گرگ ها ادم  می خورن

بعدش هم  وانمود می کنند  دوستتان دارند

نمی دونم اونجا که این خبرا نیست

بابا بابا  دلمان تنگ شده برات

برای اون نگاه مهربونت

برای اون راه رفتنت

چه تند راه می رفتی

چه نگاه مهربانی داشتی

چطوری از ظلم بدت می امد

 بابا دوستت داریم

برای همیشه خاطره زیبایی داری

خاطزه ایی جاودانه

چند صبای دیگه به هم می رسیم بابا

دوستت داریم همه

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388  |
 سلام

سلام

سلام بابا

بابا  بابا کجایی مادر تنهاست

برات چایی ریخته

اخه کجایی

سماور داره قلقل می کنه 

اخه کجایی

داره چایت ات سرد می شه

بابا می نشستی سر سفره هر چی بود می خوردی

نمی پرسیدی کره هست

پنیر هست

چی هست

نون و  چایی  شیرین را خیلی دوست داشتی

بابا صبح زودی بیدار می شدی

با اوازخونی گنجشک ها  

می رفتی به باغ سر میزدی

اگه میوه ایی بود برای بچه ها می اوردی

 بابا الانه چه کارمی کنی

کجایی

هیچ خبری ازت نداریم

بابا چه دست هایی گرمی داشتی

همون روزهای اخر عمرت هم دستات پر توان بود

دست منو که می گرفتی و فشار می دادی

گرمی اش به خوبی حس می کردم

بابا یه عمری کار  کردی

بابا دوستت داریم همه ما همه بچه ها

همه اونا که تو را دیده بودن

بابا راستی راستی جات خیلی خیلی  خالیه

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در شنبه دهم مرداد 1388  |
 سلام به پدرم

سلام به پدرم

سلام به ان چشم های معصوم و بهاری

سلام به روی ماهش

سلام به نماز های صبحش

سلام به پدرم که در زیر خروارها خاک خفته است

ان همه احساس زیبایی ان همه دوستی  ان همه مهر و مهربانی کجا رفت

پدرم چند روزی است مهمان  خاک است

ان چشم های معصوم نور را نمی بیند

زندگی را نمی بیند

 اب را  بچه ها را

نوه ها را

گل ها را

نمی دانم چه حالی دارد

خدا می داند

و اما می دانم او در بهشت است

ستمی نکرد

روانی اسوده و دلی مطمئن داشت

خدایا او را غریق رحمت خودت کن

امین یا رب العالمین

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388  |
  از دوست نازنینم نگارین
 از دوست نازنینم نگارین

خاطرت هست نگاهی که به ما می کردی

دردها را ز سر لطف دوا می کردی

یاد داری که سحر موقع گل باز شدن

می نشستی لب ایوان و صفا می کردی

پاک از هر چه بدی هست به شیدایی اب

روی سجاده ی خورشید دعا می کردی

می زدی بوسه به لعل لب گلهای بهار

دین خود را به لب عشق ادا می کردی

طره ی موی تو را شانه که می کرد نسیم

از هجوم عرق شرم حیا می کردی

هرگز از مزمزه ی بوسه لبم کام نجست

کاش ان معجزه را قسمت ما می کردی

 (نگارین)

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 ساعت دوازده و نیم روز چهارشنبه ۳۱ تیر خواهرم پروانه خبر داد

ساعت دوازده  و نیم روز چهارشنبه  ۳۱ تیر   خواهرم  پروانه خبر داد

پدرم رفت

و می گریست

پدرم رفت

ان مرد نازنین رفت

ان مرد پاک باز رفت

 ان مرد دوست داشتنی رفت

ان مرد صاف و صادق رفت

ان مرد اسب سوار دشت های معرفت رفت

ان گل محمدی رفت

ان مردی که در طول حیاتش حتی یکبار به فرزندانش  اخم نکرد رفت

شاید باور نمی کنید

او این چنین بود

ذلال و بی غش

به مثابه اب چشمه جاری در کنار کوهسار

هر گز دروغ نمی گفت و این از عجایب است

و چه  بلا ها بر سرش رفت   از راست گویی

شبانگاهی بد سیرتان او را ربودند

سال ها پیش 

 از او باج می خواستند

و تن نداد

و ان نامردمان  در تاریکی شب تنش را به ضربه شلاق خونین کردند

 نمی دانید چه شوم  بود ان شب

در خانه ما تیراندازی کردند  در نیمه شبی که همه خواب بودند

روی سر بچه ها

 و چه نامرد بودند  بد سگلان

 نمی دانم ان شب و در ان  تاریکی وحشتناک بر پدرم چه گذشت

 من تنش را دیدم که سیاه از ضربه های شلاق بود

 پدرم در حانه نشسته بود

و اخ هم نمی گفت

خدیا اینان که بودند

و چرا چنین کردند  

سال های بعد محمد برادرم به بیماری لاعلاجی گرفتار شد

و ۹ سال در بستر بیماری بیماری افتاد

و پدرم یک تنه به او رسید

هر روز  او را ماساژ می داد

محمد گل بود  برادرم بود

 ناز بود

 تنش بوی گل محمدی می داد

و پدرم اونو خیلی دوست داشت

محمد در یک روزی که پدرم نبود

دار دنیا را ترک کرد و رفت

و پدرم  در غمی سترگ رفت

پدرم غم را به جانش می ریخت

 هر جمعه بر سرخاک  برادرم می رفت

و خاکش را اب پاشی می کرد

گویی خنکی اب را  احساس می کرد

احساس می کرد بوی فرزندش  را

نجوا می کرد اما کسی از نجوا های او خبر نداشت

هیچوقت حرف نمی زد

نمی دانید چقدر مهربان بود

مهربان زبانی نبود

به  زبان هیچ نمی گفت

مهربانی در دلش بود

و همه این را احساس می کردند

سرور در دلش بود

 ان روز که به مکه رفت نیز چنین بود

و خدا خواست در سفر مکه نیز من با او  بودم

 در تصاد فی شگرف من و او همراه هم در سفر مکه شدیم

روزی پدرم را دیدم پیاده و پا برهنه از خانه خدا به محل اقامتش امد

همه متحیر بودند پس کفش هایت کو

گفت کفش هایم را گم کردم

 خوب پدر جان کفشی می خریدی

روی کوه صفا را خیلی دوست داشت

می رفت بر بلندای کوه صفا و راز و نیاز می کرد

و یک روز خواب یکی از امامان  را دید

همسفران او  را از باز گویی منع کردند

خیلی ساده بود

و این اولین و اخرین سفر معنوی پدرم بود

سال ۱۳۶۳

 روزها می امد و می گذشت و پدرم به کشاورزی و دامداری مشغول بود

گوسفند داری را خیلی دوست داشت

دانه  دانه بره هایی که نمی توانستند  شیر مادرشان را بخورند

می گرفت و انها را شیر می داد

و بعضی از  بره های ناخوش را به خانه می اورد و در کنار  بخاری انها را جای می داد

و با پستانک انها را شیر می داد

 نمی  دانید چه صفایی می کرد

مواظب سگ های گله هم بود

چند تا سگ داشتیم

برای انها غذا می برد

سیرشان می کرد

به چوپان که  فوق العاده رسیدگی  می کرد

سر سفره غذای  چوپان را  اول می برد

و بعد خود غذا می خورد

خیلی با صفا بود

کشاورزی را هم  خیلی  دوست داشت

درخت کاری را

و صیفی کاری را

وقتی خیارها گل می کردن

پدرم شاد می شد

شادی را زمانی می شد حس کرد

که اولین خیار  نوبر را می چید

خوب بعد از مدتی شته ها به جان بوته ها می افتادند

و پدرم سمپاشی را را شروع می کرد

 گل های نازک و طلایی خیارها را با سم می شست

شاید شته ها بروند

خیار چینی خود داستانی داشت

همه به کمک می رفتند

خواهرانم از همه بیشتر

و برادرم اسرائیل که جای خود داشت

کیسه های خیار را در الونک خالی  می کردیم

و بعد دیگرانی انها را  در کیسه های مشمایی می چیدند

میوه ها را به فصلش می چیدم

سیب گلاب و سیب لبنانی  

گلابی و انگور

یه روزی پدرم زعفران کاشته بود

 تو گوشیه ایی از باغ

می گفت زعفران ها گل کرده اند

با دستان زیبایش گل های  زعفران  را اب می داد

می گفت زعفران هم در اینجا خوب می شود

 راست می گفت

مقداری هم رعفران  برداشت کرد

پدرم دوست داشتنی بود

مرد خدا بود

نورانی بود 

 روزها می رفت

و پدرم کار می کرد

 بچه ها یکی یکی  از پیشش رفتند

و پدرم اخر تنها شد با مادرم

کارها را به سختی پیش می برد

علائم بیماری پارکینسون اغاز شد

و این بیماری مرموز پدرم را  از پا انداخت

۵ سال طول کشید

 تا خورشید پدرم غروب کرد

 روزهای اخر چشمان پدرم به سختی باز می شد

اما همه چیز را می فهمید

حس می کرد

بوی بچه هایش راحس می کرد

نمی دانید چه سخت بود ان روز های اخر  

در این روز های اخر پسر عمویم سکته کرد

و پسر خواهرش نمی دانست

و ما نیز این را  از او  مخفی کرده بودیم

یک باره در کنار تخت پدرم به گمان این که پدرم چیزی را متوجه نمی شود

می گوید فلانی فوت کرده است

من که نبودم خواهرم می گفت

یک باره دیدم از  دو گوشه  چشمان پدرم اشک سر ازیر شد

 من به خانه پدرم رفتم همه جمع بودند

و همه می گریستند

پدرم در میانه اتاق ارام در پارچه سپیدی خوابیده بود

پارچه را از رویش برداشتم رویش نورانی بود

بوسه ایی بر روی ماهش زدم

همه می گریستند

گفتم او در میانه بهشت است  

گناهی نکرده است

چند ساعتی پدرم در خانه بود تا همه بیایند و احترام کنند

فرزندان و نوه ها از راه می رسیدند و بر گونه ها پدر  بوسه می زدند

غوغایی  بود

مردم مهربان از همه جا امده بودن تا پدر را تشیع کنند

و تشییع با شکوهی انجام شد

و ساعت ۷ بعد از ظهر بود که ان پدر مهربان در خاک ارام گرفت

در کنار فرزندش محمد

حالا پدرو فرزند در کنار هم ارمیده اند

خدا هر دویشان را  غریق رحمت خود کند

امرالله پدر و محمد فرزندی که دوستش داشت

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در سه شنبه ششم مرداد 1388  |
 پدرم در رویاست

پدرم در رویاست

بین مرگ و زندگی

تجربه ایی که تجربه نیست

تجربه را می توان برای دیگران باز گو کرد

اما مرگ را هم می شود تعریف کرد

کاش می شد سرک کشید به رویاهای انسانی که دارد می رود

 نمی دانم پدرم چه حالی دارد

می فهمد

احساس می کند

چشمانش نور را می پاید

صدا را درک می کند

دکتر می گفت  او درد نمی کشد

 از کجا می داند

مگر او می تواند بگوید

خدایا چه بگویم

باغ که گل می کرد

پدرم می شکفت

اسب سواریش را یادت هست

چه تنومند و قبراق  بود

پدرم مهربان بود

پدرم مهربان بود

ساده و بی الایش

دریای عطوفت بود  

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 گل را ندیدند

گل را ندیدند

ماه را بر نتابیدند

خورشید را فرو کوفتند

سبزه را  سوزاندند

و حقیقت را قلب کردند

 مرگ را بر زندگی اوار کردند

چه می شود کرد  

ماه مهربان کجایی 

 باران می اید

سبزه ها سبز می شوند

و زندگی دو باره می روید

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در سه شنبه شانزدهم تیر 1388  |
 و امروز خواستم یادی از دوستم بکنم

و امروز خواستم یادی از دوستم بکنم

حمید رضا علی الحساب

مدتی بود از او خبری نداشتم

به خانه انها تلفن زدم

خانمش گوشی را برداشت

قدری تعجب کردم

او همیشه پای تلفن بود

 راستی او کجا بود ؟

گفتم نکند اشتباهی گرفته ام

گفتم  اقا حمید را می خواهم

همسرش  گفت اقای رحیمی حمید ۵ ماه پیش رفت

۵ ماه پیش  او رفت

و او می گریست

و گفت در خانه شهید شد

و فرزندم شاهد پر کشیدن پدرش

 به بیمارستان هم نرسید

فرمانده رفت

مرد سلحشور جبهه های نبرد رفت

ان چشم های معصوم و دوست داشتنی رفت

چه حرارتی داشت فرمانده

خون گرم و جوانی زیبا اندام

او رفت تا ما بمانیم

 خدایش بیامرزد

و این را سه سال پیش برای او قلمی کرده بودم

و این را خیلی دوست داشت

و تلاش زیادی کرد تا ان را چاب کند

اما کسی ان را چاب نکرد

فرمانده

دوستم مرا به خانه خود دعوت کرد

امروز

و من رفتم به خانه انها

دوستم جانباز است

جانباز بزرگ جنگ

جوانی زیبا و خوش اندام

از ان جوان هایی که خانه را رها کردند

و بی اجازه رفتند

رفتند تا برای کشورشان  افتخار بیاورند

73 ماه در جبهه ها سر کرد

فرمانده اطلاعات و عملیات قرار گاه کربلا بود

و هنوز ان کلاه معروف کربلای پنج را  به سر دارد

و اکنون این مرد بزرگ در خانه افتاده است

قلبش با باطری کار می کند

مدتها ست در بستر بیماری است

خدا را شکر حالش خوب است

بچه نازی دارد

به نام رضا و همسری مهربان

از اهالی کاشمر وشهر مدرس

وقتی وارد خانه کوچک انها شدم

نشسته بود

و رفتم بر صورتش بوسه ایی زدم

خانه اشان کوچک است

سی و  یک  متر مربع

طبقه اول در صفای غربی

تا راحت رفت  و امد کند

حمید رضا علی الحساب را می گویم

هنوز در چهره اش مهربانی گل می کند

و می خندد

پسرش چه ناز بود

سبزه و با چشمان زیبا

سلام  و علیکی کردم با او

و او جوابم را داد

گفتم رضا جان  حالت  خوب است

 گفت خوبم

با کامپیوتر کوچکش بازی می کرد

خانه انها کوچک بود

اما دلشان بزرگ بود

و دوستم حالش خوب بود

می گفت اقای رحیمی لاغتر شدم

گفتم : بلی

دوستم جعبه داروهایش را اورد

پر بود از  انواع داروها

می گفت برای کاهش دردم باید بخورم انها را

قلبش با باطری کمکی کار می کند

خدا را شکر دوستم حالش خوب است

خدا راشکر فرزند دوست داشتنی دارد

از هر دری حرف زدیم

گفت کار که نمی تواند بکند

خدا را شکر بد نیست حقوق امان

می رسد

نه این که کافی باشد

در دلم گفتم راضی است و قانع

و گر نه این خانه کوچک است

برای این فرمانده بزرگ

کجایند انهایی که می گویند

جانبازان رهبران این نهضت اند

گلایه ایی ندارد

خدا را شکر

انهایی که در قصر های بالای شهر نشسته اند

چه کرده اند برای این کشور

خورده اند

و فریاد زده اند نیست ازادی

دوستم برای شما که هست

و گر نه نمی توانستید

خانه های بزرگ بسازید

اگر نبود فداکاری این جانبازان و شهدا

شما کجا بودید

حالا که کاخ های  افسانه ایی  می سازید

در شمیران و لواسان

و مالیات  هم نمی دهید

غر می زنید

و در کنار اسخرهای گرم  خود می خندید

حق دارید بخندید

کسی به شما کاری ندارد

هر کار دوست دارید بکنید

خانه هایتان را  از طلا مطلا کنید

دارندگی و برازندگی

چشم حسود کور

من در خانه سی متری خوشم

و با دردم می سازم

خدا را شکر

این ها را  او نگفته است

من از خود نوشته ام 

من هم بیجا کرده ام

فرقی دارد  نه

می گفت همه اش در خانه هستم

قناری پر جنب و جوش ما در خانه است

تلویزیون می بیند

کتاب می خواند

 و وقت خود را می گذارند

خدا را شکر همسری مهربان دارد

و این بزرگترین نعمت است

برای یک جانباز از پا افتاده

خدا عوضت دهد

تو نوری

تو در حال جهادی

علی الحساب باز گفت و حرف زد

برایم سیگار اورد

گفتم دوستم سیگار برایت خوب نیست

و دوستم از بودن من در خانه استفاده کرد

و سیگاری گیراند

یکی را هم به من داد

 و من هم کشیدم

جانباز است قهرمان است

دست او را که نباید رد کرد

حال مادرش را پرسیدم گفت خوب است

دو ساعتی پیش او بودم

چای پشت چای برایم می اورد خانمش

 ویک پرتقال هم خوردم 

حسابی با هم گپ زدیم

و دیداری تازه کردیم

شما ها خوش باشید

کسی  به شما کاری ندارد

بسازید خانه هایی بزرگتان را

و زندگی کنید

سفر بروید

به هر جایی که دوست دارید

نگویید ازادی نیست

ازادی برای شما هست

پاریس و لندن در انتظار شماست

باز بگویید ازادی نیست

ایران بهشت پول دارهاست

خیلی ها این را می گویند

پول سیاهتان را از ان سوی اب می اورید

خانه می خرید

و در زمان کوتاهی سه برابر می کنید

چه چیزی از این بهتر

خدا را شکر خانه ایی کوچک دارم

و فرزندی مهربان

باز هم بگویم

این حرف ها  را من زدم و نه او

او قانع است

چشمانش مهربان است

و مهربانی را فریاد می زند

هنوز از دوستانش یاد می کند

دوستانی که رفتند

و به سرای ابدی پا نهادند

دوستانی که در راه ماندند

و جانبازند

و خاطرات خود را از ان دوران می گوید

گفتم دوستم باز هم می ایم

می ایم به دیدنت

چند نوشته خود را به او دادم

گفت نخوان خودم می خواهم بخوانم

گفتم باشد

گفتم دوستم اجازه بدهی بروم

گفت قدمتان روی چشم ما خوش حالم  کردی

بسته ایی زعفران داد

گفت این هم برای شما

 و مرا حسابی شرمنده کرد

دوستم

از رضا خداحافظی کردم

که داشت با کامپیوتر بازی می کرد

و امدم تا دوباره به خانه انها بروم

خانه مهربانی انها

 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در شنبه سیزدهم تیر 1388  |
 پدرم داره می ره

پدرم داره می ره

خورشید خونه ما داره غروب می کنه

افتاب گردون خونه ما چشاش داره می بنده

دیگه غذا نمی تونه بخوره

این بیماری لعنتی جونش به لبش رسونده

پدرم مهربون بود

مهربونی را می شد تو چشاش لمس کرد

یه عمر کار کرد اون هم کار سخت

یه عمر خوشی را لمس نکرد

خدا می دونه تو عمرش یه گناه کوچکم نکرد

 نه این که پدرم اینو می گم 

نه به خدا

اون کشاورز بود

کاری دستش نبود

خیار کاری می کرد

میوه ها را دوست داشت

خیار ها که گل می کردند

دل پدرم گل می کرد

همه می رفتیم خیار چینی

دارم می رم خونه اونا

بمیرم براش

خدایا اونو خوبش کن

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه دوازدهم تیر 1388  |
 شب روشنایی را با خود برد

شب روشنایی را با خود برد

و ماه دیده بر هم نهاد

دلم گرفت از این همه دوز و دغل

برای صبایی ماندن

پایکوبی کردند

فریاد بر اوردند

پیروزی را

کدام پیروزی

سپیده را ربودند

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 چه روزهای خوبی بود

چه روزهای خوبی بود

این چند روزی که رفت

خیلی ها را نمی دیدم

همون هایی که شکل ادم اند

اما شیطون از انها رو سفید تره

نمی دونم تو دلشون چی می گذره

می گن شیطون یه فرشته بود

نه اینا فرشته نبودند

اینا از اولم شیطون بودند

نمی بینی چه اتشی تو دلشون داره  می سوزه  

فردا دو باره اینا را باید ببینم

وای که دیدن اونا چندش اوره

این همه گل و بهار

اینا که گل نیستند

لونه مار اند

 دریدن  ادما را خوب بلدند  

دهنشون که وا می کنند

بوی گند اون تا قعر جهنم می رسه

من نمی دونم کجا باید برم

این چند روزه راحت بودم

حیف شد

دریغ و درد

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه چهاردهم فروردین 1388  |
 بوسه را بر نمی تابد

بوسه را بر نمی تابد

نشانه دوستی است

نشانه وفاداری

نشانه عشق

زندگی هدیه بوسه است

و شیطان سیلی را دوست دارد

و بدی را و زشتی را

بوسه نشانه وصل است

قناری صبح بوسه را می خواند

و گل با بوسه افتاب می رقصد

و خدا نهایت بوسه است

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه نهم اسفند 1387  |
 من رنگ را دوست دارم

من رنگ را دوست  دارم

هر چی رنگی خیلی قشنگه

رنگه که ادمو شاد می کنه

دل  ادمو روشن می کنه

رنگین کمانو  می بینی

بهار که می اد

ابرها که می ان

یه دفعه اسون بهم می ریزه

بارونه که می باره

و رنگین کمونه که اسمونو را طاق نصرت می زنه

اما تو دل من هیچ رنگین کمونی نیست

سیاهیه که برای خودش تاب می خوره

اخه من دل من خونیه

رنگی نداره

من رنگها را دوست دارم

پاییزو می بینی چقدر زیباست

بهار که حرف نداره

با گلای رنگی

اما دل من که بهاری نیست

می خوام  شاد باشم

این ادمهایی که دور و  برت اند

مگه میزارن

ذاتشون کثیفه

من اسمون را دوست دارم

رنگ ها را  دوست دارم

دلهای رنگی را دوست دارم

خدا می دونه من کارشون ندارم

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در سه شنبه ششم اسفند 1387  |
 
 
بالا