تبليغاتX
شب زفاف
دل نوشته
 خدایا ریشه من چیست ؟

خدایا ریشه من چیست ؟

خدایا ریشه من چند هزار ساله است ؟

چند میلیون ساله است ؟

ریشه من به درازای عمر جهان است

و عمر جهان چیست ؟

و مگر جهان عمر دارد ؟

مقیاس ما برای اندازه گیری چیست ؟

و جهان که در نیستی متولد شده است

زمان دیگر مفهوی ندارد

دارد ؟

 و من متحیرم

صبح هستی چیست ؟

و این همه نقش و نگار در جهانی که من و ما می بینیم

کسی می داند ؟

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388  |
 رفته بودم به شهر برهوت

رفته  بودم به شهر برهوت

شهری از جنس تنهایی

زمین بود بوته بود و درخت بود  و غار غار کلاغ ها

 و مردکی پلید و زشت رو  و بی ابرو

 در دوردست های جهنم و تباهی

 و دور بودم  از بد صفتی ادم های ادم نما

خدا بود و خورشید زمستانی

باد بود و سوز سرما 

و من بودم و گرمای مهربان

و چه حالی می داد تنهایی

و گل های محمدی

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه نهم بهمن 1388  |
 چه باور قشنگی

چه باور قشنگی

من هستم

 در این برهوتی که نیست

من هستم

پدرم دیروز بود  می گفت و می خندید

و امروز خاطره ایی در ذهن من

که نیست

و فردای من دیروز پدرم هست

 و حاصل یک منهای یک

صفر

و مگر جز این است

 و ما در توهم بودینم

و فخر می فروشیم به عالم و ادم

پدرم را باد برد

 ابی و خاکی شد در اسمان و ریخت تو دریا و دشت

و من دل خوشم که جاودانه ام

و فیل جاودانه نیست

چرا که اشرف مخلوقاتم

هستی که عین نیستی است

 وهستی در نیستی متولد شده است

پس نیستی مادر هستی  است

باز هم می گویی هستی ؟

خدایا من متحیرم از این هستی و نیستی

و اما با این وجود من زندگی را دوست دارم

گل زیباست

دوستی و مهربانی دل ادمی را شاد می کند

چشمانم پروانه ها را زیبا می بیند

و اوای پرندگان شادی را به درونم می ریزد

و عطر دل انگیز گل ها مرا می رقصاند

و نگاه مهربان دوستم مرا به وجد می اورد

زندگی زیبایست

هر چند نمی دانم هستم و یا نیستم

 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه دوم بهمن 1388  |
 پدرم نیست

پدرم نیست

دل خوشی ندارم

پدرم نیست

دیگه خودم نیستم

خانه ما تاریک است

جای پدرم خالی است

مادرم هست خدا را شکر

اما پدرم نور بود

مهربانی را با خود می برد

باورم نمی شه اون چشمان مهربان  تو خاک اند

می رفت تو باغ

انگور می اورد

انگور سیاه خیلی دوست داشت

اونو روی کولش می ذاشت

وقتی به خونه می رسید میذاشت تو گوشه ایوون

همه را دوست داشت

خونه ما  پر بود از گربه ها و سگ ها

وای گنجشک ها چه می کردند

اخه در انباری گندم همیشه باز بود

گنجشک ها بودن که جیر جیر کنان صفا می کردند

هزاران گنجشک تو خونه ما بودند

هنوز هم هستند

تمام گنجشک ها اونجا تو خونه ما هستند

هیچ وقت در انبار را نمی بست

هیچ کس هم به گنجشک ها کاری نداشت

تفنک بادی تو خونه امان بود

اما هیچکی اون را دست نمی گرفت

جاش خیلی خالیه

پدرم مهربون بود و خدا را ناظر کارهای خودش می دونست

ظلم و ستم تو مرامش نبود

برای پول دست به هر کاری نمی زد

دروغ نمی گفت

صاف و ساده بود

کار می کرد و کار می کرد

گنجشک ها هنوز جیر جیر می کنند

اما پدرم تو خاک اروم برای خودش خوابیده

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه هجدهم دی 1388  |
 باران می بارد

باران می بارد

دلم بارانی است

سبزه ها می رقصند

کلاغ ها جست و خیز می کنند

باران  شادشان می کند

دلم بارانی است

دیدگانم بارانی است

دل خوشی ندارم

کلاغ ها به امید بهار شادی می کنند

من چی ؟

من که بهاری ندارم

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه یازدهم دی 1388  |
 شب است

شب است

ستاره ایی نمی بینم

شب است

و گرگان می رقصند

و من مانده ام حیران از این بی رحمی

نه خدا در این نزدیکی است

شب به این بی رحمی نیست

گل شب بو پس چست ؟

منم که شب را تیره و تار کرده ام

و شب است و  اغوش مهربانی ها

و شب نور است تو اگر قدر ان دانی

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در یکشنبه ششم دی 1388  |
 شیرین شیرین بود

شیرین شیرین بود

خورشیدی گرم و اتشین

دلم را روشن کرد

خدا دلش را روشن کند

مدتها افسرده بودم

گرد و غبار سال ها را با خود برد

مرا سبک بال کرد از سنگینی بارهای بی خودی

بارهایی که جان را می فرساید

و دل ادمی را پر خون می کند

و من برای ساعتی هم شده راحت بودم از دشنه هایی که بر جانم نشسته است

کاش ادمیان  می دانستند مهربانی  چه اکسیری است

عصاره تمامی خوبی ها

و عطر فروش ها چه کالای  مهربانی را می فروشند

رایحه محبت و دوستی

و من مهربانی را دوست دارم

و جانم برای مهربانی و دوستی در می اید

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388  |
 تا بوی گل می اد

تا بوی گل می اد

تا چشام می بینه

تا خنده را می فهمم

تا بارون منو خیس می کنه

تا بوسه منو شاد می کنه

تا دوستم تو دلم جا داره

تا خدا دارم

تا مادرم منو بغل می کنه

منم زندگی را دوست دارم

منم خدا را دوست دارم

مادرم را دوست دارم

دوستم را  دوست دارم

گلم را دوست دارم

بوسه را  دوست دارم

زندگی یعنی همین ها

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه ششم آذر 1388  |
 باد برگ های پاییزی را می بره

باد برگ های پاییزی را  می بره

دل پر غم درختان را سبک می کنه

بهار را بهشان وعده می ده

اینه که دل می کنند

باد اونا را می بره

این ور و اون ور

چه رنگ های قشنگی

خش خش

اما من چی

غما تو دلم سنگینی می کنه

خیلی سنگینی می کنه

هیچ بادی هم اونو نمی بره

خسته شدم از دستتون

یه جای کار ما ادما ایراد داره

نمی دونم چرا غم ها تو جان ما جا خوش می کنند

می مونند تا اخر عمر

هر کاریشون می کنی دو باره می ان

انگار نه انگار

خدا می دونه دلم اروم نمی گیره

می خواهم اروم باشم

می خواهم پاییزی باشم

می خواهم دو باره به انتظار بهار بمونم

اما بهاری در کار نیست

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه پنجم آذر 1388  |
  باد برگ های پاییزی را می بره

باد برگ های پاییزی را  می بره

دل پر غم درختان را سبک می کنه

بهار را بهشان وعده می ده

اینه که دل می کنند

باد اونا را می بره

این ور و اون ور

چه رنگ های قشنگی

خش خش

اما من چی

غما تو دلم سنگینی می کنه

خیلی سنگینی می کنه

هیچ بادی هم اونو نمی بره

خسته شدم از دستون

یه جای کار ما ادما ایراد داره

نمی دونم چرا غم ها تو جان ما جا خوش می کنند

می مونند تا اخر عمر

هر کاریشون می کنی دو باره می ان

انگار نه انگار

خدا می دونه دلم اروم نمی گیره

می خواهم اروم باشم

می خواهم پاییزی باشم

می خواهم دو باره به انتظار بهار بمونم

اما بهاری در کار نیست

 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 هزاران هزار پرنده در اسمان غوطه می خورند

هزاران هزار پرنده در اسمان غوطه می خورند

بی ان که با هم تصادمی کنند

 بی ان که به هم  حسادت کنند

هزاران قناری می خوانند

بی ان که هیچ اوایی را خاموش کنند

و ادمیان چه می کنند  

و هزاران و هزار  مورچه دانه می کشند

بی ان که به ان دیگری نگاه کنند

 و هزار هزار اهو در دشت چرا می کنند

بی ان که هم دیگر را بکشند

. من نمی دانم این ادمیان از چه جنسی اند

که این گونه ستم می کنند

و خود را اشرف مخلوقات می دانند ؟

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 خدا می دونه دلم اروم نمی گیره

خدا می دونه دلم اروم نمی گیره  

اخه من نمی دونم برای چی هستم   

برای چی اومده ام

اموده ام  که چی کار کنم  

به خدا نمی دونم کسی اگر می دونه بیاد به منم بگه  

خوب بوسه هست  

خوبه دوستی هست  

اینا که نبود دنیا خیلی تیره و تار بود   

من می دونم وقتی بمیرم اروم می شم  

همه مرده ها ارومند  

هیچ به کسی کاری ندارند 

 زنده ها که به هم می پرند  

گلوی هم پاره می کنند  

هر چی هم خیال بافی می کنم   

 نمی فهمم 

 به خدا دوستی و بوسه اگر نبود خیلی بد بود  

دوستی و  بوسه خیلی خوبه قدرش بدون  

من بی بوسه می میرم    

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
  امروز گلی را دیدم

 امروز گلی را دیدم

گلی امده از دشت  

تن شسته از باران

دلم را ربود

جانی بود

جامی بود

رنگی از مهربانی با  خود داشت

نباتی داد

نباتی دادم

دلی داد دلی رادادم

بوسه ایی داد بوسه ایی دادم

جانم را نواخت

جانش را نواختم 

و مهربانی را چه خوب می شود داد  و ستد کرد

پس این همه دشمنی برای چیست ؟

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 جمعه است و من حالی ندارم

جمعه است و من حالی ندارم

به  خیابان می روم

دختران دلربایی می کنند

و زنان در رویای زندگی پرواز

و پسران بخت ازمایی 

و مردان در ارزوی فتح قله های ثروت و مکنت و زیبایی

و عشق کارزار بی داد است

مردی میان سال میوه ها را به خانه می برد

و زن جوان و همسرش قنادی  را در می نوردند

 و کیسه ایی رنگارنگ  از شکلات ها دست پسرک خود نمایی می کند

دختری جوان با عصمتی باور نکردنی ایستاده است

 به انتظار کسی که نمی دانم کیست

و زندگی زیباست اگر زنی گرسنه بتواند میوه دلخواهش را خریداری کند

و ان زن میوه های لک زده  را برای بچه هایش می خواست

و میوه فروش ان را هم دریغ کرد

پولش را می خواست

و من نمی دانم این چه عدالتی است

گربه بیچاره را کشته بودند

و خیابان با خونش اغشته بود 

و من تنها کاری که کردم رویش نرفتم

زندگی زیباست !

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 سرما داره می اد

سرما داره می اد

گلا و گل برگها سردشون می شه

پرنده مهاجر که نیستند

 جونشون را بردارند

برن به سرزمین های دور و گرم

زمستنون که می شه گل بیچاره من به خواب می ره

گل برگ ها و گلاش یک به یک می ریزه

همه را باد با خودش می بره

گل ناز من الانه سردشه

باد سرد که میخوره تو صورتش

یخ می زنه

یه کمی خودش گرم می کنه

به امید فردا

به امید اومدن خورشید

 اما یه امید داره

دو باره بهار که شد

سبز می شه

دو باره گلا در می ان

دو باره شادی اغاز می شه

دو باره ناز می کنه

 اما من نمیدونم چی می شم

گل من سردشه

دلش می خواهد بمونه

 اما نمی شه

تازه اگرم بشه بازم نمیشه

 این چه دوریه

دور خوبی نیست

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 اب می خواهد و نور

اب می خواهد و نور

خورشید که می تابه

گل برگهاش وا می کنه

گل برگهای سبز و براق

چه زیبا

همه به سمت نور

مثل بره ها

بع بع کنان

شیر مادرشون را میمکن

وای چه معرکه ایی

وقتی گوسفند ها  از صحرا می ان

پستون ها همه پر از شیر اند

اونا برای بچه هاشونه

چه دوست داشتنی شیر خوری بره ها

ای ادما چی کار دارید به بره ها

اخه به شما چه کار دارند

مثل گرگ نگاه نکنید

 اونا حق زندگی دارند

گل من می خواهد زندگی کنه

 من گلم را دوست دارم

تیماری داری می کنم

اب می دم

نور می دم 

اخه داره بزرگ میشه قول داده 

اسمش گل نازه

تند تند داره بزرگ می شه

گلای قرمز  چه زیباند روی شونه گل ناز

من گلا را دوست دارم

من بره ها را دوست دارم

گلا را اذیت نکنید

بزارید زندگی اشان را بکنند

شیر مال بچه هاست

شیر بچه ها را نخورید

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 جان جانان رفت

جان جانان رفت

مهر دلربا رفت

من ماندم و جانی فسرده

نمی دانم چرا رفت

نمی دانم چرا رفت

 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 خود خواهی را نگاه کن

خود خواهی را نگاه کن

فکر می کنه جان جهانه

باورش شده  که جان جهانه

همه را به کرنش می خواد

می شه ادم ها یه روزی دست از این بت پرستی بردارند

بت پرستی که شاخ و دم ندارد 

هنوز ادما بت پرست اند

هنوز می ترسند

باور کن اون هیچی نمی فهمه

مگه چه فرقی می کنه

خوب زرنگه و پشت هم اندازه

وفادار به هیچی نیست

دم از ادمیت هم می زنه

یه شیطون تمام عیاره اما خودشو ادم نشون می ده

می دونی خیلی ها این طوری اند

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 اواي قناري که در مي اد

اواي قناري که در مي اد 

 بايد باغي و پنجره ايي به سوي مهرباني باشه

گل هایی که اغوش باز کرده اند

و من در حیرتم از این ادمیان چموش

که قناری  را در قفس دوست دارند

و میوه  را با چاقو

و بره بی زبان را ریر دست سلاخ بی رحم

و چه نفرت انگیز است این نا مهربانی

و نفرت انگیز از اون دایه های مهربانتر از مادر

که دعوی بهشتشان جهنمی بیش نیست

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  |
 بابا چهل روز است که نیستی

بابا چهل روز است که نیستی

سر در خاک نهادی

بالا سرت چند تا درخت کاشتیم

 بچه ها  ونوه ها داشتند اب می دادند

یکی می گفت بابا را اون زیر حسابی خیس کردین

کلی اب دادیم

بابا اب خیلی  دوست داشتی

وقتی اب را پای خیارها و یونجه ها می کردی

چه صفایی می کردی

وقتی اب را تو کردوی گندم و جو می کردی

 چه شاد  و شنگول بودی

حالا خودتو را ابیاری می کنیم

بابا اب را خیلی دوست داشتی

اون چشم های نازت را اب خنک می کنه

مگر نه ؟

بابا راستی اون طرف ها چه خبر

این طرف که خیلی خوب نیست

ادم ها به هم می پرند

سر مال دنیا

سر این که من رئیس باشم

سر این که منو مردم بشتر می خوان

نمی دونم بد کار زاری است

اما انوجا که ازاین خبرا نیست

بی خیال بابا

ما درخت ها را سر سبز می کنیم

هر شب می اییم و ابیاری می کنیم

هم خودتو و هم درختا را

تا حسابی خنک بشی

بابا قربون اون چشات برم

که تو خاک رفته

بابا دوستت داریم

چه سر سفره باشی

و چه نباشی

اما تو دل ما که هستی

بابا دوستت داریم

 

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 بابا رسیدی ؟

بابا رسیدی ؟

چند بار تا رسیدن به خانه تلفن می زد

باورم نمی شه

دیگه کسی برایم تلفن نمی زنه

بابا تو اسمون ها  راحتی

این زمین که خیلی درد سر داره

زندگی اش با اتشه

همین

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 رفتم برای خانه تکانی دلم

رفتم برای خانه تکانی دلم

 ابیاری کردم باغچه رو به روی مجتمع  را

 شستم درختان کاج وسرو و توت و زیتون را 

چه صفایی دارد شستن

 خود را می شستم

من اب را دوست دارم

صفا می دهد دلم را

جانم

روحم را

دیدم همسایه مهربان را

عذا می داد گربه ها را

مادر گربه و بچه ها را

همه بودند

می گفت مادر خود را سیر می کند

بچه ها می مانند

ریخته ام غذا را برای بچه گربه ها

و می خوردند چه ناز

پیر مرد شاد بود

پیر مرد همسایه

لذتی بردم از این نوع دوستی

دوست دارم گربه ها را

همه را دوست دارم

شستم میوه های سبز زیتون را

به کمک باغبان هم رفتم

ابیاری کردم چمن ها را

شستم چند درخت ازگیل و به را

 گرفته بود خاک صورتشان را

چشمانشان را

ریختم بر سر و صورتشان اب را

وای لذتی می بردند جانانه

خنک می شد تنشان

پاک می شد

زدم بوسه ایی بر تنشان

تن اب زده

 تن خنک

اب پاشیدم بر تن خاک

مستم کرد بوی خاک

گذشت ساعتی

 سیر شدند گربه ها

و ستودم زیبایی را

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 بابا باز هم سلام

بابا باز  هم سلام

خوب اونجا چه خبر 

خوش می گذره

بابا بی خیال راحت شدی

از دست بعضی ها

که اذیتت کردن

تو به کسی کاری نداشتی

اما بابا خیلی اذیتت کردن

خوب اونجا چه خبر

اونجا که قراره که ادم های بد و خوب از هم جدا باشن

خوب گر این طور باشه

راحتی

برای خودت هستی

اینجا که خیلی بده

ادم های بد خودشون خوب نشون می دن

جوری که ادم فکر می کنه اینا فرشته اند

اینجا خیلی بده

گرگ ها ادم  می خورن

بعدش هم  وانمود می کنند  دوستتان دارند

نمی دونم اونجا که این خبرا نیست

بابا بابا  دلمان تنگ شده برات

برای اون نگاه مهربونت

برای اون راه رفتنت

چه تند راه می رفتی

چه نگاه مهربانی داشتی

چطوری از ظلم بدت می امد

 بابا دوستت داریم

برای همیشه خاطره زیبایی داری

خاطزه ایی جاودانه

چند صبای دیگه به هم می رسیم بابا

دوستت داریم همه

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388  |
 سلام

سلام

سلام بابا

بابا  بابا کجایی مادر تنهاست

برات چایی ریخته

اخه کجایی

سماور داره قلقل می کنه 

اخه کجایی

داره چایت ات سرد می شه

بابا می نشستی سر سفره هر چی بود می خوردی

نمی پرسیدی کره هست

پنیر هست

چی هست

نون و  چایی  شیرین را خیلی دوست داشتی

بابا صبح زودی بیدار می شدی

با اوازخونی گنجشک ها  

می رفتی به باغ سر میزدی

اگه میوه ایی بود برای بچه ها می اوردی

 بابا الانه چه کارمی کنی

کجایی

هیچ خبری ازت نداریم

بابا چه دست هایی گرمی داشتی

همون روزهای اخر عمرت هم دستات پر توان بود

دست منو که می گرفتی و فشار می دادی

گرمی اش به خوبی حس می کردم

بابا یه عمری کار  کردی

بابا دوستت داریم همه ما همه بچه ها

همه اونا که تو را دیده بودن

بابا راستی راستی جات خیلی خیلی  خالیه

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در شنبه دهم مرداد 1388  |
 سلام به پدرم

سلام به پدرم

سلام به ان چشم های معصوم و بهاری

سلام به روی ماهش

سلام به نماز های صبحش

سلام به پدرم که در زیر خروارها خاک خفته است

ان همه احساس زیبایی ان همه دوستی  ان همه مهر و مهربانی کجا رفت

پدرم چند روزی است مهمان  خاک است

ان چشم های معصوم نور را نمی بیند

زندگی را نمی بیند

 اب را  بچه ها را

نوه ها را

گل ها را

نمی دانم چه حالی دارد

خدا می داند

و اما می دانم او در بهشت است

ستمی نکرد

روانی اسوده و دلی مطمئن داشت

خدایا او را غریق رحمت خودت کن

امین یا رب العالمین

|+| نوشته شده توسط ع رحیمی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388  |
 
 
بالا